این آموزش بیمار است(6)
این آموزش بیمار است(6)
حکایت ششم
پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت: این فرزند توست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او اثر کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شد ند. ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا بجا نیاوردی. گفت: بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف.
گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی
در همه سنگی نباشد زر و سیم
بر همه عالم همی تابد سهیل
جایی انبان می کند جایی ادیم
از حکایتِ سعدی هم می توان به توجه والدین (و نیز پادشاه در مقام گرداننده ی امور همه) به آموزش و تربیت فرزندان شان پی برد و هم به بی توجهی شان. توجه از این نظر که می خواهد «ادیب» فرزند او را نیز مانند فرزندان خود تربیت کند. آنچه را به فرزند خود می پسندد از فرزند او نیز دریغ نکند. بی توجهی از این جهت که دیرهنگام از «ادیب» چنین چیزی را خواسته است. (البته سعدی می گوید «پادشاهی پسری را به ادیبی داد،» و نمی گوید «پسرش را به ادیبی داد» در صورتی که هر جور بخواهیم جمله و زمانه و پادشاه را بررسی کنیم «پسرش» درست تر به نظر می رسد تا «پسری».) فرزندی را که خود در خانه اش و به میل خود تربیت کرده است، حالا ادیب به سختی می تواند آن گونه که خود مناسب و درست می داند تربیت کند و از راه عادت او را به راهی که خود سعادت می نامد بکشاند. ادیب می گوید «تربیت یکسان است و طباع مختلف.»
واژه ی «طبع» از گذشته های دور که تکثیر کتاب ها وابسته به چاپ سنگی بود هم معنی با «چاپ» بوده است. آنچه که روی سنگ (یا سرب) حک می شد تا بعد بر روی پوست یا کاغذ نقش بندد همچنان برای نسخه های بعدی بر روی سنگ باقی می ماند. در امر تربیت، حکّاکیِ نخست و مهم را والدین انجام می دهند. بعید است که سعدی با توجه به بینش مذهبی اش پیرو قطعیّتِ طبایع چهارگانه (دموی، بلغمی، صفراوی و سوداوی) باشد. از گذشته های دور بسیاری از مردم به پیروی از برخی از فلاسفه و حکما طبع آدم ها را به چهار گروه گرمی، سردی، تری و خشکی تقسیم کرده و همه شخصیت و رفتار هر کسی را از روز تولّد تا مرگ وابسته به طبع خاص اش دانسته اند. به همین دلیل است این ضرب المثل ورد زبان همه است که «نیش عقرب نه از ره کینه است، اقتضای طبیعت اش این است.» طبیعت نیز از واژه ی طبع ریشه گرفته است.
در قرآن مجید در توصیف شخصیت منافقین که با کلّه شقی به هیچ وجه نمی خواستند به فطرت الهی شان برگردند از واژه ی طبع استفاده شده است. در سوره ی منافقین در باره ی این افراد می خوانیم:
و چون به آنها گفته شود: بياييد تا رسول خدا برايتان آمرزش بخواهد، سرهاى خود را بر مىگردانند، و مىبينى كه آنها متكبرانه روى بر مىتابند (63:5)
براى آنها يكسان است، چه برايشان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز آنها را نمىآمرزد. مسلما خدا مردم فاسق را هدايت نمىكند (63:6)
دلیل عدم آمرزش شان را در آیه ی سوم همین سوره این چنین بیان کرده بود:
اين بدان سبب است كه آنها ايمان آوردند، سپس كافر شدند، در نتيجه بر دلهايشان مهر زده شد. از اين رو آنها نمىفهمند.(63:3)
بنا بر این، واژه ی طبع برای خصلتی است که فرد یا کنار نمی تواند بگذارد یا زدودن آن از شخصیت اش کار آسانی با برنامه ای کوتاه مدّت نیست.
امّا سعدی خبر ندارد که در روزگار ما اگر کسی در فضای آموزشی شازده نباشد ولی خاص باشد از همان اوّل محموله ی سفارشی و شکستنی است که نباید به آن دست زد که می شکند، اگر هم نشکند لب پر می شود، اگر هم لب پر نشود لکّه می شود. خودِ صاحب خاص اگر سفارش اش را نکند، هستند کسانی که برای خودشیرینی از طریق او خودشان را سفارشی و بیمه می کنند!
والدینِ معمولی که خاص نیستند و در سطحی معمولی از دانش و مدرک بهره برده اند، برای تحصیل ارزشی کمتر از حدّ معمولی قائل اند و مایل نیستند به فرزندان شان فشاری غیرمعمولی برای کسب مدرکی که از نظرشان معمولی است و ارزش معمولی هم ندارد وارد شود.
برخی از والدینی که به ظاهر تحصیل کرده و فارغ التحصیل از دانشگاه های معتبرند و فکر می کنند که معمولی نیستند چون با مدرکی که ادعا می کنند که معمولی نیست دارند نانی معمولی می خورند، بر اساس تجربه ی زندگی تحصیلی و شغلی خود معتقدند لازم نیست فرزندان شان در این زمانه ای که بیشتر تحصیل کرده ها هر چه بکنند همان معمولی باقی می مانند زحمت و هزینه ای غیرمعمولی برای دریافت این مدرکی که معمولی هم نباشد فرقی نمی کند چون معمولی هایش هم زیاد شده است متحمل شوند.
برخی دیگر از والدین تحصیل کرده، از آنهایی که در این سیستم مدرک گیریِ سهل و آسان با دریافت چند مدرک چی در چی در چند مقطع تحصیلی به ارتقاءِ شغلی جهشی رسیده و این چنین نمک گیر شده اند، از همین روال موجود آموزش دفاع می کنند. حتی، چون خود بی دردسر صاحب مدرک شده اند، به حال فرزندان و نوه هایشان و هر کسی که دارد در فضای آموزشی جدّی تری درس می خواند دلسوزی می کنند و مسئولین چنین آموزشِ به قول خودشان پادگانی را ظالم می نامند. آنها به جای اینکه مشوّق فرزندان و معلّمان شان باشند با دخالتِ بی جا در کار آنها تلاش می کنند همه را تا سطح خود پایین بکشند. شاید فکر می کنند با بی اعتباری مدرک جوانی که چند برابر آنها سواد دارد مدرک خودشان معتبرتر می شود.
بسیاری از والدینی که عمری از درس و کتاب دور بوده اند، حالا، یا در رشته های بدون آزمون در برخی از دانشگاه ها پذیرفته شده و منتظر مُهر و امضای مدرک شان هستند و یا با آزمونی آبکی در حال تحصیلات تکمیلی اند. اوّلین جملاتی که ورد زبان این میانسالان و کهنسالان در کلاس هاست این است: «از ما دیگر گذشته است که مثل جوان ها درس بخوانیم. چندین سال از کتاب و درس دور بوده ایم .» بیچاره آن جوانانی که با سنین پایین تر- هجده، نوزده ، بیست و در همین حدود- با این ها همکلاس می شوند. با اینکه می توانند بیشتر و بهتر یاد بگیرند ولی از ناله های این پیشکسوتان آموزش گریز، از هر به اصطلاح دانشگاهی که به گوش شان می رسد، خوش شان می آید و با آنها همنوایی می کنند. دانشگاه های دولتی و دانشکده ها و آموزشکده های فنی و حرفه ای که در آن ها تفاوت سنّی بین دانشجویان در اغلب مقاطع مناسب است و از این نظر امکان فعالیت های آموزشی نسبتاً جدّی تری برایشان فراهم است، دانشجویان کمتری نسبت به دانشگاه ها و مؤسساتی دارند که پذیرش های بی آزمون و با آزمون صوری فاحش و ضایعی دارند.
