یک شعر و یک نکته(8)
غزلی از مولوی
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحانِ عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای زجان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کفِ اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر زمایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
برخی به مولانا تاخته اند که اشعاری بر علیه واقعه ی کربلا نوشته است، مانند: «تا نیفتی چون حسین اندر بلا/ کورکورانه مرو در کربلا» و برخی آورده اند که چنین بیتی از مولوی و در مثنوی نبوده و فقط در برخی نسخه ها به آن افزوده شده است وگرنه مولانا با این که از اهل سنّت بود ابیات زیادی دارد که نه تنها در تجلیل شهدای کربلا است، بلکه نشان می دهد که مرادش عشقی و زخمی همچون آنان بوده است؛ می گوید:
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسین استش، جامی چو حسن دارد
پس، اصل اصل اصل آن ضیایی را که او می خواهد در زخم حسین و جام حسن نیز می یابد. گرچه او به جنبه ی عرفانی واقعه ی کربلا بیش تر می پردازد، نشان می دهد که اصلی که شهادتِ کربلایی ها بر آن استوار است آزادگی است. بندگی غیر خدا یعنی شرک، حتا اگر آن غیر خدا نام خلیفه ی خدا را بر خود نهاده باشد.
نکته این است:
بسم الله الرحمن الرحیم
اِذ قالَتِ امرَأَتُ عِمرانَ رَبِّ اِنّی نَذَرتُ لَکَ ما فی بَطنی مُحَرَّرا فَتَقَبَّل مِنّی اِنَّکَ اَنتَ السَّمیعُ العَلیم (35: آل عمران)
زن عمران گفت: ای پروردگار من، نذر کرده ام که آنچه در شکم دارم آزاد باشد(جز تو را بندگی نکند). این نذر را از من بپذیر که تو شنوا و دانایی.
نکته ی قابل ذکر را قرآن مجید با ایجاز گفته و امام حسین(ع) در کربلا با ایثار انجام داده و مولانا به حق با «شهیدان خدایی» اش با قلم تحریر کرده است. همین واژه ی «تحریر» را در نظر بگیرید، گفته می شود که «تحریر» از ریشه ی «حُر»، به معنی «آزاد»، است و نوشتن بدین سبب «تحریر» است که واژه ها آزاد می شوند و، در بند ذهن و تعصب، اسیر و ناگفته باقی نمی مانند. مولانا، هر عقیده ای که داشت، در این غزل آزادگی کرد و از آزادگی شهیدان کربلا نوشت. سبک روحانی که عقل را آزاد نمی یابند. طعنه به عقل که «کجایی؟» یک معنی اش این است که «چرا در بندی؟» ما کجاییم و توکجا؟ دریا کجا و کف کجا؟ با عشق می شود رهاتر از مرغان هوایی از زمین و وابستگی به آن و بندگی زمینیان دل کند.