این آموزش بیمار است(1)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

همین اوّل بسم الله بگویم که چون خیلی ها عادّت دارند برای دفاع از خود و یا از چیزی که به آنها به طور مستقیم مربوط می شود یا نمی شود حمله ای با جمله ای آمیخته با مغلطه ای در استدلال را شروع کنند می گویم می دانم که با پرسشی که حاوی پاسخ اش نیز هست خواهید گفت: «این آموزش بیمار است، یعنی تو سالمی؟» می گویم که نه، هر کس که به گونه ای درگیر آموزش است به نسبتی بیماری های واگیردار آن گریبان­گیرش می شود. بحث بر سر من و تو نیست، مهم این است که چه باید بکنیم که از این گیرها بیرون بیاییم، خیلی ها فقط به این فکر می کنند که از آموزش نانی و یا مدرکی گیرشان بیاید.

غیر از آن شش سال ابتدای کودکی و دوره ی پیش از دبستان، تمام زندگی ام در محیط آموزشی به تعلم و تعلیم گذشته است. امّا، از آموزش در این عنوانی که تا روز قیامت جای بحث دارد منظورم آموزش در آن شش سال پیش از دبستان نیز هست. بنا بر این، آموزش فقط به عنوان ساختاری با چارت سازمانی مشخص مورد بحث نیست، و غیر از دست اندر کاران آموزش رسمی باید والدین و افراد دیگر مؤثر در امر آموزش را نیز وارد بحث کرد. آموزش مانند یک موجود زنده می خورد و دفع می کند تا رشد کند، بیمار می شود و دوا و درمان نیاز دارد. همیشه همه جای آن بیمار نیست. جایی ممکن است سالم باشد. جایی فقط درد می کند و جاهایی هم ممکن است زخمی باشد. گاهی عضوی از آن فلج می شود، خیلی کار دارد تا درست شود. شاید کسی باور نکند،  آموزش مرگ هم دارد؛ تازه، اگر هم نمیرد، گاهی مانند بیماری در بستر احتضار می افتد و زخم بستر می گیرد و یا مانند کسی که آلزایمر دارد مرده ی متحرک و سرگردانی است که اگر جنبشی از خود نشان می دهد برای این است که بگوید من هستم. و امّا، «پرورش»، چه رسمی و چه غیر رسمی اش، چیزی جدای از آموزش نیست که مقوله ای مجزا در نظر گرفته شود. اشتباه است که فکر کنیم اگر کسی را به کلاس اخلاق اسلامی بفرستیم و بعد به کلاس ریاضی حاصل جمع آن در نمازخانه و یا کلاس «ریاضی­بلدی با اخلاق اسلامی» می شود. پرورشی که در دلِ آموزش قرار دارد از همان آغاز آموزش آغاز می شود. (سال 61 تا 63 را در تربیت معلم درس می خواندم. برخلاف، حالا که بیش از سه دهه از آن زمان می گذرد، آن سال ها رسم و رسمی بود که بگویند افرادی که می خواهند معلم شوند باید حتماً گزینش شوند و در یک فضای بسته تزکیه شوند و اگر صلاحیت داشتند شغل انبیا را ادامه دهند. حالا، هر مؤسسه ی آموزشی تولیدی های خود را برای آموزش و تدریس دارد. فردی در یک مؤسسه ممکن است از دیپلم تا دکترا را از همان جا بگیرد و با گزینشی صوری که بیش تر متکی به رابطه است تا ضابطه، بدون فراگیری تخصصی اصول تدریس و ارزشیابی و چند خروار از این چیزها در همان جا و همچنین خیلی جاهای دیگر به میمنت و مبارکی مشغول تدریس شود. نمی خواهم بگویم دوره های آنچنانی به تنهایی سودمند است، می خواهم بگویم نه به آن شوری شوری و نه به این بی نمکی! پس از چند سال برای تدریس چند درس به همان تربیت معلم دوره ی جوانی ام دعوت شدم. پس از چند ماه در جلسه ای در همان جا دیدم که همان استادانِ خودم در مورد تقدم پرورش بر آموزش بر مرکب سخن سوار و می تازند، در حالی که دانشجویان سال آخرشان هم که باید از مهر ماه مشغول به تدریس می شدند از نظر علمی بسیار ضعیف و بی بضاعت بودند. با تعجب به آنها گفتم عجیب است که هنوز همان حرف ها را تکرار می کنید. دانش آموزان این معلم هایی که ما به اصطلاح آموزش و پرورش می دهیم هنگامی که بفهمند دانش شان بی مایه است دین شان را نیز همین می بینند و اثر بدتری خواهد داشت.)  

