افسانه ی این ملک

از عماد خراسانی(1382-1300)

خوش طرفه دیاری ست سخن هیچ  و هنر هیچ

ویران شود آنجا که بود گنج هنر هیچ

دارند به سر داعیه ی رهبری آن قوم

کز کوچه ی انصاف نکردند گذر هیچ

بلبل ز چه آزرده کند طرفه گلو را

آنجا که نبیند به جز از خار ثمر هیچ

قمری چه کند نغمه در آنجا که نباشد

جز طوق عبودیت زاغان لچر هیچ

آن قدر غم و غم به دل انباشته دارم

کِه م هر دو جهان نیز ببخشند اگر، هیچ

در گوشه ی غربت چو هدایت رود از دست

فریاد برآرند پس از اوست هنر هیچ

افسانه ی این قوم همان قول قدیم است

دادند اگر را به مگر، زاد پسر هیچ

 

با این که حسین پناهی خودش شاعر بود و چیزهایی می گفت و می نوشت که با دامنه ی فرهنگ واژگان مردمِ دچار لقمه ی نان و درد دندان جور در نمی آمد تا آن طور که او می خواست شنیده و خوانده و فهمیده شود، چنان واکنشی را نسبت به شعر حافظ بروز داد که گویای رفتار مردم گرفتار نسبت به حافظ بود نه واکنش حسین پناهی شاعر. برای جماعتِ هنرنافهم تاریخ چند صد ساله و ماشین لباس شویی مجهز لازم نیست تا شعر و هنر حسین پناهی را نفهمند و یا کج بفهمند، همین تشت کوچک و پودر دستِ معمولی هم کافی است تا هر شعری را به میل خود بشویند و مناسب حال خود بپوشند. شاعر اگر همانی باشد که شعرش می گوید و در شعرش منعکس شده است، خواننده ی شعرش سخت می تواند همانی باشد که او با شعرش یا در شعرش می خواهد باشد. عماد خراسانی در غزلی که به سال های دور، پیش از انقلاب اسلامی، برمی گردد هنر را در اوضاعی ناجور بسیار مهجور دیده است.  البته در هر روزگاری عدّه ای هستند که فکر می کنند که عدّه ای دیگر از هنر هیچ نمی فهمند و هنر برایشان هیچ است. اگر به قول عماد خراسانی قول قدیم را بشود برای قوم جدید استفاده کرد، پس آن قول همیشه جدید است برای این قومی که همیشه قدیم است. این چنین است که کار هنر هرگز با «اگر» و «مگر» راست نمی شود. غمی که شاعر در دل انباشته دارد برای نرخ اندک این جهانی و عاقبت آن جهانی هنرش نیست که آن دو را در سایه ی هنرش هیچ می بیند. فریبکاری این قوم که با بی هنری خود را هنردوست نشان می دهند آزرده ترش کرده است چون می داند عماد نیز هنرمندی است مانند هدایت که به گونه ای در میان این قوم در غربت است و در غربت می میرد، امّا پس از مرگ ثناگو پیدا می کند.