بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- ادامه بررسی «دوست» -قسمت دوم
بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- ادامه بررسی «دوست»
قسمت دوم
تصمیم گرفته ام در ادامه ی بررسی «دوست» شعر The Journey of the Magi از الیوت و چند ترجمه از آن را وارد بحث کنم تا با هم ببینیم و بسنجیم که کجای شعر الیوت یا چه چیز آن به شعر سهراب بهتر می خورد. اما پیش از این کار بد نیست به نظر یکی از خوانندگان که پس از بخش نخست آمده است بپردازم؛ هر چند که ربطی به «دوست» ندارد و در مورد «مسافر» است، ایشان نظرشان را برای این که زود دیده شود ذیلِ بررسی «دوست» آورده اند و بنده هم برای خوشنودی شان می خواهم زودتر و پیش تر به آن بپردازم. ایشان در «اوّل نظر»شان چنین نوشته اند:
|
دوشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۴ ساعت: 18:45 |
توسط:آرش |
||||
|
سلام |
|||||
برای کسانی که نمی دانند چه بخشی از این نوشته از ایشان است و چه بخشی از اینجانب، بخش مربوط به ایشان را به طور مجزا دوباره با فونت درشت و برجسته تقدیم می کنم:
سلام
در جستجوی گوگل وبلاگ شما رو پیدا کردم
خوشحال شدم که بررسیی از شعر مسافر سهراب رو میتونم بخونم
اما با خوندن نوشته هایتان ناامید شدم
شما هنوز سهراب رو نشناخته اید مضاف بر اینکه عرفان رو هم نشناخته اید وگرنه در مورد مسافر سهراب اونطوری نمیگفتید. توصیه میکنم آثار آقای شمیسا رو بخونید.براتون مفیده.
انگار موقع نوشتن این سخنان تکیه ای به صندلی داده اید و عینک تان رو کمی جابجا کرده اید و از زیر عینک نگهی عاقل اندر سفیه به سهراب انداخته اید و این حرف ها رو نوشته اید!!!
متاسفم که درکتون از سهراب اینچنینه!!!
فقط همین قدر از این نوشته به قلم این منتقدِ آرش نام است. این آقا با توجه به زمان ثیت نظر دوم شان مشخص است که دو دقیقه بعد به این نتیجه رسیده اند:
|
دوشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۴ ساعت: 18:47 |
توسط:آرش |
|
||
|
از خوندن باقی مطالب وبگاه تون منصرف شدم. |
||||
ایشان فقط به نقل قولی از بررسی اینجانب از «مسافر» بسنده کرده اند و بدون تحلیل آن و بیان ایرادهای آن حکم کرده و نصیحت فرموده اند که:
یک، شما هنوز سهراب را نشناخته اید.
دو، عرفان رو هم نشناخته اید.
سه، آثار آقای شمیسا رو بخونید.
چه قدر بد است که خواننده ی آثار دکتر شمیسا به عنوان یک منتقد حرفه ای به چنین نتیجه ای برسد که:
از خوندن باقی مطالب وبگاه تون منصرف شدم.
آن استاد بزرگوار چه نیازی به چنین هواخواهی دارد؟ این بدترین نوع دفاع از آن شخصیت فرهیخته است. کسی که می تواند مثلاً بگوید «با خواندن این بخش از نوشته تان که دارای «این اشتباه» و «آن اشتباه» و «چندین اشتباه به این شرح و به این دلیل» است تصمیم گرفته ام با دقت بیش تری بقیه ی مطالب تان را بخوانم،» جوری در مطالعه پاپس می کشد که خیلی ها ممکن است به این نتیجه برسند که ایشان خیلی از آثاری را که خوانده اند نیمه خوانده رها کرده اند و فقط هر چه را با سلیقه خودشان جور در می آید می خوانند. این کار و چنین زبانی برای معرفی خود، نوعی «خودزنی» است.
باید به ایشان بگویم:
دوست عزیز، با این روش تان شما همان قدر در خواندن مطالب این وبگاه به من و خودتان کمک می کنید که در نخواندن شان این کار را می کنید. خیلی ها خواندن شان مثل نخواندن شان است و عجیب تر این که نوشتن شان مثل ننوشتن شان. در یک کلام، شما از حاصل خواندنشان هنگامی که از خوانش متنی صحبت می کنند چیزی دستگیرتان نمی شود، همان طور که از خواندن نوشته شان چیزی که حرف مشخصی در آن باشد و به شما و نوشته شما ربط داشته باشد درنمی آید.