خوب، این موجودِ هم آموزش و هم پرورش چرا بیمار است؟

در معنی واژه ی «بیمار» برخی گفته اند که از «بیم» و «آر» است و بیمار کسی است که دچار بیم شده است. معنی خوب و به دردخوری نیست. گروه دومی نیز گفته اند که «بیمار» از «بی» و «مار» می آید و بیمار کسی است که مار ندارد. مار با این که نیش دارد نوش هم دارد. در افسانه های یونان باستان مار نشان تندرستی است. همچنین آورده اند که روم باستان را یک مار از بیماری طاعون نجات داد. هدیه ی این مار جام شرابی بود که نزدش گذاشتند تا بنوشد. طرح ماری که از جام شرابی دارد با پیچ و تاب بالا می رود روی تابلوی سر در اکثر داروخانه های جهان نقش بسته و نشان سلامتی و بهداشت است. همین معنی دوم است که در بحث ما به کار می آید. آموزش بیمار آموزشی است بدون نیش و بدون نوش؛ پس چه چیز دارد و چیست؟ شاید مدرکی دارد برای بعضی و درآمدی دارد برای بعضی دیگر؛ و یا نوعی سرگرمی است برای همین این­ها و هم آن بعضی های دیگر. خوب، دیگر چه دارد و چیست؟ قصد دارم به کمک سعدی و باب تربیت اش در گلستان در باره ی چیستیِ آموزش و چراییِ بیماری اش نکاتی را  بنویسم. به سعدی و حکایت هایش با این که از روزگار ما خیلی دور است نیاز دارم برای این که به این مباحث نظم و لطفی می دهد. بنا بر این، مطالب را با توجه به ترتیب حکایت ها در گلستان سعدی تنظیم کرده ام، ولی به گونه ای بحث را پیش می برم که مهم­ترین ها  در اولویت باشد.

و امّا، حکایتّ نخست:

یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد

آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفتگانه بشوی

که چو تر شد، پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکّه برند

چون بیاید هنوز خر باشد

 

نظام آموزشی را می توان هم از بالا به پایین نگاه کرد و هم از پایین به بالا. اغلب هنگام نگاهِ از پایین به بالا کلاه­ از سرمان می افتد. روشنفکربازی این را می طلبد که هر کسی برای رفع تکلیف از خود و پایینی­ها سربالایی نگاه کنیم. من روشنفکر نیستم ولی با حکایتِ سعدی که از بالا سرازیر شده است و آمده است تا این پایینی که من هستم بحث را به همان بالا می خواهم بکشانم.

کاملاً مشخص است که کسی را که استعداد یادگیری ندارد نمی توان به زور مقام و نامه و بخشنامه «یادگیر» و به رسم امروز «فراگیر» و از آن بدتر «خودفراگیر» کرد. برخلافِ زمان سعدی، امروز کتاب های قانون و آیین نامه ها در هر زمینه ای مفصل است و به ظاهر همه تألیف کسانی است که در امور مربوط به آموزش تجربه یا تخصص های لازم و یا هر دو را دارند. امروزه برای همان کسی که سعدی «کودن» می نامد مدارس ویژه ای وجود دارد که به اندازه ی استعداد و وسع خودش چیزهایی را یاد بگیرد. برای آن­ها که «تیز هوش»اند نیز مدارس جداگانه ای نسبت به «کودن»ها و «نه این­ها و نه آن­ها» وجود دارد. این سه گروه را چه طور می شود از هم بازشناخت و جدا کرد؟

آزمون هایی وجود دارد که این گروه­ها را از هم جدا می کند. این آزمون ها اگر دقیق باشند مانند معاینه ی چشم، کوری را که اصلاً مطب و دکتر را نمی بیند، از کسی که ردیف بالا و یا ردیف های پایین تر را می بیند خوب جدا می کند. سؤال این است که آیا این آزمون­ها تا این اندازه برای تشخیص افراد مناسب برای رشته ها و مقاطع تحصیلی گوناگون دقیق اند یا نه؟

