بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(3)
بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(3)
در ابتدای بخش سوم باید عرض کنم که تلاش اصلی ام در این بررسی مانند بسیاری از بررسی های دیگری که در مورد اشعار دیگر انجام داده ام دریافتِ رابطه ی بین حرف ها و تصاویر متفاوتی بوده است که گاهی خیلی غیرمنتظره از پی هم می آیند. ادعا نمی کنم که حلقه ی گمشده ی ارتباطِ منطقی و عقلی و احساسی بین دو تصویر یا دو جمله ی متفاوتِ را و یا به طور کلی حلقه ی واحدی که همه ی این حلقه ها را با هم نگه می دارد همین و همان هایی است که به نظر من رسیده است. فعلاً، بضاعتِ من همین قدر بوده است. شاید با دقتی بیشتر از جانب من و نگاهی دیگر از جانب دیگران حلقه های ارتباطی دیگر و بهتری هم بتوان برای بیان معنی ظاهری و باطنی تکّه های شعر پیدا کرد. بسنده ی به این بررسی به معنی این نیست که همین بس است. بس نیست. ملاحظه بفرمایید:
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعدهگاههای الهی گریختند
و برّههای گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینهها گویی
حرکات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره ی وقیح فواحش
یک هاله ی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مردابهای الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرّک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
فروغ از روزگاری تلخ و سیاه می گوید، علّتی که برای این تلخی وسیاهی ذکر می کند در تصویری که پس از آن می آورد مستتر است. می گوید: «نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود.» شاید نخست باید کشف کنیم که نان چطور می تواند چنین کاری را انجام بدهد، ولی من ترجیح می دهم اوّل بفهمم که فروغ نیروی شگفت رسالت را در چه چیزش می دید. می گوید: «پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعده گاه های الهی گریختند.» اگر ما به آنچه که فروغ در ابتدای بند بعدی می گوید عمل کنیم وارونه ی همین جمله را به دست می آوریم. فروغ در ابتدای بند بعدی می گوید:
در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
یعنی آنچه که راست و درست بود دیده نمی شد؛ ضدّ و وارونه اش دیده می شد. آینه ها در حقیقت مردمان آن روزگارند. آنها پیغمبرانی را می بینند که وارونه و ضدّ پیغمبران روزگاران پیش اند. بهتر است بگوییم ضدّ پیغمبر به معنی پیغمبر آن گونه که باید باشد هستند. به جای آن پیامبرانی که همچون حضرت موسی(ع) بدون فکر به نان و راحتی راهی وعده گاه های الهی می شدند و با لوح و کتابی نزد مردم شان برمی گشتند، پیغمبرانی آمده اند که وارونه ی آنان اند، در پیِ نان اند. واقعیت حالا آینه وار عکس آنچه را بوده نشان می دهد. این پیغمبران دروغین اند که غصّه ی نان خودشان را می خورند. اینان به هیچ وجه به فکر مردم و هدایت شان نیستند. فروغ می گوید:
و برّه های گمشده
دیگر صدای هِی هِی چوپانی را
در بهت دشت ها نشنیدند.
چون پیغمبران چوپانانِ هدایت گر و محافظ مردم بوده اند، حالا که هِی هِیِ چوپانی شنیده نمی شود یعنی در واقع کسی پیغمبری نمی کند. بهت دشت ها همان سرگردانی برّه های گمشده در دشت است. در ضمن، اشاره ی فروغ به احتمال زیاد به داستان مشهور برّه ی گمشده ی حضرت موسی است در زمانی که شبانی می کرد. او نمی توانست ببیند که حتی یک بره از گله اش گم و گرفتار گرگ ها شود. آن قدر دنبال آن بره ی گمشده گشت تا او را یافت. با چنین خصوصیتی او شایسته ی پیامبری شد و با چنین از خودگذشتگی ای همه از او پیروی می کردند. «نیروی شگفت رسالت» در چنین رفتاری است. «نان»گرایی کاری کرد که کسی از آن رسولان پیروی نکند و، در حقیقت، هر کسی برای خودش و نان خودش تکروی کند. هر کسی برای کسب نان پیغمبر گرسنه و مفلوک خودش شد. اگر پیغام مهم این است که «مردم شکم تان را سیر کنید،» همه می توانند حامل چنین پیغامی باشند و پیغمبری کنند. «نیروی شگفت رسالت» که در رفتار حضرت موسی بود در رفتار همه پیامبران راستین دیگر نیز بود. پیغام یعنی اندیشه، و آنان صاحبان اندیشه بودند، و پیروان شان پیروان اندیشه. وقتی نان جای اندیشه را می گیرد انسان مفلوک می شود.
