در تکمیل نکته سنجی یکی از دوستان در مورد بررسی «تا نبض خیس صبح»

 

ابتدا نظرات ایشان:

 

با سلام
صادقانه عرض میکنم که تصویری که از این شعر ارایه فرمودید، دارای نکات برجسته ای است. نخست آنکه، حسی از لطافت، سیلان و سبکباری را در روح خواننده پدید می آورد. آنقدر این حس و حال شیرین است که فقط دوست دارم شعر را چند بار بخوانم.
دیگر آنکه، تصویرسازی های شما، در هماهنگی خوبی با یکدیگر می باشند در نتیجه تناقض یا تضاد آشکاری در بند های تفسیر شما دیده نمیشود.
اما چند پرسش نیز، ذهن را درگیر خود دارد:
سهراب از عصر و وسعت آن سخن می گوید. و در ادامه از نیمه شب، تاریکی و تصوری که از میوه های آویزان ایجاد می شود، سخن می گوید. آیا خواب عصرگاهی وی آنقدر طولانی شده است؟  اگر بپذیریم که رویا و یا هرچیز ازجنس آن، ممکن است طولانی به نظر برسند، از آن جهت که رویداد های بسیاری در آن رویا تجربه و دیده می شوند، ولی به لحاظ زمان تقویمی واقعا کوتاه هستند، از این جهت وسعت عصر معنی دار تر به نظر می رسد.
آیا بردن کتاب های سهراب بدین معنی است که بیهوده بوده اند یا آنکه دریچه های مکرر،  همان درک و بینشی است که او از آن کتاب ها دریافته است. از آنجا که شاعر ما نقاش نیز هست، پس تناسب برای او مهم است و او مفهوم آنرا می داند، در اینصورت سقف تناسبی از گل ها به چه معنی اشاره میکند؟
در ادامه از فرصت ما زیر ابرهای مناسب حرف می زند. این جمله وی در ارتباط با سقفی از تناسب گل ها است.  فرصت را به کبوتر، آن هم گیج و ناگاه تشبیه کردن، نشان میدهد که شاعر به حال خود آگاهی دارد. احتمالا می داند که این فرصت کوتاه است و در عین حال غرق خوشی و شادی است. گیج بودن هم شاید چنین بنماید که مسیر این گفتگو به چه سویی باشد معلوم نیست. اساسا همین معین نبودن شاید خوشی حال شاعر را در پی دارد. گویی شاعر می داند که پس از این حال، شاید دیگر چنین حس و حالی به سراغ وی نیاید.
در این احوال، ناگهان یک عاملی حال او را به هم میزند. اگر در تاریکی نیمه شب، به میوه های در ختان نگریسته باشد، تکان های آنها به همراه اشکال عجیبی که داشتند، ناگهان حال او را خراب می کند. از آن حس و حال بیرون می آید. به خودش می آید.  رشته مرطوب خوابش به هدر میرود. جسمش را حس می کند. و صبح می شود.
آیا واقعا صبح تقویمی است؟ یا شاید اشاره ای دارد به سرآغاز یک تفکر روشن که حاصل تجربه لحظات قبل وی بوده است.
البته سحر، صبح روشن، دولت سحر در ادبیات ما بسیار ریشه دار  هستند.
با احترام

 

 

با عرض سلام،

استاد محترم از این که این وبلاگ را قابل دانسته اید و سری به نوشته های من می زنید سپاسگزارم. خوب است که با بررسی نوشته ام پرسش های تان را مطرح کرده اید کاری که تا به حال کمتر کسی انجام داده است. اغلب بدون بیان نکات و بررسی نظرات یا با تعارف تأیید می کنند و یا بدون تحلیل و تعارف و با تعصب های خاص ساز مخالف می زنند.

نکات جالبی را مطرح کرده اید. تلاش می کنم نظر خود را به اختصار در مورد هر کدام شان عرض کنم:

1.در مورد عصر و وسعت آن باید بگویم که حرف سهراب فقط به رویداد همان روز دیدارش با آن فرد مربوط نمی شود. سهراب بعد از دیدار با او به «عصرها» و نه فقط یک عصر و آن هم همان عصر با چشم دیگری نگاه می کرد و در آن چیزهایی را می دید که پیش از آن به چشم اش نمی آمد. از نظر سهراب هر چیزی با «اصلِ تناسب» به اندازه ی خودش خوب است، کافی است یکی بیاید و اندازه ی درست اش را برای آدم مشخص کند.