اگر از بالایی های آزمون­ساز و آزمون­گیر بپرسیم که آیا کار شما به اندازه ی کار معاینه ی چشم پزشک دقیق است خواهند گفت که تا درصد بسیار بالایی چنین است. اگر چنین است پس ایراد از کجاست؟

(در دانشگاهی درس می دادم. دختر خانمی از خانواده ای متمول رشته ی مترجمی زبان انگلیسی می خواند. این خانم فلج بود. با دست ها و پاهایی کج و معوج و ناتوان. راه نمی توانست برود، با ویلچر می آوردندش. بعد دو نفر از چپ و راست او را می گرفتند و حمل می کردند و در کلاس می نشاندند. انگشت دست هایش هم سالم نبود. به زحمت قلم را لای انگشت هایش می گذاشتند. باید یک ساعت وقت می گرفت تا چند خط مطلب آن هم کج و معوج بنویسد. برای بعضی از آزمون ها، پرستارِ همراهی داشت که می گفتند حرف او را می فهمد و به جای او پاسخ ها را به برگه ی آزمون وارد می کند. درست حدس زده اید. این دختر خانم به هیچ وجه نمی توانست به طور عادّی تکلم کند. فقط در زمان حضور و غیاب نام خود را که می شنید صدای ناله ای از او شنیده می شد که یعنی من حاضرم. در آموزشی که با احساسات و هیجاناتِ فیلم های هندی می چرخد و پیش می رود، اگر استادی به چنین دانشجویی نمره ی قبولی ندهد بی رحم و عاری از انسانیّت است. این دانشجو ظاهرش داد می زد که نمی تواند در رشته ای که توانایی تکلم و یا دستّ کم دست به قلم شدن می خواهد کاری از پیش ببرد. با «استیون هاوکینگ» مقایسه اش نکنید که شوخی اش هم قشنگ نیست. شاید بگویید از «هلن کلر» که بدتر نبود؟ به اندازه ی او می توانست موفق شود. بحث بر سر این است که هلن کلر مدرک دانشگاهی نمی خواست. در خانه اش معلم خصوصی داشت و می توانست هر چه را که می خواست یاد بگیرد و تا جایی که می توانست از آموخته هایش استفاده کند. امّا نکته ای که می خواهم بگویم ربطی به این مورد به ظاهر استثنایی ندارد. می خواهم بگویم برخلاف این دختر خانم که ظاهرش نشان می داد و همه می دیدند که در سطح دانشگاهی نمی تواند بدون ترحم این و آن فارغ التحصیل شود، افراد زیادی هستند که از ظاهرشان نمی توان فهمید که عاجزند و نمی توانند در رشته ی مورد پذیرش شان کاری از پیش ببرند. این را استادانی که مستقیم با آنها در ارتباط اند متوجه می شوند. اگر این افراد نمره قبولی نگیرند دوباره همان داستان بی رحمی و بی انصافی و ... در مورد سرنوشت این­ها تکرار می شود. لیسانس با نوع فعالیت اکثر مؤسساتِ آموزشی که در هر کوچه و پس کوچه ای با رشته های گوناگون رشد کرده اند، در حقیقت، مانند تحویل یک قواره پارچه ی کت و شلواری است که کارگر خدماتی را پشت میز نشین کند.)

یک ایرادِ ما امروزی ها این است که برای رفع مشکل نقص های زمان سعدی قوانین و آیین نامه ها و بخشنامه هایمان را بیش از حد مفصل و قطور کرده ایم. حکایت نظام آموزشی ما حکایت آن پیرزنی است که در باران و طوفان حیوانات گوناگونی که گاه برخی به خون برخی دیگر تشنه بودند به کلبه اش پناه آورده بودند. مرغ می گفت من که قد قد می کنم برات، تخم درشت می کنم برات بذارم برم؟ پیرزن می گفت: نه عزیزم تو بمان. گربه که هم از طوفان فراری بود و هم با دیدن مرغ پروار دهانش آب افتاده بود و دور لب هایش را می لیسید می گفت: من که میو میو می کنم برات، موش ­ها رو چپو می کنم برات بذارم برم؟ پیرزن بیچاره می گفت: نه عزیزم، تو هم بمان. الی آخر تا می رسیم به هر مقطع تحصیلی به هر نامی که شما دلتان بخواهد. یکی می گوید: من که پردیس می تونم بیام، با کیسه ی پول میام و میام، تو می گی نیام؟ جلسه ای تشکیل می شود و چند امضا و یک مهر درشت و نتیجه این می شود که به او بگویند: بیا عزیزم، گر چه رتبه ات سه هزار تا پایین تر است ولی شهریه ات چندین میلیون بالاتر است. بعد از آن طرف یکی می گوید: من که عابر بانک دارم، از فرغ سر تا ناخن پا غیرانتفاعی ام، بدون مدرک بذارم برم؟ می گوید: عزیزم، تو هم بیا، با دستِ پر، تو هم برو.  

