نگاهی به شعر «هنگام که گریه می دهد ساز» نیما
نگاهی به شعر «هنگام که گریه می دهد ساز» نیما
هنگام که گریه می دهد ساز
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت...
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت...
زان دیر سفر که رفت از من
غمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه های مأنوس
تصویری از او به بر گشاده
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه می زند نی
وآواش فسرده برمی آید.
تنهای دیگر منم که چشمم
طوفان سرشک می گشاید.
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت...
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت...
در شعر «هنگام که گریه می دهد ساز» نیما حرف هایی را که در شعر «خانه ام ابری ست» زده بود با همان تصاویر تکرار کرده است. دوباره ابر و باد و دریا و نی زن ذهن او را به خود مشغول کرده است.
در چهار مصرع آغازین که در پایان نیز برای تأکید تکرار می شود تا نشان بدهد او در چه حسّ و حالی گرفتار است، ابتدا از سازِ گریه سخن می گوید که بایستی آن را در کنار و نیز مخالفِ ساز «نی زن» معنی کنیم. «ابر» و «شب» با هم عرصه را بر زمین و دریا تنگ کرده اند. منظور نیما از «دود سرشت» همان شب است که مانند دود سیاه است و مانند «ابر» محیط و مسلط بر همه چیز. اوضاع برای گوینده قوز بالا قوز شده است؛ چون «ابر» سوار بر پشت شب و با آن یکی شده، سنگینی شان بر روی زمین و دریا بیش تر شده است. کار به جایی رسیده که دریا با امواج اش به صورت خود سیلی میزند. برای چه؟ نخست برای این که با آن چشم نیلی و زیبای اش در این حکومت تاریکی جایی را نمی تواند ببیند، دوم برای این که دیگران هم آن چشم نیلی را دیگر نیلی نمی بینند، و سر آخر برای این که برای مقابله با آن کاری از دست های بی کارش بر نمی آید جز این که به صورت خودش سیلی بزند. تاریکی و شب از آسمان بر دریا تحمیل شده است و او دست ها و پاهایش را فقط تا ساحل می تواند دراز کند. گوینده همین ناتوانیِ دریا را در خود نیز می بیند.
در بند میانی شعر، او از «غمزه زن» و «عشوه ساز»ی می گوید که دیگر با او نیست. شاید این ادعای من اتفاقی باشد ولی در هر صورت این طور شده است که آن «غمزه زن» ««نی زن»ی را تنها کرده است و آن «عشوه ساز» «گریه ساز»ی را. همراهی واژه ی «ساز» را برای «گریه» شاید تا اندازه ای بشود با این تصویر توجیه کرد. احساس گوینده خیلی درونی است و مشخص است که در این موقعیت هیچ واکنشی از بیرون مشکل او را حل نخواهد کرد؛ برای همین است که می گوید: «لیکن چه گریستن، چه طوفان؟» یعنی این دو فایده ای به حال او ندارد. بعد، معلوم می شود که فایده ای به حال هیچ کس ندارد. می گوید: «تاریک شبی است. هر چه تنهاست.» در این تاریکی شب همه چیز و همه کس تنهاست. نمونه می خواهید؟ پیش از این از دریا گفته بود و حالا از تنهاییِ «نی زن» و نیز از تنهاییِ خودش می گوید:
مردی در راه می زند نی
وآواش فسرده برمی آید.
تنهای دیگر منم که چشمم
طوفان سرشک می گشاید.
این دو نفر تنها در تنهایی شان با هم یکی می شوند طوری که می شود گفت که در حقیقت دو فکر و دو راه در زندگی یک نفرند. یکی با «نی» خود را آرام می کند، و دیگری با «سرشک». در گریستن و طوفان فایده ای نیست، و تنها فایده ای که در نوای نی است بیان آرامش بخش تر احساس است. همان طور که گوینده بخشی از احساس خود را در تلاطم دریا می بیند، بخشی دیگر از آن را در رفتار نی زن می بیند. نی زن راحت است برای این که در حال و هوای خودش است و راه خودش را می رود، «من»ِ آشکارتر گوینده یا شاعر که همراهی دیگران را می خواهد ناراحت است برای اینکه نمی تواند با نیازی که به دیگران دارد تک روی کند. ولی این طور که پیداست وجه «نی زن» در وجود او غالب تر است، طوفان درون و حتا بیرون ناشی از این تضاد است. (نیما با وجود این که به مردم علاقه داشت برای آوای خاصِ شعرش از آنها دور شد، افسرده شد؛ هر چند که همین آوای نو را برای آنها و رهایی شان از بندهای کهنه می خواست. )