دل رمیده ی حافظ
دل رمیده ی حافظ
مَثَل است که می گویند «فلانی عقلش را داده است به دست دلش.» بیشتر مردم مطابق عقل خود به این نتیجه می رسند که این فلانی تعقل را کنار گذاشته و به حرف دلش گوش کرده است. از نظر آنها کسی که چنین کاری را انجام می دهد دیوانه است. در عوض، اگر کسی دل به چیزی بسپارد که عقل غالب مردم می پسندد، او را عاقل می نامند. همین آدم عاقل شاید از نگاه مردمی دیگر با رسم و عادتی دیگر نادان شمرده شود. آدم به عقل مردم چه هنگام عاقل است؟ و چه هنگام دیوانه؟ و چه هنگام عاشق؟
مردم مگر چه اندازه عقل دارند؟ و عقل شان مگر تا کجاها می رود و به چه چیزهایی می رسد؟ (منظورم از مردم در اینجا، «ضمیرآگاه جمعی» است که ملاک خوب و بد در جامعه ای را تعیین می کند. «ضمیر ناخودآگاه جمعی» همین مردم شاید به طور فطری چیزی را به آنها بگوید درست است که هیچ کدام با توجه به شرایط موجود شهامت ابراز آن را نداشته باشند، ولی به صورتی غیرمستقیم آن را بروز دهند.)
در همه جای دنیا، کسی که از نظر برخی عاشق است، شاید از نظر برخی دیگر دیوانه خوانده شود. مسئله ی مهم دیگر این است که، از نظر خود این عاشق یا دیوانه، دیگران چه اندازه عاقل اند و چه اندازه دیوانه؟ غزل ذیل از حافظ را بخوانید و بقیه ی نظرم در مورد عاقل و عاشق را ضمن بررسی آن بیان می کنم:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
دکتر بهروز ثروتیان در دفتر سوم شرح غزلیات حافظ در باره ی موضوع این غزل نوشته است:
«غفلت نامه ای است که ظاهراً یکی از دوستان شاعر- یا خواجه ی وزیر- او را چشم انتظار صله و وجهی گذاشته است و خود رفته است، شاعر حیرت زده شده و یک لحظه به خود می آید و از این که بر سر مال دنیا بر در این و آن چشم دارد و یا به خاظر کم و بیش گله و شکایت می کند، ناراحت است و با خود می گوید: من طمع و حوصله ای سیری ناپذیر دارم، از این خیال پردازی توبه کرده به خانقاه خواهم رفت و آن جا اشک های من مرا از گناه رهایی می بخشد و آمرزیده می شوم.»
حتی اگر این برداشت دکتر ثروتیان صد در صد اشتباه نباشد، این جور معنی کردن شعر، به قول مهران مدیری، شوخی اش هم قشنگ نیست. شاعر به هر دلیلی اگر شعری را گفته باشد و با هر سندی بتوان آن دلیل را ثابت کرد، خود شعر حالا حرف های دیگری برای گفتن دارد که سندش در خودش است. برای بررسی این شعر ترجیح می دهم به حرف خود شعر گوش کنم تا حرف های دیگران. شما هم حرف مرا بشنوید، ولی آن را حلقه ی گوش تان نکنید حتی اگر زیبا باشد! حرف های خود شعر را آن گونه که به گوش های خودتان می شنوید گوش کنید! هر گوشی ممکن است اشتباه کند. اگر گوش های همه مان چیزهای شبیه به هم را بشنود، چه بهتر! هر چند ممکن است همه در خطاهایمان شبیه هم باشیم؛ در این صورت باید گفت: چه بدتر! در هر صورت، هر کسی ممکن است اشتباه کند. اغلب اوقات خودِ فردی که در دریافتِ نخستین اش از متن دچار اشتباه شده است زودتر از دیگران به اشتباه خود پی می برد. هر کسی ممکن است چند بار به حرف های یک متن گوش کند و هر بار چیزی متفاوت یا اضافه بر دفعات قبل از آن بشنود. اگر گوش خود آدم هر بار هوش اش را به گونه ای مشغول می کند و به بازی می گیرد، چرا باید از گوش و هوش دیگران که برداشتی متفاوت از برداشت او در حال حاضر دارند ناراحت شود.
شما اکنون، آنچه را که برداشت کنونی من از این غزل حافظ است ملاحظه می فرمایید. برداشت های بعدی ام از همین غزل بعید نیست که کم و بیش متفاوت باشد. فعلاً همین از دست و قلمم برمی آید!
