بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(2)
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
شعر «آیه های زمینی» با «آنگاه» شروع میشود. درست است که «آنگاه» معرف زمان خاصی است که در آن حوادث مشخصی رخ داده است، ولی میتوان این گونه هم فرض کرد که «آنگاه» ابتدای جمله ی ناقصی است که در حقیقت جمله ی مکملِ پیش از آن حذف شده است. عبارتِ «آنگاه» بیش ترین کاربرد را در ترکیبِ «اگر... آنگاه...» در علم منطق دارد. به عنوان مثال می گویند: «اگر جمله ای صادق باشد آنگاه ممکن نیز هست.»
در هر صورت، در «آنگاه» بخش ناگفتهای وجود دارد که نشان می دهد مطلب ناقص است. اگر زمانِ خاصی مد نظر است آن زمان چه زمانی است؟ آیا قیامت است؟ (در قرآن مجید نیز برخی از آیات که در مورد قیامت و آخرت است با فعل ماضی بیان شده است. در تفاسیر بیان شده است که یک دلیلِ استفاده از افعال ماضی برای وقایعِ آینده نشان حتمی بودن وقوع شان است.)
آیا حادثه ی تاریخی خاصی علّت و آغازگر حوادثی شده است که فروغ از آنها می گوید؟ معلوم نیست. اگر آنچه را که فروغ می گوید در مورد آینده است با چه «اگر»ی فروغ به این «آنگاه» میرسد؟ اگر چه اتقاقی بیفتد آنگاه چنین و چنان خواهد شد؟ اگر در مورد گذشته است، منظور چه زمانی از گذشته است؟ چه اتفاقی در گذشته باعث تغییراتی شده است که فروغ با زبان شاعرانه اینگونه با تصاویری نمادین به شرح شان پرداخته است؟
شاید باید این طور فرض کنیم که این «آنگاه» «اگر»ش را در خودش دارد. یعنی فروغ آنچه را که قبل از «آنگاه» رخ داده است که به وقایع و فجایع بعد از آن منجر شده است حتماً لابه لای تاریخنگاری شاعرانه اش گفته است. با بررسی معلولهای ذکر شده می توانیم به علّت اصلی برسیم.
فروغ می گوید:
خورشید سرد شد
در آیین میترائیسم یا مهرپرستی خورشید خدا انگاشته می شود. نمی خواهم بگویم که فروغ با اعتقاد به چنین آیینی این حرف را زده است، بلکه می خواهم بگویم فروغ سردی خورشید را جدا از سردی و خشم خدا نمی بیند. او در شعر «عصیانِ خدا» ادعا کرده است:
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکّه ی خورشید را در کوره ی ظلمت رها سازند
آیا می شود گفت «سردی خورشید» نتیجه ی دلسردیِ خدا است؟
در ادامه فروغ می گوید:
و برکت از زمین ها رفت
همیشه گفته اند «از تو حرکت، از خدا برکت.» (واژه های «آیه»، «برکت»، «ایمان» و ... کاربردشان در اصل و بیشتر در حوزه ی مباحث دینی است. کشاندن این بحث به این حوزه به سلیقه ی شخصی بنده نیست. دکتر سیروس شمیسا در کتاب راهنمای ادبیات معاصر در بررسی همین شعر از م. آزاد نقل کرده است که «آیه های زمینی دارای انعکاس توراتی است، امّا من فکر می کنم که انعکاس آشنایی با قرآن هم در آن هست. به خاطر این که فرخزاد در این دوره قرآن می خواند و با سرعت و آگاهی و پیش آدمی که ظاهراً مسلط بر ادبیات اسلامی بود.)
پس، زمینها بی برکت است چون خدا از ساکنان و صاحبانِ آنها روی برگردانده است. استفاده از «زمینها» به جای «زمین» نشان می دهد که فرد فرد این زمینیان مد نظرند نه فقط جمع شان. جمع را مخاطب قرار دادن گاهی رفع تکلیف از فرد تلقی می شود.
فروغ در ادامه نشان می دهد که دیگر «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» در کار نیستند تا انسان نانی به کف آرد و به غفلت بخورد. بدون شک سبزه در سبزه بودن و ماهی ها در ماهی بودن شان دچار غفلت نشده اند که تنبیه شوند. این انسان است که باید تنبیه شود. هر چه بود و هست برای انسان آفریده شده بود. حالا، هر چه هست باید خشک شود و نابود شود تا انسان تاوان گناهی را پس بدهد که تا اینجا فروغ از آن چیزی نمی گوید.
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
جمله ی «خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت» دو معنی متفاوت دارد. یکی این که مردگان همچون روز قیامت برانگیخته می شوند و از گورها بیرون می آیند تا نتیجه ی اعمال شان را ببینند. دیگر این که هنگامی که زنده با مرده فرقی ندارد مهم نیست که گور زیر زمین باشد یا روی زمین. وقتی همه مرده اند همه جا خود به خود گور می شود. فروغ در ادامه نشان می دهد آنچه که شایسته ی نام زندگی باشد روی زمین دیده نمی شود. انسان فاقد آن چیزهایی است که زندگی حقیقی به آنها وابسته است. موجود زنده حرکت اش ناشی از وجود آنهاست. حرکتِ جسم زندگی نیست. می گوید:
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه ی خود را
در تیرگی رها کردند
در حقیقت این راهها نیستند که ادامه دار نیستند، این رهروان اند که دیگر راه نمی روند پیش نمی روند. از درون همچون مرده ها بی جنبش اند. تنها چیزی که جنبش دارد و زنده ای را می ماند شب است. تنها شب است که چون زنده ای رشد می کند و جنب و جوش دارد.
امّا، فروغ چه چیز را شب نامیده است؟ چه چیز است که مانند شب بر همه چیز و همه کس جوری سایه انداخته است که نه راهی دیده می شود و نه رهروی؟
فروغ کم کم دارد به گناه یا گناهانی که انسان را به تاریکی کشاند و از درون کُشت می رسد. می گوید:
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
مشخص شد که تا انسان به عشق و فتح می اندیشید، و یا تا زمانی که می اندیشید به هر چیز، در این تاریکی و مردگی نبود. شاید بشود گفت که اندیشهورزی خود گونه ای عشقورزی است و هر که چنین کند شکستی در زندگی اش نیست و فاتح خوانده می شود. وقتی که اندیشه در کار است مهم نیست که عاشق به چه چیز عاشق است و فاتحِ چه چیز خوانده می شود. (بدون تردید فروغ مانند همه در کودکی اش پس از فراگیری خواندن و نوشتن نخستین برخوردش با واژه ی فتح در تابلوهایی بود که برای حاجی ها در بازگشت شان از زیارت خانه ی خدا بر سر در خانه هایشان نصب می شد: «انّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبینا» این آیه اشاره ای است به فتح مکّه به خواست خدا توسط پیامبر و پیروان مؤمن اش. فتح به عشق و ایمان نیاز دارد، و این دو برای پرهیز از گمراهی به اندیشه؛ پس این اندیشه است که انسان را زنده نگه می دارد. انسانِ عاری از اندیشه هر چه کند بیهوده است.
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
«غار» از نو معرفِ فضای تاریک دیگری است؛ در ضمن، یادآور دوران غارنشینی و جهالتِ انسان است. امّا، آن حالتِ «تنهایی» که «غار» خوانده می شود در واقع گونه ای خودخواهی در فرد است که حتی در میان جمع و با جمع هم باشد باز در او هست گر چه در حقیقت سودی در آن نه برای خودش هست نه برای دیگران. آن خونی هم که بوی بنگ و افیون می دهد خون کسی است که به غار تنهایی اش خزیده است. تصویر این تنهای خودخواه تصویر یک معتادِ بیمار مفلوک است. البته این فرد نماینده ی فرد فرد انسان های دیگر است. دیگران بهتر از او نیستند. همه فردند و مانند هم رفتار می کنند. انسان های بیاندیشه همه مانند هم اند. هنگامی که اندیشه می میرد بیهودگی به دنیا می آید.
زنهای باردار
نوزادهای بیسر زائیدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
«بیسر» تصویر ظاهریِ همان بی اندیشگی و بیهودگی است که پیش از این مطرح شد. در حقیقت، شکلِ ظاهریِ این نوزادان آینده شان را پیش بینی می کند. آنها نیز در آینده جسمی اند بدون سر و اندیشه با خونی آلوده که حیات ظاهری جسم شان را تأمین می کند. آنها نیز از همان زادروزشان مرده محسوب می شوند. طبیعی است و شناخت ناشی از عادت ما هم همین را می گوید که شرمی که فروغ از آن می گوید شرمِ مادران این نوزادان باشد. آنها به گونه ای مجبور شده اند به این بارداری و زایمان تن بدهند. جایی در ادامه ی شعر می گوید: «مردان گلوی یکدیگر را/ با کارد می دریدند/ و در میان بستری از خون/ با دختران نابالغ/ همخوابه می شدند.» فروغ چون زنها را در جهان و جامعه ی مردسالار بی اختیار و یا کم اختیار می بیند با شرم شان تا اندازه ای تبرئه شان می کند. او همچنان خصلتِ زنگرایی و یا دفاع از زنان اش را دارد.
پس این نوزادان اند که همچون مردگان با گاهواره های شرمگین به گورها پناه می برند. گاهواره و گور برای این نوزادان یکی است چون زنده و مرده شان فرقی با هم ندارد.
ادامه دارد...