این آموزش بیمار است(7)
این آموزش بیمار است(7)
حکایت هفتم:
یکی را شنیدم از پیران مربّی که مریدی را همی گفت: ای پسر، چندانکه تعلق خاطر آدمیزاد به
روزیست اگر به روزی ده بودی بمقام از ملائکه درگذشتی.
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
که بودی نطفه ی مدفون و مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک
جمال و نطق و رأی و فکرت و هوش
ده انگشت مرتّب کرد بر کف
دو بازویت مرکّب ساخت بر دوش
کنون پنداری از ناچیز همت
که خواهد کردنت روزی فراموش؟
اندیشه ی سعدی بسیار قرآنی است؛ عرض می کنم چرا. امّا ابتدا می خواهم به آموزش خودمان سری بزنم که آن هم قرار است قرآنی باشد و در باره اش این را بگویم که اصطلاحی که خیلی زیاد در سیاست گذاری آموزش و پرورش مان دیده می شود «حیاتِ طیبه» است. قانون اساسی مان و قوانین و مقررات دیگرمان در حوزه های گوناگون همگی برای تحقق «حیاتِ طیبه» بر مبنای منابع اربعه ی شیعه- کتاب قرآن، سنت پیامبر و ائمه ی اطهار، اجماع و عقل- تدوین و تألیف شده اند. در کل، یعنی همه چیز به گونه ای ست و بر چنان هدفِ مقدس و موجهی بنا شده است که از کوچک ترین بی توجهی نسبت به قوانین و مقررات موجود نمی توان آسان گذشت. سعدی قانون نویس و برنامه ی آموزشی نبود، ولی با آگاهی از قرآن و سنت می دانست اگر قرار است مقرراتی برای تربیت و آموزش تنطیم شود باید بر اساس چه فلسفه ای باشد. او نمی توانست مسئولیتی را که شناخت از قرآن و آگاهی از فلسفه ی تربیتی مبتنی بر آن بر او واجب کرده بود نادیده بگیرد و خاموش بنشیند. قلم و شیوه ی خاص خود را برای انجام وظیفه ی دینی اش که جدا از وظیفه ی انسانی اش نبود انتخاب کرد. این هم شیوه ای ست.
سعدی برای مردم آشنا به قرآنِ زمانه اش یک راست می رود سراغ پیام ها و دستوراتِ قرآنی تا مخاطبان اش خودشان را با ادعاهایشان هم سو کنند. دو بیت نخستِ این حکایت اشاره ای ست به آیاتِ نخستین سوره ی انسان:
هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا [٧٦:١]
مگر نه اين است كه مدت زمانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود
إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا [٧٦:٢]
همانا ما انسان را از نطفهاى آميخته آفريديم، كه او را خواهيم آزمود، پس وى را شنوا و بينا گردانيديم
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا [٧٦:٣]
ما راه را به او نشان داديم، يا سپاسگزار است [مىپذيرد] و يا كفران [مىكند]
ابیات پایانی سعدی یادآور آیات ذیل از سوره ی طه است:
وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ [٢٠:١٢٤]
و هر كه از ياد من روى بگرداند، بىترديد زندگى سختى خواهد داشت و روز رستاخيز نابينا محشورش مىكنيم
قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا [٢٠:١٢٥]
مىگويد: پروردگارا! چرا مرا نابينا محشور كردى حال آن كه بينا بودم
قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا ۖ وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ [٢٠:١٢٦]
مىفرمايد: بدينسان بود كه آيات ما به تو رسيد ولى آنها را فراموش كردى و همان گونه امروز فراموش مىشوى
این آیات بیان می کند که در صورتی انسان فراموش و از عنایات خدا محروم می شود که خود از آیات و یاد خدا غافل شده باشد. این غفلت چطور اتفاق می افتد؟ در ادامه سوره چند آیه جلوتر می فرماید:
وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا ۖ لَا نَسْأَلُكَ رِزْقًا ۖ نَّحْنُ نَرْزُقُكَ ۗ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَىٰ [٢٠:١٣٢]
و كسان خود را به نماز فرمان ده و بر آن پافشارى كن. از تو روزى نمىخواهيم، ما [خود] به تو روزى مىدهيم، و عاقبت [خير] از براى پرهيزكارى است