موسی(ع) به وعده گاه الهی رفت. هنگامی که پس از چهل روز عبادت از آنجا برگشت دید اکثر قوم بنی اسرائیل گوساله ی سامری را می پرستند. جالب است که آن سامری نیز موسی نام داشت- موسی بن ظفر. او که به وعده گاه الهی، نه به قلب و نه به پا، نرفت ماند، به طمع نان و دنیا، گوساله ای از طلا ساخت، و بسیاری که گرسنگی شان مانند با او بود، در عمل نیز او را همراهی کردند. آنها به دور سر سامری و گوساله اش هاله ای مقدس می دیدند. فروغ پس از صحبت از تصاویر وارونه ی منعکس در آینه ها می گوید:
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره ی وقیح فواحش
یک هاله ی مقدس نورانی
مانند چتر مشعلی می سوخت
فروغ نشان می دهد که در آن روزگار تلخ و سیاه هاله ی مقدس به دور سر چه کسانی است. «فواحش» در این روزگار نقش پیغمبران را ایفا می کنند. این ها همه را به این سیاهی هدایت کرده اند. این ها دلقک اند به این دلیل که با نمایشی مسخره مردم را سرگرم و گمراه کرده اند. سامری هم برای گمراهی مردم نمایش جالبی را کارگردانی کرده بود. او دور از چشم مردم گوساله ای از گل ساخت و آن را در زمین و زیر مقداری هیزم پنهان کرد. بعد مردم را فراخواند و هیزم ها را شعله ور کرد و از بنی اسرائیل خواست هر یک سکّه ای طلا به درون آتش بیندازند. سکّه ها در آتش ذوب و بعد وارد قالب گِلی گوساله می شد. پس از مدّتی سامری گوساله ی طلا را از زیر خاکستر و خاک بیرون آورد و در برابر تعجب دیگران آن را جوری در برابر باد گذاشت که صدای گاو از آن در می آمد. آن دلقک پست با گوساله اش این چنین پیغمبری می کرد. شاید جمله ی «یک هاله ی مقدس نورانی مانند چتر مشعلی می سوخت» وارونه اش درست تر باشد؛ یعنی باید بگوییم که چتر مشعلی که به دور سر این فواحش بود مانند هاله ی مقدس نورانی بود. این حلقه ی آتش فاقد آن نور مقدس الهی بود. فروغ در ادامه در مورد روشنفکران می گوید:
مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرّک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
چون فروغ پیش از این گفته بود که «دیگر کسی به هیچ چیز نیندیشید» مشخص است که از این روشنفکرانی که از روشنی و فکر برگشته اند دیگر جز اسمی بی مسما چیزی باقی نمانده است. آنها نیز اهل اندیشه نیستند. مانند آن نوزادان سری ندارند که به زندگی بیارزد. چون بی تحرّک اند مرده اند. خون آنها هم در«مرداب های الکل با آن بخارهای گس مسموم» آلوده است و بوی بنگ و افیون می دهد. اندیشه به جای الکل و افیون به کتاب برای تغذیه نیاز دارد. کتاب هایی که این ها رها کرده اند حالا کجایند؟ فروغ می گوید:
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
«موش های موذی» را باید نماد چه چیزی یا چه کسانی قرار داد؟ معلوم نیست. من ترجیح می دهم آنها را در نهاد این روشنفکران بی نحرّک که پیغمبران گرسنه و مفلوک این روزگار تلخ و سیاه اند ببینم. کتابی که با همه ی زر و ارزشی که دارد خورده می شود، در حقیقت، کتابی است که چه خوانده شود و چه خوانده نشود بدان عمل نمی شود. روشنفکر در حقیقت چنین کتاب و کتاب هایی را خوانده است، ولی آنها را در وجودش خورده است. موشِ موذی در وجود هر آدمی آن نفس نان طلب اش است که فکرش را مشغول سودش می کند. «موذی» کسی است که فکر دارد و با آن فکر خوراک اش را به دست می آورد. روشنفکرانی که فروغ از آن ها می گوید هم همین اندازه فکر و فکری از همین نوع دارند.
ادامه دارد...