خر گمشده ی جامی

آرند که واعظی سخنور

                               بر مجلس وعظ سایه گستر

از دفتر عشق نکته می راند

                               افسانه ی عاشقی همی خواند

خرگم شده ای بر او گذر کرد

                                وز گمشده ی خودش خبر کرد

زد بانگ که کیست حاضر امروز

                                کز عشق نبوده خاطر افروز

نی محنت عشق دیده هرگز

                                نی جور بتان کشیده هرگز

بر خاست ز جای ساده مردی

                                هرگز ز دلش نزاده دردی

کان کس منم ای ستوده ی دهر

                                کز عشق نبوده هرگزم بهر

خر گم شده را بخواند که ای یار !

                                 اینک خر تو ! بیار افسار !

                                                           (جامی)

فکر می کنید در این شعر جامی چه نکته ای است که خیلی ها در خوانش نخست و ساده از آن می گذرند و من حالا نمی خواهم از آن بگذرم؟

نکته ای که برای من جالب است و گفتنی این است که چرا واعظ خودِ آن کسی را که جفتک زنان وسط وعظ اش پرید و از خر گمشده اش می پرسید خر ننامید.

شاید یک پاسخ برای این پرسش این باشد که آن «خردار» یا صاحبِ خر هر چه باشد عاشق خری بود که این چنین در جستجوی اش بیقرار می نمود. ولی شما هم به من حق بدهید که باور نکنم جامی عشق خرکی را هم عشق بداند. پس به فکر پاسخ دیگری هم باید باشیم.

شاید عاشقِ خر با معیارهایی با آدمِ بی عشق همسان باشد که می توان آنها را با هم جفت کرد. فرق نمی کند افسار به دست کدام شان باشد. عاشقِ خر اگر واقعاً عاشقِ خرش، یعنی آن خر خاصی که با آن چون روحی در دو جسم است، باشد هر کسی را به خری قبول نمی کند. اگر برایش فرق نمی کند که این خر چه خری باشد دیگر عاشق و آواره ی خر محبوبِ خودش شناخته نمی شود.

کلاس ادبیاتی را در نظر بگیرید که استادی با شوق فراوان دارد غزلی ازجامی، مثلاً غزل ذیل، را می خواند و بررسی می کند:

ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند

زان یارِ جنگجویِ و نگارِ جفاپسند

ای ناچشیده چاشنیِ دردِ بی دلان

بر حال ما بترس و بر احوال ما مخند

یکباره تا به این بیت و بررسی اش می رسد در حالی که اکثر دانشجویان دستِ کم به ظاهر دارند با علاقه غزل و بحث اش را دنبال می کنند یکی می پرسد: «استاد، سؤالِ مربوط به این بخش در امتحان چه جور می آید؟» بعد، بغل دستی اش هم می پرسد: «آیا سؤال ها تستی است؟» استاد بحث را قطع می کند و به آن ها می گوید: «شما دو تا دست به دست هم بعد از کلاس با هم بیایید پیش من با شعر «خر گمشده»ی جامی(!) جوابتان را می دهم.» بعد ادامه ی غزل مورد بحث اش را می خواند:

می کرد جا به خاطر ما پند، پیش از این

اکنون که بند عشق قوی شد چه جای پند

ما را میان اهل وفا عشق برکشید

هر جا که می رویم به عشقیم سربلند

بستم به خاک­بوسِ درش رشته ی امید

بر خاک عرش می کند این همّتم کمند

بس نازک است خاطر رندان دُردنوش

ای زاهدِ فسرده دل ابرام تا به چند

«جامی» ز نقش ها سوی بی نقش راه برد

خود را به نقش بست بر آن شاهِ نقشبند

 

چون در بخش نظرات محدودیت کاربرد حرف و واژه جود دارد پاسخ برخی از نظرات مفصل را پانویس متن اصلی قرار داده ام.  

دوستی نوشته است:

با درود بسیار خوانش نا متعارف و در  عین حال خواندنی شما را می پسندم. اگر این برداشت  شما را بپذیریم نتیجه زیر هم می تواند گرفته شود: واعظ این مجلس همان معلم ادبیات نیست. انگار مستمع مجلس وعظ که یکی از دانشجویان باشد، زیرک تر و طناز تر از جناب استاد هستند، زیرا بی آنکه استاد دخالتی در بحث داشته باشد، ماجرا را در مسیر دبگری پیش می برد. اما برداشت بنده: نخست آنکه کسی که بساط عشق گسترده و در باره عشق سخن می گوید، عاشق نیست بلکه واعظی است که البته کارش به قول معروف گرفته. دوم آنکه، خر گمشده، یا از روی سادگی و یا از سر رندی نشان گمشده خویش از این جمع می گیرد. او جمعی را بر مدار سخن عشق می بیند و  احتمالا به کنایه، به جمع خوش خیال مجلس وعظ می گوید که: اولا آنکه به عشق گرفتار است ،گمشده ای دارد، نا آرام است. می کوشد تا گمشده خویش را بیابد. ثانیا خرگمشده ظاهرا ساده اما به اعتقاد بنده بسیار هوشیار، با یک تیر چند نشان زده است. می گوید که جماعت غافل، من خری گم کرده ام و اینگونه زار و پریشانم، شما به دنبال عشق هستید و اینگونه آرام آن را در مجلس وعظ واعظ می جویید؟ حکایت جستن شتر بر بام ابراهیم ادهم چندان هم بی ربط به موضوع نیست. ثالثا، وعظ واعظ موجب خیزش و تحرک در جمع نشده است.  کسی از بیرون این جمع، شور و شرر بپا کرد. رابعا، و بخش بسیار شیرین و جالب ماجرا، شخص سومی است که در جمع حاضر بوده و از قضا ساده دل بوده است. او پیام را فهمید. او آمادگی پذیرش این پیام را داشت. او سر خویش را برای افسار خرگمشده آماده کرد. این سر و خر و افسار و ساده دل و خرگمشده و واعظ و بساط عشق، مجموعه فوق العاده ای هستند که بی حکمت کنار هم قرا ر نگرفته اند.

 

[پاسخ:]

با عرض سلام و با تشکر از اظهار نظر شما،

نکته هایی که شما ذکر کرده اید جالب و حتماً در جای خود قابل ذکر است. در بخش «یک شعر و یک نکته» تلاش کرده ام تنها به ارائه ی یک نکته بسنده کنم که البته گاه بیش از یک نکته به نظر می رسد و هر آن منتظرم کسی بیاید و همین را به من تذکر دهد. امّا، جناب استاد هر متنی که دارای نوایی و نغمه ای و تصویری از عشق است با نگاهی دیگر گونه، گونه ای وعظ به حساب می آید. سعدی خود واعظ بود و مولوی کلاس وعظ خود را داشت. اگر هر عاشقی حیایِ سکوت اختیار کند چیزی به نام هنر و ادبیات به وجود نمی آید. عشق عاشق را به ناله درمی آورد. اختیارش با خودش نیست. آدم کاسب اختیارش با خودش است، بازار و مشتری را نگاه می کند و به نرخ روز حرف می زند. معلم و واعظ عاشق به قول سعدی نمی تواند که نجوشد: هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

با سپاس مجدد از شما

محمدرضا نوشمند