بررسی این شعر را با این پرسش ها آغاز می کنم که:
چه مفهومی در تک تک ابیات این غزل وجود دارد که وجه مشترک آنهاست؟ یا به عبارت دیگر، کدام واژه است که در این غزل واژه ها و عبارات و تصاویر دیگر همه گرد آن می گردند و به گونه ای آن واژه و مفهوم آن را منعکس می کنند؟ به نظر شما کدام صنعت ادبی در این متن برجسته تر است؟
واژه ای را که من انتخاب می کنم واژه ی «محال» است،؛ و به نظر من صنعت ادبی بزرگنمایی و اغراق در این شعر غالب است. حافظ می گوید:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
حافظ با این حرف دارد می گوید عاشق شده ام، و بد جوری هم عاشق شده ام. دفعات پیش، توانسته ام مهار دل خود را به دست بگیرم و آن را رام کنم، امّا حالا دیگر مهار آن به دست خودم نیست، به همین دلیل است که رمیده است.
دل آدم، و در حقیقت خودِ آدم، تا یک حدّی کارش تعقل به تقلید از دیگران است، تعقل از آن حد که گذشت آدم دچار عشق می شود. گاهی آدم دلش با همان چیزی است که عقلش به او توصیه می کند. بعد، این آدم مطابق آن عمل می کند، البته ممکن است آن را عاشقانه انجام ندهد. ممکن است بپرسید چنین چیزی چه طور ممکن است. می گویم ممکن است زیرا گاهی آدم برحسب عادت کاری را آن جور که اغلب مردم عاقلانه می دانند انجام می دهد؛ شاید خودش مخالف انجام چنین کاری باشد، و یا اصلاً مخالفتی با آن نداشته باشد، ولی در هر صورت آن کار را انجام می دهد. باز شاید بخواهید بدانید چه طور چنین چیزی ممکن است که آدم مخالف کاری نباشد، آن را انجام بدهد ولی در انجام آن کار عشقی در کارش نباشد. می گویم نمونه ی بارزش در امر ازدواج دیده می شود. ازدواج کاری عاقلانه و طبیعی است، ولی همه با عشق ازدواج نمی کنند. اگر بگویید که کسانی هم هستند که با عقل ازدواج نمی کنند، می گویم حق با شماست؛ ولی عرض من این نیست. می گویم خودِ امر ازدواج به سفارش عقل و سازگار با قانون طبیعت و اصول اخلاقی جامعه است، و با استدلالی ساده با همین میزان تعقل می توانیم افرادی را راضی کنیم تا درون دفتر محضر عقد و ازدواج بیایند و «بله» را بگویند، امّا این عقل کاری به کار آن عقل و یا آن بی عقلی دخیل در انتخاب همسر ندارد. حتماً حوصله تان دیگر سررفته است و می گویید این حرف ها چه ربطی به این غزل حافظ دارد. می گویم از اینجا به بعد دیگر به آن ربط پیدا می کند.
دل چه طور رمیده می شود؟ یک زمان هایی و در مواردی دل آدم هماهنگ با عقل مردم در گرو عقل حسابگر خودش است. آدم یا به عقل خود و یا مطابق عقل جماعت چیزی را انتخاب می کند. امّا، گاهی دل آدم از عقلی که پیرو جماعت است پیروی نمی کند؛ هر چند مطابق نیاز صاحبِ دل هنوز به خیال خودش مطابق عقل عمل می کند. چنین فردی که با عقلی متفاوت از عقل جماعت و حتی با وجود سرزنش آنها چیزی را برمی گزیند و برای رسیدن به آن از همه چیز دیگر نیز می گذرد عاشق است. دل چنین عاشقی که دیگر با مصلحت جویی در حدّ عقل دیگران نمانده است دلی رمیده است. اختیارش حتی از اختیار عقل معاش خودش هم خارج است. از نظر اغلب مردم چنین آدمی- عاشق یا دیوانه- دارد دنبال امر «محالی» می دود یا می گردد. (بعضی ها همین «امر محال» را «کار عبث» می نامند.) جالب این است که خودِ این آدم عاشق نیز هنگامی که از چشم مردم به خودش نگاه می کند از زبان آنها خودش را دیوانه می نامد. و کاری را که در پی اش است عبث. حافظ در این غزل در چند بیت آغازین به عنوان یکی از همین مردم و با عقلی در حدّ عقل مورد نیاز برای زندگی با این جماعت به آن حافظ دیگری که دنبال دلش راه افتاده است نگاه می کند.