دوست عزیز، این یک ضعف است که خواننده ای، آن هم یک منتقد ادبی، با خواندن مطالبی که خلاف سلیقه و آگاهی و دانش اوست از مطالعه ی بقیه ی مطالب نویسنده ای سرباز زند وتا این اندازه از خود نقطه ضعف نشان بدهد. کدام منتقد بزرگی چنین کاری کرده است که شما می کنید؟ آیا مراد و مرشدِ شما،دکتر شمیسا، چنین کاری می کند؟ حتی اگر من به عنوان نویسنده ای که طرد یا تحقیر شده است احساساتی و عصبانی شوم و بگویم «فدای سرم که نمی خوانید!» نقطه ضعف بزرگی از خودم نشان داده ام. بنده چنین حرفی نزده و نخواهم زد. می خواهم همه این مطالب را خوب بخوانند و نقدی بنویسند که نقد باشد و با آن استادانه راهنمای من دانشجو باشند.
شما چه اندازه از مطالب این وبلاگ را خوانده اید که به این نتیجه رسیده اید که من چیزی از دکتر شمیسا نخوانده و نمی دانم و یا از عرفان چیزی سرم نمی شود؟ اصلاً، حق با شما! من هیچ چیز از چیزهایی که شما و خیلی ها از سهراب و عرفان می دانند نمی دانم، کجای نوشته ی شما به کجای نوشته های من به طور خاص و مشخص می پردازد تا دیگران هم بدانند که شما به چه جمله و پاراگراف مشخصی از آنها دارید ایراد می گیرید؟ کدام جمله از جملاتی که از من نقل قول آورده اید نشان می دهد که نگاه من به سهراب نگاه عاقل اندر سفیه است؟ آنچه را که شما در نوشته ی من خلاف سهراب و عرفان دیده اید عین افکار سهراب و سنت عرفانی ثبت شده در ادبیات ما است. هنگامی که از زبان سهراب می گویم «کُشتی منو زبان،» در واقع حرف سهراب را که می گوید « واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد» این گونه تکرار کرده ام. سهراب که می گوید: «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید، و نخوانیم کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند،» در حقیقت به زبان خودش می گوید که زبان نمی تواند حس واقعی و حقیقی مان نسبت به پدیده های پیرامون مان را به دیگران منتقل کند. بخش هایی از صحبت مسافر و میزبان به تلقی هر یک از آن دو از موضوعات مورد بحث شان مربوط می شود. سهراب به روش خودش حرف حضرت مولانا را به تصویر می کشد که می گفت: «مفتعلن مفتعلن کشت مرا!» و من هم به روش خودم حرف مولوی را از زبان سهراب این چنین تکرار کرده ام که «کُشتی منو زبان!» پیوند سهراب و ادبیات عرفانی را من این چنین دیده و بیان کرده ام، و فکر می کنم با وجود نقص فراوانِ آن از روش تمجید و مداحی شما گویاتر است. در دوره ی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی دانشجوی دکتر شمیسا بوده ام، کتاب هایشان را خوانده ام ولی به توصیه ی شما باز هم می خوانم و بهتر از پیش می خوانم. امّا، باید بگویم که با حداقل شناختی که از ایشان دارم فکر می کنم اگر تنبل ترین دانشجوی ایشان هم بوده باشم، این نوشته ی کم ارزش اینجانب از آن حداکثر تمجید باارزش شما برای یک مدرس دانشگاه قابل سنجش تر است. دکتر شمیسا در برابر نقد و یا مخالفت دانشجویان با نظرشان در کلاس بدون شکّ اندیشمندانه برخورد می کنند، نه با قهر. شما که در مطالعه این قدر دمدمی مزاج تشریف دارید ممکن است بعدها در مطالعه ی آثار همین استاد فرهیخته نیز دچار چنین حالی شوید. بعضی ها پس از خواندن «شاهدبازی در ادبیات فارسی» اثر دکتر شمیسا با واکنشی همچون واکنش کنونی شما با ایشان برخورد کرده اند.