2.در مورد کتاب ها هم مانند نکته ی قبلی باید گفت این طور نبوده که کسی آمده باشد و کتاب های او را زیر بغل زده و برده باشد تا دور بیندازد. سهراب پس از آن دیدار متوجه شد که خودش هم دست اش به سمت کتاب نمی رود. سهراب می گوید: «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید/ و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست/ و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.» سهراب می خواهد باد و شبنم و یاخته را در خودِ طبیعت حسّ و لمس کند. کتاب به اندازه ی خودش مفید است نه به اندازه ی طبیعت. در زندگی عادّی چاره ای جز این نیست که بپذیریم کتاب هایی همچون هشت کتاب هست که خواننده حس می کند بادی در آن می وزد؛ وگرنه شعر نویسی سهراب باید همراه با کتابخوانی اش قطع شود. درست مثل این است که با خواندن این شعر سهراب به این نتیجه برسیم که دیگر نباید چیزی از او یا دیگران بخوانیم. نتیجه ی درست تر در واقعیت و مطابق حقیقت این است که بپذیریم هرچه کتابی به طبیعت نزدیک ترباشد، بهتر است.

3.در مورد «فرصت» و میزان آن و میزان آگاهی سهراب نسبت به آن باید به زمان جمله ها توجه کنید. سهراب از زمان گذشته برای آنچه که گذشته است استفاده می کند، این یعنی که او پس از آن رویداد با یادآوری آنچه که گذشت دارد آن را شرح می دهد. تنها بخشِ نخست، یعنی آن سه مصرع آغازین، در این شعر به زمان حال است. جالب اینجاست که او می توانست این جملات را در انتهای شعرش بیاورد چون از نظر ترتیب زمانی رویدادها فرقی نمی کرد. اگر سهراب آن چند مصرع نخست را به انتهای شعرش می برد نشان می داد با «ایثار سطح» در آرزوی تکرار دیدار است. «گیج بودن» نشان این است که این دیدار به میل او و هر زمانی که او بخواهد روی نمی دهد. جوری و به شکلی  و در زمانی می آید که او را شگفت زده می کند.

4.د ر مورد «تناسب گل ها» لازم است به این نکته توجه کنیم که گل ها در طبیعت تغییر نکرده اند تا متناسب شوند؛ نگاهِ سهراب عوض شده و متوجه شده است که هر گلی همانی باید باشد که هست. به این نتیجه رسیده است که گل شبدر هیچ چیزی از لاله ی قرمز کم ندارد.

5.با شناختی که از سهراب داریم می دانیم که چیزی در طبیعت نیست که حال او را به هم بزند، شاید تنها چیزی که حال او را به هم می زد رفتار نامتناسب انسان در طبیعت بود. عجیب شدنِ طرح درختان آنها را دیدنی کرده بود. توجه داشته باشید آن به اصطلاح «یک نفر» که آمد، با همه این تغییرات آمد، به عبارت دیگر، این تغییرات همه با او آمد. اینها همه با او بودند، پس هر کدام در جای خود به اندازه ی خودِ او پذیرفتنی بودند. اصلاً، اینها همه روی هم شده بود «آن یک نفر».

6.صبحی که سهراب از آن می گوید صبح تقویمی نیست. سهراب مجبور بود از آن حال خوشی که داشت بیرون بیاید. زندگی روزمره را از سر بگیرد. سهراب بیرون از دنیایی که در اشعارش به تصویر می کشید مانند دیگران زندگی می کرد. هر قدر هم که زندگی اش با دیگران متفاوت می بود باز هم مجبور بود در بسیاری موارد مثل دیگران باشد. برای او هم دوباره صبح می شود و مجبور است مانند نارون باغ آب بخورد. اگر به میل خودش بود می گفت: «در رگ ها نور خواهم ریخت... نور خواهم خورد.» گیاه اگر در زندگی طبیعی اش نور بخورد و آب نخورد خواهد مرد، آدم هم همین طور. سهراب با «پیامی در راه» و با قایقی که می خواست بسازد به ظاهر در پی مدینه ی فاضله اش بود، ولی در «تا نبض خیس صبح» به هیچ وجه نمی خواهد تصویری از مدینه ی فاضله ی خود و یا دیگران را نشان بدهد. شبی که آن قدر خوب بوده و به او تا این حد خوش گذشته که آن را گفتنی کرده است چه چیز از چنین صبحی کم دارد که امید داشته باشد تا دولت اش بدمد؟

 باز، از نکات بسیار با ارزشی که مطرح کرده اید سپاسگزارم.

محمد رضا نوشمند