دلی که دنبال همین چیزهایی که دور و برش است می رود، هر قدر هم سرگشته باشد، دم دست و پیش چشم است. مردم همین اندازه سرگشتگی را قبول دارند. عاشقی هم همین اندازه اش برای مردمی که خود را عاقل می دانند معقول است. حافظ عاقل «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!» را می داند؛ امّا، حافظ عاشق پیرو وارونه ی این شعار است: «خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!» این رسوایی باعث می شود، در هر صورت، آدم دور از مردم باشد، حتی هنگامی که در میان آنهاست. دلی که از این حیطه ی عقل مردم خارج شود، از دیدرس شان خارج می شود، گم می شود و دیگر نمی توانند آن را آنجا که خودشان هستند و برایشان روشن است پیدا کنند. چرا؟ برای این که آنها اغلب مانند ملا نصرالدین رفتار می کنند- او چیزی را در خانه گم کرده بود و در کوچه دنبالش می گشت. از او پرسیدند اگر آن را در خانه گم کرده ای، پس چرا در کوچه دنبالش می گردی. پاسخ داد برای این که درون خانه تاریک است و جستجو فایده ای ندارد! شاید بتوان گفت که همه چنین عاشقی را در گوشه ی دل خودشان گم کرده اند. اگر خوب آنجا را جستجو کنند پیدایش می کنند.
برای درک عاشق باید دنبال او رفت و او را در همان جایی که گم شده است پیدا کرد. دلی که از قلمرو «امکان» خارج می شود و در عرصه ی «محال» دنبال دلبر می گردد، اینجا گم نشده است که همین جا بشود پیدایش کرد.
دلِ رمیده ی حافظ چنین دلی است. چنان دررفته است که به چشم نمی آید. سرگشتگی و هرزه گردی را کنار گذاشته است. پیش از این نیز حافظ گفته بود: «تا دل هرزه گرد من، رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند.» دیگر در این وطن نباید دنبال آن دل گشت. بزرگنمایی این بیت در همین نکته است. دلی که نمی شد آن را به چیز مشخصی بند کرد، حالا چه شد که از این بند رها نمی شود؟
هنگامی که حافظ می گوید «دلم رمیده شد و غافلم من درویش،» با کلمات «غافل» و «درویش» نشان می دهد که اختیار انتخاب آنچه که دلش را رمانده است با خودِ همرنگ جماعتِ او نبود. عاقلی که به مصلحت خود و دیگران رفتار نمی کند غافل است، و توانگری که توانایی انجام کاری را ندارد در آن کار درویش است. پس، درویش در اینجا به معنی ناتوان است، نه از نظر مالی یا جسمانی، بلکه ناتوانی اش بدین سبب است که نمی تواند اختیار دلش را به دست بگیرد. نمی تواند همان چیزی را بخواهد که عقل مصلحت جو می خواهد.
مصرع دوم نشان می دهد که این دل دیگر آن شکاری سابق نیست. «شکاری» را برخی «شکارچی» و برخی «شکار شده» معنی کرده اند. در حقیقت، «شکاری» در اینجا با این که هر دو معنی را دارد، معنی حدّ وسطی نیز دارد. «شکاری» در اینجا بیشتر معنی خودش را دارد، یعنی «پرنده شکاری». هنگام تفسیر بیت است که متوجه می شویم که آن دو معنی نقیض یکدیگر نیز با هم در این واژه جمع شده اند.
شکارچی از پرنده شکاری مانند «باز» استفاده می کند تا در شکار به او کمک کند. در واقع، پرنده شکاری برای خودش شکار نمی کند، بلکه برای صاحبِ خود شکار می کند. این پرنده ی شکاری که حالا در این غزل دلِ حافظ است پیش از این سرگشته بود و هر از گاهی چند روی دست صاحب خود می نشست و به شکار می رفت. از اینجا و آنجا چیزی برای او می گرفت و می آورد و یا می ماند تا او خودش را برساند. امّا، این دفعه آنچه را که یافته برای صاحب خود نیاورده است. با آن چیزی که یافته رفته است. در حقیقت، خودش صید آن شده است. این دل پیش از این رام بود و مطابق عقل حسابگر صاحب خود و با صلاحدید دیگران در جامعه رفتار و شکار می کرد. در حقیقت، این دل قرار بود برای عقل شکار کند، ولی حالا عقل را رها کرده و گذاشته و رفته و برای خودش و به عقل خودش شکار کرده است. حالا دیگر تسلیم عقل این و آن نیست. آن پرنده ی جَلدی نیست که برگردد و برای تکه گوشتی روی دست صاحب خود بنشیند. هم شکار کرده است و هم شکار شده است. خودش دنبال شکارچی اش راه افتاده و خواسته است شکار شود. چنین تصمیمی معقول نیست، و از محالات به نظر می رسد؛ مثل کار آن پیرزنی است که به خواستگاری حضرت یوسف رفته بود.