حالا، می خواهم با اجازه ی همه برگردم به بحث شعر الیوت و چند ترجمه ای که از آن دیده و خوانده ام. ان شاء الله در قسمت بعد به نکاتی در مورد آنها و رابطه شان با متن اصلی اشاره خواهم کرد.
نخست شعر الیوت را خوب بخوانید. سپس، نقدهایی را که در مورد آن نوشته شده است بخوانید تا با تلمیح های مورد استفاده ی شاعر و کاربردشان در این روایت شاعرانه از سفری تاریخی آشنا شوید.
The Journey of The Magi
'A cold coming we had of it,
Just the worst time of the year
For a journey, and such a long journey:
The ways deep and the weather sharp,
The very dead of winter.'
And the camels galled, sorefooted, refractory,
Lying down in the melting snow.
There were times we regretted
The summer palaces on slopes, the terraces,
And the silken girls bringing sherbet.
Then the camel men cursing and grumbling
and running away, and wanting their liquor and women,
And the night-fires going out, and the lack of shelters,
And the cities hostile and the towns unfriendly
And the villages dirty and charging high prices:
A hard time we had of it.
At the end we preferred to travel all night,
Sleeping in snatches,
With the voices singing in our ears, saying
That this was all folly.
Then at dawn we came down to a temperate valley,
Wet, below the snow line, smelling of vegetation;
With a running stream and a water-mill beating the darkness,
And three trees on the low sky,
And an old white horse galloped away in the meadow.
Then we came to a tavern with vine-leaves over the lintel,
Six hands at an open door dicing for pieces of silver,
And feet kiking the empty wine-skins.
But there was no information, and so we continued
And arriving at evening, not a moment too soon
Finding the place; it was (you might say) satisfactory.
All this was a long time ago, I remember,
And I would do it again, but set down
This set down
This: were we led all that way for
Birth or Death? There was a Birth, certainly
We had evidence and no doubt. I had seen birth and death,
But had thought they were different; this Birth was
Hard and bitter agony for us, like Death, our death.
We returned to our places, these Kingdoms,
But no longer at ease here, in the old dispensation,
With an alien people clutching their gods.
I should be glad of another death.
ترجمه ی نخست از استاد دکتر شمیسا:
سفر مغان
سرمائی می آمد که از آن بی نصیب نماندیم
درست در بدترین وقت سال
در سفری و چنین سفری دراز:
جاده ها پر ورطه و هوا گزنده بود
وسط چلّه زمستان.
و شتران آزرده، با پاهای زخمین، سرکش
در برف و آب زانو می زدند
روزگارانی را پشت سر گذاشته بودیم که بدان افسوس می خوردیم
کاخ های تابستانی بر دامنه ها، ایوان ها
و کنیزکان ابریشمین قبا که شربت می آوردند.
سپس شتربانان لعن و طعن می کردند و گلایه آغازیده بودند
می گریختند و شراب و زنان خود را می طلبیدند
آتش شبانه در حال خاموشی بود و سرپناهی نداشتیم
شهرها دُژآیین و ولایات دشمنانه بود
دهستان ها پلشت و مخارج گزاف بود
چه روزگار دشواری داشتیم
به فرجام، بهتر آن دیدیم همه طول شب را سفر کنیم
و جسته و گریخته، پرتی زنیم
با آوایی که در گوشمان ندا درمی داد که
همه این ها احمقانه است.
سپس در سپیده دمان به درّه یی معتدل فرود آمدیم
نمناک، فرود سطح برف، عطر دار و درخت می داد.
با نهر ابی شتابان و آسیابی که در تاریکی می چرخید
و سه درخت زیر آسمانی نزدیک
و اسب پیر سپیدی که تاخت زنان در چمن زار دور شد
سپس به میکده یی فرازآمدیم که بر سر در آن برگ های تاک آویخته بود
شش دست در آستانه ی دری باز برای سکّه های نقره طاس می ریختند
و پاها بر مشک های تهی شراب لگد می زدند
امّا در آنجا خبری نبود و لذا به سفر خود ادامه دادیم
و در آغاز شب رسیدیم و نه حتی یک لحظه پیشتر
جای را یافته بودیم و این (می توان گفت) رضایت بخش بود.