تا اینجا این ما هستیم که با توجه به حکایت سعدی از آن­ها که بساط سور و ساتِ خود و عیش و نوش را برای مدرک گرایان جور کرده اند ایراد می گیریم. ولی آن­ها هم می توانند بر اساس همین حکایت سعدی از خود دفاع کنند و بگویند: آیین نامه های آموزشی به گونه ای است که اگر کسی واقعاً استعداد تحصیل و شایستگی اخذ مدرک را نداشته باشد نمی تواند فارغ التحصیل شود. این مجریان امر آموزش اند که بد عمل می کنند و از محضرشان همه قبول و فارغ التحصیل و مهندس و دکتر تشریف می برند.

این را راست می گویند. در هر نظامی، آموزشی یا غیر آموزشی، بدترین مدیریت از بی مدیریتی بهتر است. اجرای ناقص ترین قانون از بی قانونی بهتر است. خیلی ها در امر آموزش به محض این که باسن مبارک را پشت میز دفتر یا کلاس روی صندلی می گذارند در امر تعلیم و تربیت نه تنها نظریه پردازی می کنند، بلکه قوانین من­درآورده ی نانوشته ای را از خود بروز می فرمایند و از این بدتر به اجرا درمی آورند. سخن این است که این افراد اگر قوانین موجود را نمی پسندند بهتر است آن میز و کلاس را هم نپسندند و رها کنند. با هرج و مرج و تصمیم گیری سلیقه ای جز ضعف خود چیزی را ثابت نمی کنند. کشوی میزشان و فهرست اسامی پیش رویشان در کلاس پر می شود از استثناهایی که ناشی از خودمحوری امثال خودشان است. البته در همین مورد نیز باید به آن بالاترها گفت که یک زمانی بازرسی و بررسی تخلفات اداری و کاری کارساز بود. حالا، بیش تر، در عمل و در واقعیت، کسانی تنبیه و طرد می شوند که کمتر از اصول آموزش تخطی می کنند. قانون بقای اصلح داروین در فضای آموزشی کسانی را اصلح و باقی می گذارد که چیزی به اسم آموزش را باقی نمی گذارند.

 با آیین نامه های موجود در واقع باید بتوان مانند دانشمند حکایت سعدی کسی را که استعداد ادامه ی تحصیل ندارد به پدرش حواله داد. امّا حکایت سعدی ناقص تمام می شود. معلوم نیست وزیر چه واکنشی در برابر رفتار و گفتار آن دانشمند از خود نشان داده است. ولی همین معلوم می کند که بخشی از مشکلات آموزش در توقع بیجا و واکنش اشتباه والدین از بیرون و دلال ها و یا دلسوزان شان از درون مؤسسات آموزشی است. بسیاری توجه به روابط را حقّ و امتیاز خود می دانند.  برای رفتار خلاف قانون و اصول آموزشی خود یک سلسله توجیهات اقتصادی و اجتماعی و حقوقی و سیاسی و فرهنگی و چه و چه و چه ردیف می کنند یعنی ما روشنفکر تشریف داریم و خودمان می دانیم که چه می کنیم. روشنفکر جهان سوم باز جهان سومی است. اگر روشنفکربازی درنیاورد و همین قانون وطنی را اجرا کند از این جهان به آن جهان فرج است.

بخش نخست متأسفانه طولانی شد، چون به گونه ای باید مقدمه ای با پرسشی اساسی برای ادامه ی بحث می شد. این بحث و این حکایت ادامه دارد...