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
هر کس که دلش صید این شکارچی شده باشد باید از عهد خود با دیگران بگذرد. واژه های «ایمان» و «أَیمان» خیلی نزدیک به هم هستند. (به کاربرد این واژه ها در قرآن مجید توجه کنید.) ایمانِ سست باعث می شود که فرد بسیار سست نسبت به عهدی که دارد عمل کند. چه چیز باعث شده است که ایمانِ حافظ در برابر این «کافر کیش» سست شود؟ جواب ساده است! کمان ابروی او! کمان ابروی او نه تنها کمانی برای شکار حافظ بوده است بلکه برای حافظ مانند قوس محراب قبله اش بوده است. حافظ کیش اش را عوض نکرده است، بلکه فاصله ی آن ایمان تا این ایمان جدید حالا مانند فاصله ی بین ایمان و کفر است. این ایمان جدید می تواند ادامه و مکمل همان ایمان پیشین باشد با این که کاملاً متفاوت و حتی از نظر مردم در تضاد با آن است. از پیامبر (ص) نقل است که فرموده اند: «لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان فقد کفر.» «آنچه را که سلمان می دانست اگر ابوذر می دانست کافر می شد.» برخی این حدیث را این گونه نیز نقل کرده اند که: «به خدا قسم اگر ابوذر می دانست آنچه را در قلب سلمان است هر آینه او را می کشت.»
شاید بتوان گفت ایمان ایمان است، ولی همان طور که شما هم برداشت کرده اید تفاوت یک درجه از ایمان تا درجه ی دیگری از آن با نگاه ناقص ما تفاوت بین ایمان و کفر است. امام جعفر صادق(ع) فرموده اند که ایمان ده درجه دارد. ابوذر در درجه ی نهم آن و سلمان در درجه دهم آن بوده اند. تفاوت دو درجه ی نزدیک به هم اگر تا به این حد باشد تفاوت درجه ی یک ایمان تا در جه ی ده آن دیگر... الله اکبر! ایشان این حدیث را این گونه نقل کرده اند: «لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقال رحم الله قاتل سلمان.» «اگر ابوذر می دانست آنچه را که در قلب سلمان است می گفت خدای قاتل سلمان را رحمت کند»
در برخورد با تغییر ایمان حافظ، از یک رتبه تا رتبه ای دیگر و به زعم و ادعای او ایمانی بهتر و بالاتر، پیروان جان لاک و نظریه ی تساهل و تسامح این ادعا را نخواهند پذیرفت. آنها می پرسند: از کجا می توان باور کرد که این انتخاب حافظ نیز مانند قبلی ها نباشد؟ هر کسی هر چیزی را هر وقت انتخاب می کند به این دلیل انتخاب می کند که فکر می کند بهترین گزینه است؛ پس، از کجا معلوم که بعد از این انتخاب حافظ به چیز دیگری برنخورد و نپندارد که آن چیز بهترین است؟ یکی از پاسخ ها این است که حافظ در همان مسیر حرکت می کند و به گزینه های بهتر می رسد. حتی اگر در همان مسیر به چیز بهتری برخورد کند، چه بهتر! راه تمام نشده است و حتماً هنوز چیزهای بهتری وجود دارد. انتخاب در این مسیر به معنی انحراف از مسیر نیست. جان لاک با نظریه ی تساهل و تسامح بر این عقیده نیست که، اگر کسی می خواهد عقیده اش را تغییر دهد کاری به کارش نداشته باشیم، بلکه او بر این باور است که چون افراد، حتی با باطل بودن جنبه هایی از افکار خود از ترس متهم شدن به حماقت پیشین و نیز حماقت های پسین مایل نیستند که از عقیده ی خود برگردند و این وجه مشترک همه ی افراد است، پس بهتر است هیچ کدام کاری به کار دیگران و عقیده ی دیگران نداشته باشند. (البته جان لاک بیشتر منظورش این است که حکومت مذهبی کاری به کار مذهب و عقاید گوناگون بین مردم نداشته باشد و راه را بر آزادی بیان نبندد. این عقیده مخالف عقیده ی تامس هابز است که معتقد بود مردم هر عقیده ای که دارند باید بدون ابراز آن عقیده با تظاهر عقیده ی حاکم را بپذیرند تا از هرج و مرج جلوگیری شود.) بنا بر این، با تساهل و تسامح قرار نیست افراد مدام دین و آیین تازه ای را امتحان کنند. همه می پذیرند که هر کسی هر عقیده ای که دارد کاری به کار عقیده ی دیگران نداشته باشد. کسی که دیگران را برای نظری که دارند تحقیر یا سرزنش می کند، اگر بر این باور نیست که حق مطلق به جانب اوست، باید آماده ی تحقیر و سرزنش کسی که فکر و یا احساس می کند از او محق تر است باشد. چون بدین قرار این بازی تحقیر و سرزنش آزاردهنده و پایان ناپذیر خواهد بود بهتر است هر کسی بدون آزار و اذیت ظرفیت شنیدن عقاید و نظریات دیگران را داشته باشد.
