شعری از مریم آریان

 

نان

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچّه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان­خور است و با خودش گفت

ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچّه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر، با سنگ در زد

یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد

من بچّه بودم، وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم که بابا کم نه از کم کم­تر آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچّه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد، باز امّا دختر آورد

 

چه قدر درد در این شعر ریخته است. چه قدر غم دارد. همه جایش سنگ خورده و زخمی است. همه اش در غروب است.

از نان سنگکِ داغ سنگ درآوردن سخت است، از سنگ داغ نان درآوردن چه قدر سخت تر! و از رسم روزگار سنگ خوردن چه دردناک تر!

کوهکن یا  سنگ بر یا سنگ کِش، و یا نه، کارگر یا کارمند یا معلم و یا هر شغل دیگری، همه سخت است. همه کار با سنگ است. امّا، نکته ای که می خواهم بگویم این نیست. شاعر هم نمی خواست فقط این را بگوید. نکته این است که روزگار کاری می کند که کار سخت و کار سنگ، پدر و مادر را هم سنگ می کند. همه را سنگ می کند. عروسی اش هم با سنگ شروع می شود. هنگامی که پدر با خواستگارهایی که برای دختر خردسال اش آورده است می آید، با سنگ در را می زند که بگشایند. جوابِ این سنگ «بله» است. آغازش و ظاهرش عروسی و نُقل باران است، خوب نگاه کنید عاقبت اش سوگواری و همان سنگباران است. «مادر برای بار آخر درد کرد و، رفت و نیامد...»