از مقالات شمس تبریزی

 

گفتند: ما را تفسیر قرآن بساز.

گفتم: تفسیر ما چنان است که می دانید. نی از محمد! و نی از خدا! این «من» نیز منکر می شود مرا.

می گویمش: چون منکری، رها کن، برو. ما را چه صداع می دهی؟

می گوید: نی. نروم! همچنین می باشم منکر.

این که نفس من است سخن من فهم نمی کند. چنان که آن خطاط  سه گونه خط نبشتی: یکی او خواندی، لاغیر. یکی را هم او خواندی هم غیر او. یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.

 

حدیث «نقد مبتنی بر واکنش خواننده» حدیث نفس شمس تبریزی است. خود نمی خواهد تفسیر قرآن کند که می داند که همانی نخواهد بود که خدا قصد کرده است و همانی نیز نخواهد بود که پیامبر خدا فهم کرده است. امّا نفس او دست بردار نیست می خواهد او را به این کار بگمارد. شمس می گوید نفس او سخن اش را فهم نمی کند چه برسد به دیگران و نفس دیگران.

در حقیقت، دست اندازی نفس در معانی و تحمیل معنی با خوانش متن شروع می شود. شمس شکست خورده ی نفسِ غالبی است که خود بالطّبع مغلوب تقدیر خداوندی است. مگر می شود چیزی را خواند و بی معنی گذشت؟  و معنی از آنِ نفس است. گاهی نفس در اشتباه است، و آن زمانی است که خطّ خطاط را فقط خودّ خطّاط می تواند بخواند و نفس بیهوده به معنی اصرار می ورزد. گاه، آن هم به نسبت، نفس در دریافت معنی به خطا نمی رود، و آن هنگامی است که خطّ ِنبشته را خطاط و نفس خواننده یکسان می خوانند. امّا، آن گاه که نفسِ خودِ خطاط  همچون خودِ خطّاط چیزی از معنای خطّ اش سردرنمی آورد، نفسِ دیگران هم با تفسیر آن راه به جایی نخواهد برد؛ هر چند بسیار خود را بدان سرگرم سازد. مشکل اینجاست که نفس را نمی توان حبس کرد، خواهی نخواهی کار خودش را می کند. معنی حاصل فعالیت های معقول و نامعقول، و محسوس و نامحسوس نفس است.