در پاسخ به نکته ای از «یک شعر و یک نکته (3)» از نظر یکی از دوستان
در پاسخ به نکته ای از «یک شعر و یک نکته (3)» از نظر یکی از دوستان
ابتدا نظر ایشان:
با سلام و قدردانی از تلاش ارزنده شما
کاشکی شاعران این آب و خاک، زندگی نامه خویش را نیز همچون دیوان اشعارشان به یادگار می گذاشتند تا واکاوی زبان حال و قالشان، به قول معروف این همه شاخ غول شکستن لازم نداشت.
منظورم این است که اگر تاریخ سرایش شعر و شرایط حال وهوای شاعر را دقیقا می دانستیم، احتمالا حق می دادیم که اینگونه سراید.
جناب سعدی می فرمایند که هنرمند هرجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند، حال پرسش این است که آیا اینان به هنری که مراد سعدی بوده دست نیافتند یا آنکه جناب سعدی در زمان سرایش آن قطعه، قدر دیده بود و بر صدر نشسته بود؟
از طرفی اکثر شاعران تمایل به انزوا و گوشه گیری دارند. انگار تضادی وجود دارد. هم تمایل به انزوا و هم انتظار دیده شدن. این که نمی شود هم به زبان کنایه و اشاره و در لفافه سخن بگوییم که هرکس منظور خویش را دریافت کند و از سوی دیگر، همانها را متهم به نفهمیدن مقصود خود کنیم. پرسش جدی اینست که مخاطب شاعر کدام بخش از جامعه است؟ مگر میشود زبانحال خواننده شعر و شاعر یکی باشد و او یعنی مخاطب را متهم به نفهمیدن کرد؟ اساسا اگر شاعر و خواننده درد مشترک داشته باشند، زبان شاعر حتی در فرهنگ عامه هم رسوخ میکند.
امیدوارم ادب دوستان بر بنده خرده نگیرند. گاهی شاعر با دست پس می زند و با پا پیش میکشد. پس دلبری و طنازی میکند. اونوقت همین شاعر میگوید،"خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگرن". خب حالا من خواننده تکلیفم خیلی روشن نیست. شاید بد نباشد یک رمزگشای زمانی و یک رمزگشای زبانی در اختیار خواننده باشد تا به کنه افکار شاعر ببرد.
غزلسرای خوش ذوق ما یعنی عماد نیز احتمالا این شعر را در شرایطی ویژه سروده است. البته مشقت در زندگی او از کودکی همراه او بوده است. از فوت زود هنگام مادر و پدر و بعد ها مرگ همسر و تنهایی طولانی وی.
البته غزلیات نابی از او توسط خوانندگانی مثل شجریان و گلپایگانی خوانده شده است و از این منظر خوش اقبال نیز بوده است.
بیتی از عماد پایان عرایض بنده است:
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
پاسخ:
با عرض سلام،
جناب استاد، بدون شک در سخن عماد اغراق وجود دارد که صنعتی است برجسته در شعر و باید اعتراف کرد که او استادانه آن را در این غزل استفاده کرده است؛ و با عرض معذرت باید بگویم در جمله ای که شما از سعدی نقل کرده اید ایشان با همه استادی شان، از نظر همچون «من»ی که مخاطب هنر امروز نیز هست و آن را امروزی می خواند و می فهمد، ناشیانه و کاسبکارانه از آن استفاده کرده اند. عماد غیر از مکان، زمان و تاریخ سرگذشت هنر و نه فقط هنرمندان را در نظر گرفته است؛ این در حالی است که سعدی بزرگوار فقط جایی را که هنرمند نشسته است در نظر می گیرد و آن «هر جایی» ممکن است باشد. اگر حکایتی را که آن جمله ی سعدی را از آن برگرفته اید کامل بخوانید، تفاوت این دو شاعر را، در این دو اثر ادبی شان(لطفاً به همه ی آثارشان تعمیم ندهید) با دو گرایش متفاوت تشخیص خواهید داد. سعدی می فرماید:
حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا را اعتماد نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر کجا رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
هنگامی که سعدی از «ملک و دولت» می گوید منظورش مال و منال و ثروت و دارایی است، چیزهایی که عماد در این غزلش نه از جنس دنیایی اش را در قبال هنرش می خواهد و نه از نوع عقبایی اش را. او قدر هنر و نه فقط هنر خودش را «امروز و اینجایی» می خواهد. آن پدری که به فرزندان می گوید هنر بیاموزید( و یک منظورش در حقیقت صنعت است) می گوید چون آن را در وجود خود خواهید داشت از دستبرد سارق و تبعیض خواجه و نیاز به خواجه ای خاص در امان خواهد بود. آن پدر به فرزندان می گوید با جیب خالی هر جا که روند هنرشان رزق و روزی شان را فراهم می کند. اگر این هنر صنعت باشد صنعتگر کم تر مورد بازخواست است که چرا صنعت اش را به غیر فروخته است (گرچه از نظر برخی جای بازخواست هست)، امّا اگر این هنر آفرینندگی در عرصه ی رنگ و سخن باشد هر کسی از ظنّ خود یا یار او می شود یا جانبدار دیگری. هنرمندِ صاحب مرام- مرامش هر چه که باشد- این طور نیست که کوله بارش را بردارد و برای رزق و روزی هر بار در یک جایی معرکه بگیرد و سفره پهن کند. چنین نیست که اگر شاعری دید حاکمان سرزمین اش شعر او را نمی پسندند آن را بردارد و ببرد به حاکمان سرزمین دیگری بفروشد و آنجا هم اگر بازار نداشت آن را ببرد برای خریداری دیگر. درد این است که چرا هنر باید جوری باشد که قدرش به این باشد که خاصان بپسندند و صدرش در اختیار رأی آنان باشد. در این حکایت سعدی دنبال هنری که غلام سلطان نیست و خوب و بد بادمجان را همان طور که هست بیان می کند نگردید.
با درود فراوان به شما و حوصله تان.
محمد رضا نوشمند