نگاهی به شعر «عصیان خدا» فروغ فرخزاد- بخش دوم
با عرض سلام،
پس از وقفه ی طولانی در ارائه ی ادامه ی مطالب که به دلیل عیب در بلاگفا رخ داده بود الحمد لله با زحمات مدیریت بلاگفا دوباره می توانم در خدمت خوانندگان این صفحه باشم. منتظر ماندم تا مشکل بلاگفا حل شود. دلم نیامد از اینجا با نوشته هایم به جای دیگری مهاجرت کنم. مانند همیشه منتظر انتقادات و پیشنهادات مخاطبان خود هستم.
محمد رضا نوشمند
نگاهی به شعر «عصیانِ خدا» از فروغ فرخزاد- بخش دوم
در بخش نخست عرض کردم با اینکه فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از واژگان و تصاویر مذهبی کمک می گیرد تا حرف هایش موجه تر جلوه کند، دغدغه ی اصلی اش مذهب نیست. حالا می خواهم بگویم که در شعر «عصیانِ خدا» با این که او دچار کفرگویی است و حرف هایش را با تصویری شهوانی به پایان می رساند خواسته و یا ناخواسته دغدغه ی اصلی اش خدا و مذهب می شود. فروغ چون مانند «جان دان» دارای شغل رسمی برای تبلیغات مذهبی و دفاع از مذهب نیست در نمایش تصاویر شهوانی از او گستاخ تر است. او این گستاخی را برخلاف «جان دان» جوری به تصویر می کشد که خواننده مانند خود او در آن با گونه ای از عصیان مواجه می شود که تا حدّ کفرگویی پیش می رود. امّا، همان طور که مذهبی گویی فرو غ از روی عادتی اجتماعی است، کفرگویی او نیز از آن دست کفرگویی هایی است که میان اغلب مذهبی ها با الفاظی متفاوت رایج است. پس، به نظر می رسد نه آن تصاویر مذهبی موجود در «کسی مثل هیچ کس نیست» راباید خیلی از نظر مذهبی جدّی گرفت، و نه تصاویر خلاف مذهب مطرح شده در «عصیان» را.
«عصیان» به هیچ وجه به مسائل اجتماعی و سیاسی نمی پردازد. فروغ دغدغه ای خیّام وار و فلسفی دارد، از این نظر است که می گویم این شعر مذهبی تر از «کسی که مثل هیچ کس نیست» است. پرسش های اساسی فلسفی قوت و قوّت اصلی مذهب است. «عصیانِ خدا» مبلغ لذّت گرایی در برابر پرهیزکاری است. برای فروغ تنها چیزی که وجود انسان و هستی و حتی خدا را باارزش می کند لذّت است. اگر انسان قرار نیست از هستی اش لذّت ببرد پس چرا هست؟ اگر خدا هستی را برای لذّت و راحتی خود و دیگران نیافریده است پس برای چه هدفی آن را آفریده است که بیهوده نباشد؟
در شعر «عصیانِ خدا» فروغ هیچ اشاره ای به سیاست و اوضاع اجتماعی ایران و جهان در گذشته و حال و آینده نمی کند. «عصیان» او در حقیقت واکنشی شدید نسبت به بیهودگی همه ی آن موانع اخلاقی است که فرصت لذّت را از انسان می گیرد. فروغ دق دلی اش را از بیهودگی رفتار زاهدان سر خدا خالی می کند، و با طعنه می گوید که در آفرینش هستی تنها چیز باارزش لذّت شهوانی است. او در این شعر که می توان آن را از جهانی ترین اشعارش، و شعری هم سطح با بعضی از اشعار شاعران بزرگ دنیا از نظر موضوع و محتوا دانست، تصویری از جهان رسم می کند که همیشگی و همه جایی و همه کس فهم است. او که در اشعار دیگرش سعی می کند مظلومیت و بازیچه بودن زنان را نشان بدهد، در شعر «عصیانِ خدا» از خدای مؤنثی می گوید که باید با عصیانی خود را از دست این بندگان نافرمانِ ناشکر نجات بدهد. پس این «عصیان» تنها عصیان بنده ای در توصیف خدا نیست، بلکه بیش تر عصیان خدا در برابر آن چیزی است که او بر خود واجب کرده بود و حالا چون بشر را لایق آن نمی داند ترجیح می دهد خود را از آن وظیفه و از این بندگان ناشکر خلاص کند و به فکر راحتی و لذّت خودش باشد. ناشکری این بندگان در پرهیزکاری بیهوده شان است. جهانی را که برای لذّت خلق شده است زاهدان برای رنج انتخاب کرده اند. فرو غ خدای خسته از زهد را خسته از زاهدانی که ارزش هستی را درک نکرده اند نیز معرفی می کند.