همه این ها، زمان ها پیش بود، به یاد می آورم
و دوباره چنین می کنم، امّا این را تو بگو
تو بگو این را: آیا ما همه آن راه را
برای میلاد بود که کوبیده بودیم یا ممات؟
محققاً، میلادی بود
ما شواهدی داشتیم و شکی در میانه نبود
من تولد و مرگ را دیده بودم
امّا می اندیشیدم که بین آنها تفاوت است
این میلاد برای ما عذابی سخت و تلخ بود، مثل ممات، مرگ ما،
به سرزمین خود بازگشتیم، این اقالیم
امّا دیگر در اینجا در آسایش نبودیم، در این نظم و نظامات کهن
با مردمی بیگانه که به خدایان خود متشبث بودند.
از مرگی دیگر شادمانه خواهم بود.
ترجمه ی دوم از سعید سعید پور:
سفر مجوسان
«سرمایی سخت بر ما گذشت،
نابگاه ترین موسم برای سفر،
آن هم سفری چنان دراز:
گذرگاه ها ژرف و هوا گزنده،
بحبوحه ی زمهریر زمستان.»
و اشتران پای آبله و افسارگسیخته روی برمی تافتند
و در برفاب ها فرومی نشستند.
گاه در افسوس می شدیم
بر کوشک های تابستانی مان بر دامنه ها،
و حوریان که در ایوان ها برایمان شربت می آوردند.
آنگته ساربانان دشنام می دادند،
غرولندکنان می گریختند و شراب و زن هایشان را می خواستند،
و آتش های شبانه می افسرد و سرپناهی نبود،
و شهرها با ما دشمن و شهرک ها نامهربان
و دهکده ها پلشت و گران فروش:
روزگاری سخت برما گذشت.
سرانجام بهتر آن دیدیم
که شب همه شب راه بسپاریم
و گه گاه چرتی بزنیم
همچنان که صداها در گوشمان آواز می داد:
که این همه یکسره بیهوده است.
آنگاه در پگاه به درّه ای خرم فرود آمدیم
نمناک، زیر خط الرّأس برف، با بوی نباتات،
نهری در آن روان و آسیابی آبی که تاریکی را می کوبید، و سه درخت بر آسمان کوتاه
و اسب سپید پیری که به تاخت از بیشه دور می شد.
و آنگاه به میکده ای درآمدیم، بر سردرش برگ های تاک،
شش دست در آستانه ی دری گشوده
بر سر سکّه های نقره تاس می ریختند،
و پاهایی بر خم های خالی شراب لگد می زدند.
کسی اما راه را به ما ننمود،
پس راه خود در پیش گرفتیم،
و شامگاه بود که رسیدیم
و مقصد را در بزنگاه یافتیم:
بر روی هم خرسندکننده بود.
این همه را از گذشته های دور به یاد دارم
و چنان سفری را بار دگر به جان پذیرایم.
اما بیندیش، به این بیندیش، به این:
آیا از برای میلاد بود یا مرگ
که ما بر آآن راه دراز رهنمون شده بودیم؟
بی گمان میلادی در کار بود.
بر آن گواه داشتیم و شکّی نه.
من میلاد و مرگ را دیده بودم
اما آنها را همسان ندانسته بودم.
این میلاد برای ما عذابی تلخ و ناگوار بود،
همچون مرگ، مرگ ما.
به سامان های خویش بازگشتیم، به این قلمروها،
دیگر اما آسوده نیستیم، در این سرنوشت کهنه ی خویش،
با مردمی از خود بیگانه که در خدایانشان آویخته اند.
من مرگی دیگر را چشم در راهم.
ترجمه ی سوم از ر. پرچی نژاد:
سفر مغان
«سرمایی بود آن سال،
برای سفر بدترین حال،
و چه سفری: دراز!
ناهموار راه و ناملایم آسمان،
و سیاهیِ زمستان.»
و زخمخورده و زخم-بر-پای اشتران،
چموش و سرکش،
در سیالِ برف یله میدادند.
گاه افسوس میخوردیم بر ترکِ کاخهای ییلاقیمان بر دامنهی کوهساران،
بر رواقهایمان، و بر سِقایتِ ابریشمینتنان.
پس ساربانان نعره میزدند و ناسزا میگفتند و ناسازگاری میکردند:
می و مطرب طلب میکردند.
و شبآتش که به خاموشی میرفت،
و بیسرپناهی،
و شهرهای ناساز و قریههای غریبگز،
و دهاتِ چندشآور و کرایههای سرسامآور:
روزگارِ دشواری داشتیم.