سعدی هم این فرموده ی رسول اکرم(ص) را از بر بود که «ز گهواره تا گور دانش بجویید،» ولی نمی دانست که چند قرن پس از او عدّه ای سود جو در عمل واژه ی «مدرک» را جای «دانش» می گذارند و مسیر سیره ی پیامبر را تغییر می دهند. فکر می کنید چند نفر از این هایی که ادامه تحصیل شان از میانسالی شروع شده است و بدون آزمون و با تسهیلات بانکی و رفاهی وارد دانشگاه شده اند و همین طور آسانسور ترقی را با معدل بالا طی کرده اند. حاضرند حتی لبِ گور بدون مدرک از دانشگاه بیرون بروند؟ آیا یکی از این ها هست که بگوید که من مدرک نمی خواستم؟ بگوید فقط می خواستم سنّت پیامبرمان را که پیروی از قرآن مجید است بجا بیاوریم وگرنه مدرک به چه درد دنیا و آخرت می خورد. علم است که به درد می خورد. همیشه دعای اصلی ام برای خودم و فرزندان ام این آیه ی قرآنی بود: « رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا » پروردگارا بر دانش ام بیفزای.(20:114)
از قدیم الایام بحث سر این بود که در آن سوی آب ها برای ورود به دانشگاه از سیستم قیف مانندی استفاده می کنند که پذیرش یا ورودی دانشگاه ها گشاد است، ولی چون خروجی اش تنگ است با اینکه همه می توانند وارد شوند، همه نمی توانند با مدرک از آن خارج شوند. در مورد ورودی و خروجی خودمان گفته می شد که با پذیرش سخت در کنکور، ورودی دانشگاه های ما تنگ است و خروجی اش گشاد. یعنی به سختی دانش آموزی به کارت دانشجویی می رسید. ولی تا کارت دانشجویی اش را می گرفت می توانست تقریباً مطمئن باشد که مدرک اش را هم گرفته است. حالا که هر دو سرش گشاد شده است. ورود و خروج با هر سنّی و میزان معلوماتی آسان شده است، خیلی ها معلومات ورودی و خروجی شان در اکثر دروسی که می گذرانند فرقی نمی کند. در واقع افراد با پول شان پذیرش می شوند نه با سوادشان؛ همچنین، با مدرک شان خارج می شوند نه با سوادشان.
امّا، سعدی اشکال کار شاه و شازده را در باب تربیت گفت ولی «ادیب» را صاحب اشکال نشان نداد. آیا ادیبانِ روزگار ما بی تقصیرند؟ مسلّم است که پاسخ منفی است. از همه کس بدتر اغلبِ همین به اصطلاح ادیبانی اند که با توجه به پُست شغلی شان اسامی گوناگونی دارند. خیلی از آنها در تربیت فرزندان خودشان هیچ گُلی به سر خودشان و آن ها نزده اند چه برسد به این که کسی از آنها توقع داشته باشد فرزندش را ادیب بار بیاورد. (خیلی از آنها شاید بگویند آقا فرزندان ما بعضی دکتر و مهندس و فلان و بهمان مشهوری شده اند. باید گفت که از «نا ادیبی» ایشان همین نشان بس که فرزندان شان را فقط با مدارک شان می خواهند بزرگ کنند در حالی که بحث اصلی این است که مدرک بی آموزش و بی تربیت و بی تعهد واقعی در هر مقطعی زیاد است. «ادب» و فرهنگ سالم ناشی از آموزش درست کم است. پزشکی که با هزار ناز و غمزه و با تأخیر به مطب می رود و در سایه ی شغل و مدرک اش بی فرهنگی اش را توجیه می کند از رفتگر زحمتکشی که هم به موقع سر کار حاضر می شود و هم کارش را درست و تمیز انجام می دهد « فرهنگ و ادب» اش کمتر است.)
ادیبی که در تربیتِ فرزندِ خود درس اصلی اش خدمت به مردم نیست، به فرزند شاه چیزی جز خیانت به مردم را یاد نخواهد داد. فرزندان اکثر ادیبان امروز آن قدر از آن ها آه و ناله شنیده اند و آن قدر از امثال آنها در تلگرام ها و پیامک ها اشعار سوزناکی درباره ی فقر و ندارم و می خواهم شنیده و خوانده اند که هر چه بخواهند بشوند ادیب نمی شوند. همیشه افسوس می خورند که چرا فرزند ادیب شده اند. آن ادیبی که در تلگرام در حسرت است که چرا گدای سر گذر درآمدش بیشتر از اوست در بنیاد آموزش اش جز گداپروری، چه در خانه و چه در بیرون، چه چیزی یافت می شود؟ در میان ادیبانِ عرصه ی آموزش و پرورش خیلی ها هستند که نه تنها هنوز «سند تحول بنیادین آموزش و پرورش» را نخوانده اند بلکه خودشان هم هدفی آموزشی برای کارشان در حوزه ی آموزش تعریف نکرده اند.
داستان کوتاه «آخرین درس» از آلفونس دوده را در همین صفحه و وبلاگ بخوانید و ببینید که نویسنده چگونه با داستانی کوتاه پیشگام سالم سازی فرهنگِ آموزش است.