در واقع سعدی این حکایت اش را روی این آیات بنا کرده است. آن مربّیِ پیر معتقد است که تعلق به روزی به جای تعلق به روزی ده گمراهی است. حکم قرآن این است که هر کسی پیش از این که به فکر روزی خود و نزدیکانش باشد باید به فکر دین و اخلاق شان باشد و این نکته ی تربیتی نقشی زیربنایی در آموزش اسلامی ایفا می کند. خیلی ها ورد زبان شان این شعار است که «شکم گرسنه ایمان ندارد،» مشکل اینجاست که اگر شکمی را سیر کردیم و بعد خواستیم برایش از ایمان بگوییم و در جواب آروغ تحویل گرفتیم گام بعدی مان در تربیت این شکم سیر چه خواهد بود؟ نمی خواهم بگویم باید مردم را گرسنه نگه داشت و فقط از دین و ایمان با آنها حرف زد، بلکه می خواهم بگویم در سیاست کلی و فرهنگ سازی عام هر جور که حساب بکنید مشخص است که اولویت با کدام است و سفارش قرآن حق است. در سوره ی اسراء آیه ی سی و یک می فرماید:
وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ ۖ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ ۚ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئًا كَبِيرًا [١٧:٣١]
و فرزندانتان را از بيم تنگدستى نكشيد، ما آنها و شما را روزى مىدهيم. قطعا كشتن آنها خطايى بزرگ است
در روزگار ما قتل اولاد فقط به این نیست که پدر سرش را از تن اش جدا کند برای اینکه نمی تواند غذا به درون دهان اش بریزد. پدری که با رفتار و گفتارش مدام به گوش فرزندش می خواند که اگر فلان مدرک را نگیری و به چنان شغل و مقامی نرسی دچار تنگدستی می شوی سری برای فرزند بیچاره اش نمی گذارد. خیلی از این بچّه ها در دل یا به زبان می گویند: «سرم را بُردی!» روزی طلب بار آوردن کودک و جدا کردن اش از معرفت و تربیتی که برای خودِ او و جامعه اش مفید است کم از قتل اش نیست. راحت طلب بارآوردن اش نیز عاقبتی برای او و جامعه و حتی خانواده اش ندارد. مدرک دانشگاهی که فقط به عنوان راه چاره ای برای رهایی از بیکاری و تنگدستی به دست می آید چه تفاوتی با پروانه ی کسب قصاب محله دارد که کمی بالاتر از تابلوی «نسیه ممنوع حتی برای شما» نصب شده است؟ کودکی که در سرش فکر دانش نیست و سرش با کتابخوانی تغذیه نمی شود سری ندارد که جدا کردنی باشد. یک دهان بی سر دارد که مستقیماً به شکم اش وصل شده است.
انسانی که برای رهایی از فقر و تنگدستی دست به هر کاری می زند دچار فقر بدتری می شود که از گرسنگی بدتر است. این شیطان است که به آدم می گوید اگر این چنین نکنی عقب می مانی، درآمدت کمتر می شود، دچار فقر می شوی! همه خوب می بینیم و می دانیم که برای چند تومان اضافه حقوق در ماه چه تقلب هایی برای کسب امتیاز تألیف و گواهی دوره و مدرک بالاتر انجام می شود. بزرگترها که از ترس فقر این چنین کنند کوچک تر ها دیگر غیر از این را درست تلقی نمی کنند.
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ [٢:٢٦٨]
شيطان شما را از تهيدستى مىترساند و به [تنگ نظرى و] زشتى وا مىدارد،
رهایی از فقر مهم است امّا نه به قیمت فحشا. دعای ذیل از دکتر علی شریعتی رابطه ی ظریف بین «اقتصاد» و «کمال» را نشان می دهد:
خدایا، به روشنفکرانی که اقتصاد را «اصل» می دانند بیاموز که اقتصاد «هدف» نیست؛ و به مذهبی ها که «کمال» را هدف می دانند بیاموز که اقتصاد هم «اصل» است.
این جملات دکتر علی شریعتی را می شود در دو جمله ی کوتاه خلاصه کرد: یک، کمال هدف است. دو، اقتصاد اصل است.
توجه دکتر به واژه ی «اصل» و برجسته سازی اش به این خاطر است تا «اقتصاد» را به عنوان بخشی از اصل «عدالت» که از اصول مذهب شیعه است نشان بدهد. اوضاع اقتصادی و مالیِ مردم فقط یکی از آن مواردی است که نیازمند عدالت است. هنگامی که «کمال» هدف باشد موارد بسیار دیگری نیز هست که در برخورد با آن ها عدالت باید «اصل» باشد. هنگامی که دکتر علی شریعتی داشت متنِ پدر، مادر، ما متهمیم را برای سخنرانی و کتاب اش می نوشت اصل را بر نوعی عدالت در تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان گذاشته بود. او می دانست که به خیلی از این پدرها و مادرها و خیلی های دیگر برمی خورد. می دانست که خیلی ها نمی دانند که انتقاد از این دست از مقوله ی «گر تو بهتر می زنی بستان بزن» نیست. با جمعیّت سی و پنج میلیونی ایران آن روز صحبت کردن آن هم با آن زبان از سر دلسوزی بود. او می دانست که چاره ی اصلی کار تنها در سخنرانی و کتاب نویسی در باره ی موضوع مورد بحث اش نیست، ولی به اندازه ی مسئولیتی که حس می کرد او حرف اش را زد.