به ناچار رضا دادیم تا شباهنگام راه پیماییم،
پلک به پلک بیتوته کنیم؛
و آوایی که در گوشمان زمزمه میکرد؛ میگفت:
هرچه کردید بر باد بود.
و سحرگاهان به درهای خوش آب و هوا رسیدیم؛
مرطوب، معتدل، آکنده ازعطرِ گیاه،
با جویباری جاری و آسیابی آبی که بر تاریکی میکوفت،
و سه درخت در فراسوی افق؛
و کهنسال اسبِ سپیدی تاخت تا دوردستِ مرغزار.
پس به نوشگاهی درآمدیم که برگِ انگور بر درگاه داشت؛
شش دست از پسِ درِ باز به هوای سکههای نقره تاس میریختند،
و پاهایی که بر مَشکهای خالیِ شراب لگد میکوفتند.
اما خبری نبود، و ما ناگزیر راهِ خود پیش گرفته و رفتیم،
و شامگاهان به مقصد رسیدیم، و نه لحظهای پیشتر.
هی! چندان بدک نبود.
همه را به یاد میآورم که بسیار پیشترها برگذشت،
و اگر بتوانم باز هم گام در راه خواهم نهاد.
اما به خاطر بسپار این را، به خاطر بسپار:
زوال بود یا زایش که ما به جستجویش رفتیم؟
بیشک زایش بود، زایش بود،
و ما به چشمِ خویش نظارهاش کردیم.
من زایش را و زوال را دیدهام،
اما آنها را دو میپنداشتم.
این زایش، ما را زشت بود و زجربار همچون زوال،
همچون زوالِ ما.
به دیارهایمان بازگشتیم،
به این امارات،
و غریبهایم اینجا،
در این کهنهبازارِ اعتقاد،
با مردمانی که به دامانِ خدایانشان درآویختهاند.
زوالی دیگر را مشتاقانه به انتظار نشستهام.
ترجمه چهارم از شاپور احمدی:
سفر مغان
«نصیب مان سرمایی بود که به پایان نمی رسید
درست در بدترین وقت سال
برای سفر، و آن هم سفری دراز:
در ورطه ها و همایی سوزناک
درست در چلّه ی زمستان.»
و شتران آزرده، با پاهای زخمدار، سرکش
در برفابها یله می شدند.
به روزگاری که گذرانده بودیم غبطه می خوردیم
کاخ های تابستانی بر دامنه ها، ایوان ها
و دختران ابریشمین پوشی که شربت می آوردند.
آن گاه شتربانان نفرین می کردند و غر می زدند
و می گریختند، و شراب و زنانشان را می خواستند،
و آتش شبانه رو به خاموشی می رفت، بدون سر پناهی،
و شهرها دشمنانه و آبادیها ستیزه جو
و دهکده ها کثیف و هزینه ها بالا.
روزگار سختی نصیب مان شد،
و سرانجام ترجیح دادیم سراسر شب را بکوبیم،
بریده بریده می خوابیدیم،
همراه با صداهایی که در گوشمان ندا می دادند
یکسره بیهوده است.
***
آن گاه سپیده دما نبه درّه ای خرم فرود آمدیم
نمناک، پوشیده از برف، و بوی گل و سبزه می داد؛
با نهری پر شتاب و آسیابی که تاریکی را می شکافت،
و سه درخت در آسمان کوتاه،
و اسب سفید پیری که در چمنزار به دور دست ها می تاخت.
آن گاه به میخانه ای رسیدیم با برگ های تاک بر سردر آن،
شش دست از میان دری باز تاس می ریختند بر سر سکّه های نقره،
و پاها لگد می کوبیدند به مَشک های خالی شراب.
امّا هیچ خبری نبود، و همچنان ادامه دادیم
و شامگاهان رسیدیم، نه لحظه ای حتی زودتر.
جایگاه را یافتیم؛ و این (می شود گفت) رضایت بخش بود.
***
از اینها روزگار درازی می گذرد، بهی اد می آورم،
و من دوباره چنین خواهم کرد، اما درنگ کن
بر این درنگ کن
این: آیا همه ی راه را هدایت شدیم برای
میلاد یا مرگ؟ میلادی بود، مسلماً
ما شواهدی داشتیم بی گمان. تولّد و مردن راد یده بودم،
ولی می پنداشتم متفاوتند: این میلاد
عذابی سخت و گزنده برایمان بود، مانند مرگ، مردن ما.