فروغ مانند بسیاری از فلاسفه که مانند اپیکور از گذشته های دور در پی دلیل موجهی برای وجود هستی و حضور خود در آن بوده اند به لذّت گرایی رو آورده است. خیام وار با خدا سر ناسازگاری دارد و با گوشه و کنایه برنامه و هدف او از آفرینش را به باد انتقاد می گیرد. در چند بیت برای خودش شوپنهاور و نیچه ای می شود. برای این که به اهمیت و عمق شعر و اندیشه ی «عصیانِ خدا» پی ببرید بد نیست که آن را با شعر ذیل از معینی کرمانشاهی مقایسه کنید. «شعر عجب صبری خدا دارد» به ظاهر نوعی عصیان نسبت به شیوه ی مدیریت خدا در هستی است.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
به روی یکدیگر ،ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه ی، صد دانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی با اندیشه ای بی مبنا و انتقادی از سر خشم دچار عصیانی بلاتکلیف می شود و سرانجام با توبه همه حرف هایی را که در چندین سطر از شعرش بی پروا بیان کرده است با چند خط پس می گیرد و دوباره خودش و مخاطب اش را به همان جای اوّل و نقطه ی تسلیم برمی گرداند. او حرف هایی را می زند که با مشکل جدی ترِ «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود» و «به کجا می روم آخر ننمایی وطنم» سر و کار ندارد. ابتدا از ظلم می نالد و بعد برای گرسنه ها دلسوزی می کند و از دست زاهدان ریایی شکوه دارد. یکباره معلوم نیست که از این مشکلات اجتماعی و سیاسی چه می شود که گریزی به مشکلات شخصی عشق مجنون ها به لیلی ها می زند و معلوم نمی کند که اگر مجنون ها خودشان را الاف یک لیلی کرده اند مشکل شان چه دخلی به خدا دارد و اگر به جای عاشق، معشوق پروانه وار بسوزد چه توفیری در معنی هستی می کند.
در برابر مسائل اصلی تر و عمیق تر هستی، حرف ها و انتقادات معینی کرمانشاهی در این شعر خیلی سطحی و بی منطق است. به نظر شما چه منطقی در عوض کردن جای لیلی با مجنون در سرگردانی در این هستی و عشقی که گویا یک سویه نشان داده شده است وجود دارد؟ اگر در این هستی به جای این که مجنون ها سرگردان عشق لیلی باشند، لیلی ها سرگردان عشق مجنون شوند چه تغییری در اساس وجود انسان -چه مرد و چه زن- در این هستی فناپذیر رخ خواهد داد؟ به ظاهر تنها منطق حاکم بر این جابجایی نوعی مردسالاری است که اصرار دارد حکومت و محوریت مردان را در قلمرو عشق نیز تثبیت کند؛ در حالی که، در عرفان، بیرون از قالب قصه ای که برای عشق لیلی و مجنون انتخاب شده است، لزومی ندارد که لیلی در این رابطه ی عاشق و معشوق حتماً مؤنث باشد. معینی کرمانشاهی که می گوید:
اگر من جای او بودم.
که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه می کردم
خودش دچار تشویش عجیبی در مقایسه ی کار عارف و عالم و عاشق است. با آنچه که در مورد تعویض جای لیلی ها و مجنون ها می گوید مشخص است که «اندیشه ی عشق و وفا» که مطلوب اوست نمی تواند عاری از تشویش باشد.
سرجمع، معلوم نیست اگر شکم گرسنه سیر شود و بادِ شکم آدم سیر خالی، آن آدم گرسته و این آدم سیر چگونه با خدا و هستی شان تا خواهند کرد. اصلاً معلوم نیست که آدم سیر یا آدم گرسنه ته دلشان باید از چه چیز آن گرسنگی و یا این سیری در دنیای فانی که نه گرسنگی با گرسنه می ماند و نه سیری با سیر دلگیر و یا خوشنود باشند. معلوم نیست عاشق باید با چه فلسفه ای عاشق بشود و سرگردانی این دنیا را بپذیرد.
شعر «عجب صبری خدا دارد» در نوع خود زیبا و کم نظیر است، امّا، با خوانش دقیق تر هر کسی متوجه تفاوت آن با شعر «عصیانِ خدا» خواهد شد.
این بررسی ادامه دارد.