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محال اندیش
منظور حافظ از «قطره» دلش و خودش است. دلش که این چنین هوایی شده، در پی چیزی است که خیلی بالاتر از این است که خودش است. قطره چه طور می تواند به دریا برسد؟ آیا حافظ دارد دل رمیده اش را تحقیر می کند؟ به عقیده ی من او با زیرکی دارد آن را تجلیل می کند. با دلی که در گرو عقل معاش و در معامله با مردم است تا کدام چاله آب می توان پیش رفت؟ به چه درجه ای از ایمان می توان رسید؟ این دلی که دیگر از اختیار خارج است و خیالاتی و محال اندیش شده است، آزاد و رها به عقلی خود را سپرده است که به معاش و به عافیت دنیایی نمی اندیشد.
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
این مژه از آنِ کسی است که آن ابرو مال او بود. مژه و ابرو با هم تیر و کمانی را می سازند که معشوق با آن قصد جان عاشق را کرده است. هستی معشوق به عنوان معشوق وابسته به همین عاشق داشتن و عاشق کشی است. چرا عاشق کشی؟ برای این که اگر وصالی در کار باشد دیگر معشوقه این نقش خود را از دست می دهد. مژه همچون تیری از کمان ابروی معشوق رها می شود و بر دل عاشق می نشیند. موج خونی از دل عاشق با نیش تیر معشوق به راه می افتد. این چیزی که خون عاشق است برای معشوق «آب نوش» و آب حیات است بزرگنمایی این بیت نیز در همین نکته است.
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
این بیت ادامه ی بیت پیشین است با تصویری دیگر. درست است که هستی عاشق در برابر هستی معشوق مانند قطره است در برابر دریا، ولی عاشق دلی پر خون دارد که همتای دریای هستی معشوق است و از این نظر لایق عشقبازی با اوست، یا دست کم می تواند نقش عاشق او را بازی کند. هر کسی با هر دلی به مقام عاشقی سزاوار نیست. اگر وجودش قطره ای است، دلش باید دریای خون باشد.
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
کوی میکده همان کوی معشوق است. عاشق برای این که از شراب وصل بتواند جرعه ای بنوشد باید چیزی داشته باشد که بیرزد. حافظ عاقل فکر می کند که حافظ عاشق حتی با آن دل پر خون که نشان از خودگذشتگی اش است باز چیزی ندارد که با آن امید وصال داشته باشد.
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
این بیت در حقیقت نشان می دهد که چرا حافظ فکر می کند برای رفتن به میکده و وصال معشوق چیز باارزشی که در شأن معشوق باشد نیندوخته است. اگر اندوخته اش دنیایی باشد و فقط به درد این دنیا بخورد، هر چه که باشد دون است. اگر ملک اسکندر هم داشته باشد و جوانی خضر را، و بتواند با آنها در کنار معشوقه اش همیشه خوش باشد باز معشوقه با او خوش نخواهد بود چون اینها چیزهایی نیست که او می خواهد. درویش اگر عمر خضر و ملک اسکندر را داشته باشد باز درویش است. لایق وصال به چیز دیگری غیر از اینها توانگر است.
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
دارای گنج قارون با معیار این دنیا، دیگر گدا و درویش نیست، ولی برای معشوقی که گنج قارون را هیچ می شمرد قارون هنوز گداست. خزانه ای که معشوق را راضی می کند از جنس این دنیا نیست که با ترازوی این دنیا سنجیده شود. برای رسیدن به مقامی که عاشق را در کنار معشوق می نشاند، و یا عاشق و معشوق را یکی می کند باید عاشق با معشوق «همسرشت» شود.