به جایگاه خود بازگشتیم، قلمرو پادشا هی ها
اما دیگر اینجا آسوده نیستیم، در میان آداب کهن
با مردمی بیگانه که چنگ می اندازند در ایزدان خود.
من از مردنی دیگر شادمان می شوم.
ترجمه پنجم:
برگردان شعر «سفر مجوسان» برگرفته از سایت آکادمی هنر
مترجم؟
«با آن سرمایی که در راه بود،
بدترین فصل سال بود برای سفر، و آن هم چنین سفری:
راهها خطرناک و هوا گزنده، درست وسط زمستان.»
و شتران زخمی و تاولزده، سرکشانه در برفی که داشت آب میشد، فرو میافتادند.
وقتهایی بود که به یاد کاخهای تابستانهی کوهستانی،
و ایوانها، و دختران حریرپوشی که شربت میآوردند حسرت میخوردیم.
آنگاه شتربانهایمان هم دشنامگویان و غرولندکنان، رهایمان میکنند
و میروند سراغ زنان و شرابهای خودشان،
و سپس آتش شبانهیمان خاموش میشود و پناهگاهی هم نیست،
و برخوردها در شهرهای بزرگ خصمانه است و در شهرهای کوچک هم دوستانه نیست
و روستاها کثیفند و پول زیادی طلب میکنند:
دوران سختی بود.
سرانجام ترجیح دادیم که در طول شب نیز به سفر ادامه دهیم،
و زمانهای کوتاهی بخوابیم،
درحالیکه صدایی در گوشهایمان میخواند که میگفت:
همهی این کارها بیهوده است.
آنگاه صبح زود بود که در پای کوههایی با قلههای پوشیده از برف، به درهای رسیدیم معتدل، نمناک و آکنده از بوی گیاهان؛
با نهری جاری و آسیابی آبی که از پس تاریکی بر میآمدند،
و سه درخت در چشمانداز آسمانی شکافته،
و اسب سفید پیری که در چمنزار میتاخت.
سپس به میخانهای رسیدیم که بر سردرش برگهای تاک آویخته بود،
شش دست در ورودی آن برای سکههای نقره طاس میریختند،
و پاها بر مشکهای خالی شراب میکوفتند.
کسی چیزی نمیدانست، و به راهمان ادامه دادیم
و غروب، تقریباً دیروقت بود که جایش را پیدا کردیم؛
(می توانید بگویید که) نتیجه رضایتبخش بود.
به خاطر میآورم، همهی اینها مربوط به خیلی وقت پیش بود
و کاش میشد دوباره این سفر را بروم، ولی فکری در سر دارم
این فکر، این: آنچه در طول این مسیر به سویش هدایت میشدیم تولد بود یا مرگ؟
تولدی که قطعاً وجود داشت، شواهدی داشتیم و تردیدی نبود.
من تا آن زمان هم تولد دیده بودم و هم مرگ، اما فکر میکردم باهم فرق داشته باشند؛ این تولد برای ما سخت بود و دردی جانکاه داشت چون مرگ، مرگ خودمان.
ما به سرزمینمان برگشتیم، همین قلمروها،
ولی دیگر اینجا با فتواهای قدیمی، و مردمی بیگانه که به خدایان خویش چنگ زدهاند، کسی آسوده نخواهد بود.
من باید از مرگ دیگری شاد باشم.
و بخشی از ترجمه ششم از محمود داوودی و خلیل پاک نیا
و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد
بدترین هنگام برای در سفر بودن
آن هم سفری چنین طولانی
هوا سوزآور و راه پر ورطه
سراسر مرگ و زمستان بود
شترها با زخم ها در پا
گام به فرمان کسی نمی بردند
بر آب های برف غلتیدند
گاهی در حسرت بازگشت بودیم
به کاخ های تابستان بر دامن تپه به ایوان ها
و دوشیزگان جامه های ابریشم ب اجام های شربت
بعد ساربان ها دشنام و نفرین سر دادند
فریادزنان در پی شراب و زن
به راه دیگری رفتند
و آتش های شب رو به خاموشی رفت
سرپناهی هم نبود
شهرها بی رحم و ده کوره ها بی مهر
این بررسی ادامه دارد...