یک شعر و یک نکته(10)
غزلی از مفتون امینی
به قدر مهر من ای دوست، مهربان نشدی
رفیق تن شدی اما، رفیق جان نشدی
به نازنینی یک لاله بردمیدی و حیف
به دلنشینی یک شاخه ارغوان نشدی
گهی شتاب نمودی به راه و گاه درنگ
تو همسفر شدی آوخ که همعنان نشدی
سپاس از آنکه شدی آفتاب روز بهار
دریغ از اینکه چراغ شب خزان نشدی
نه راز دوست شنیدی، نه راز خود گفتی
همین قدر گله دارم که همزبان نشدی
سرشک، نقطه ی عطفی است، از غریزه به عشق
ولی تو مایه ی لطفی در این میان نشدی
کدام نکته ندانستی از نکات و دریغ!
چو دور صحبت ما گشت، نکته دان نشدی
به درس وعده روانی تمام زیر و زبر
بگو که درس وفا را چرا روان نشدی
تو رام گفته ی مفتون شوی؟ _زهی چه خیال!
نخواستی بشوی، ای رمیده جان، نشدی...
نکته این که کسی که همزبان و همدل نیست با کسی، اگر نخواهد نکته دان و نکته خوان او شود هرگز نمی شود. «مفتون» اگر به اندازه ی یک شاهنامه یا یک مثنوی این شعر را کش می داد باز هم می دانست که فایده ای ندارد. آن سه نقطه ی آخر شعر را شما یک کتابخانه شعر هم جایش بگذاری باز هم به «نشدی» ختم می شود. «رفیق تن» هرگز سخن «رفیق جان» را درک نمی کند. شاید «رمیده جان» تنِ بدون جان است؛ کسی است که وجودش فقط جسمی است خالی از روح.