این آموزش بیمار است(2)
این آموزش بیمار است(2)
حکایت دوم
حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر، هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محلّ خطر است: یا دزد به یکبار برد، یا خواجه به تفاریق بخورد. امّا هنر چشمه ی زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است: هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند، و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
سخت است پس از جاه تحکّم بردن
خو کرده به ناز، جور مردم بردن
وقتی افتاد فتنه ای در شام
هر کس از گوشه ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزیریّ پادشا رفتند
پسران وزیر ناقص عقل
به گدایی به روستا رفتند
سعدی جان! خدا بیامرزدت که حرف های جدّی ات در روزگار ما چه قدر خنده دار به نظر می رسد. به ما نمی خورد، ولی دست ات را کوتاه نمی کنیم و تحویل می گیریم که گرفتنی است!
یک مشکل آموزش هدفی است که فرد قرار است برای آن آموزش ببیند. آن فرد هدف خودش را دارد، که ممکن است معقول یا نا معقول باشد. آموزش نیز هدفِ خودش را دارد که باید معقول باشد. اگر هدفی که فرد دارد معقول و همجهت با هدف آموزش باشد تضادی به وجود نمی آید. فرد می داند اگر هم مسیر با آموزش پیش نرود به هدف اش نمی رسد. گفتم آموزش باید دارای هدفی معقول باشد. اگر مؤسسه ای آموزشی دانشجو بگیرد فقط به این خاطر که کسر بودجه اش را جبران کند و بدون هدف هر مدرکی را با هر عنوانی پشت نام آموزش به هر مستعد و بی استعدادی بفروشد بدون شک حتی اگر دانشجویی با هدفی معقول زندگی اش را برای آموزش گذاشته باشد مأیوش می شود. هدفِ معقول او مضحکه و مسخره ی گفت و گوی افرادی می شود که با هدفِ نامعقول و غیرآموزشی پا به عرصه ی آموزش و روی آبروی آموزش گذاشته اند.
سعدی آموزش را اصل می دانست. او هرگز تصورش را نمی کرد که ممکن است فردی برای فراگیری هنر و صنعت و دانشی جایی ثبت نام کند و مدرکی اخذ کند که یعنی او اینها را بلد است و در واقع چیزی بلد نباشد که به وزیری پادشا که هیچ، خود بتواند از قِبَلِ سوادش پادشاهی کند. هنگامی که بضاعتی از هنر و صنعت و دانش در بساط نداشته باشد کارش از گدایی نمره برای اخذ مدرک شروع می شود و با گردنی کج برای پیدا کردن شغلی مطابق مدرک و دانش اش ادامه پیدا می کند. برخلافِ تصور سعدی، امروز مدرک و آن هم تنها عنوان اش چشمه ی زاینده در نظر گرفته می شود. خیلی ها هستند که با سنّی سه برابر دانشجویان طبیعی(!) برای ادامه ی تحصیلات تکمیلی در هر رشته ای که جا باشد ثبت نام می کنند و بی آن که به اندازه ی کتاب های دوره ی متوسطه و هنرستان آن رشته ها مطلب خوانده یا بلد باشند رساله هایی تهیه می کنند و یا می تألیف اند و ارتقاء شغلی می یابند. همین ها به دیگران می گویند که شما چشم دیدن مدارک ما را ندارید! راست می گویند واقعاً این مدارک به چشم نمی آیند. مانند آن لباس نامرئی حکایت هانس کریستین اندرسن است که دو خیّاط زرنگ و شیّاد از هیچ دوختند و به پادشاه فروختند و به او گفتند که این لباس را فقط کسانی می توانند ببینند که پاک و نجیب باشند. پادشاه به خیال خودش آن را به تن کرد و همه جا لخت می گشت و از هر که می پرسید از ترس این که ناپاک و نانجیب خوانده شود از رنگ و جلا و زیبایی آن «نابوده» تعریف می کرد. خودمان را درست بپوشانیم. همرنگی با جماعتِ اکثریت هرگز پوشش مناسبی برای کار خطایی که انجام می دهیم نیست.
قُل لَّا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(مائده:100)
بگو: پليد و پاكيزه يكسان نيستند، هر چند كثرت پليد تو را به شگفت آورد. پس اى صاحبان خرد! از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد