بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری(17) پرهای زمزمه
بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری(17) پرهای زمزمه
پیش از این «پرهای زمزمه» را با عنوان شعر «پرهای زمزمه» از سهراب سپهری و چند نکته در باره ی آن بررسی کرده ام. گرچه، با گذشت زمان فرصت بیش تری داشته ام تا به معانی احتمالی موجود در عمق این شعر بپردازم و به نتایجی نیز رسیده ام، همچنان اصرار دارم که بیش تر آنچه را که همه در خوانش نخست شعر به آن می اندیشند مطرح کنم. بدون تردید، این اندیشه نیز زیاد سطحی نخواهد بود امّا به دلیل وجود حسّ مشترک با افرادی که در عمق های هم اندازه با عمق همین بررسی می توانند شنا کنند قابل بحث است. اگر خواننده ای ایرادی در این بررسی می بیند و حق با اوست، به این دلیل می توان به او حق داد که در همین عمق نکته ای را دیده است که در نگاه نخست از دید من پنهان مانده بود. همان طور که در این بررسی عنوان کرده ام با استفاده از رویکردهایی که با روانشناسی و اسطوره شناسی و «شناسی»های دیگر سر و کار دارد می توان در این شعر به عمقی ورای دید و حتی ذهن دیگران و خودِ سهراب رفت و به نتایجی رسید، ولی این نتایج در صورتی می تواند قابل طرح باشد که مدعی همین چند وجب عمق نزدیک به سطح را خوب شنا کرده باشد. اگر من در همین نگاه سطحی تر به این شعر دارای خطای دید باشم، چگونه می توانم به دیگران بقیولانم که با این ضعف بینایی و بصیرت در اعماق دور از دسترس و دید در این متن چیزهای تازه ای را دیده ام؟ کسانی که بخواهند با رویکردهای نقد ادبی به جنبه های عمیق تری از این شعر بپردازند با این بررسی و یا با رفع اشکالات موجود در این بررسی می توانند قدم های نخست را حساب شده تر بردارند. از کسانی که پیش از این پس از مطالعه ی این بررسی ایرادهای آن را به اینجانب نمایانده اند سپاسگزارم و همچنان منتظر راهنمایی های همه هستم. شعر «پرهای زمزمه» و نکات مطرح شده در باره آن را ملاحظه بفرمایید:
پرهای زمزمه
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.
یک منتقد ادبی که نقد فوتبالی هم می کرد، و یا شاید یک منتقد فوتبالی که نقد ادبی هم می کرد داشت از تکنیک ها و تاکتیک های نقد ادبی مدرن بر اساس طراحی های مربیان فوتبال مثال می زد و می گفت: نقد مدرن چندان هردمبیل نیست که هر کسی هر جوری دلش خواست هر اثری را نقد کند! نه! اصلآ و ابدآآآ!!! برای خودش راهی دارد! روشی دارد! نقد مدرن مانند فوتبال مدرن است. اگر چهار-چهار-دو است، چهار-چهار-دو می ماند و چهار-سه-سه نمی شود! هر کدام روش خودش را دارد و مهره های خودش را می خواهد. آفرین!
من با گفته و حتی قیاس این منتقد فوتبال دوست و فوتبالی هنر دوست مشکلی ندارم. چون، گرچه هم در نقدادبی و هم در فوتبال مناقشه زیاد است، در مثل مناقشه نیست. مشکل من کلمه ی مدرنی است که بعضی ها به این دو حوزه در این دوروبرها، با آب و تاب (که آب اش آب دهان است و تاب اش، رتبه ی دانشگاهی!) می چسبانند و نمی دانند با تغییر آب و هوا در هر سرزمینی وامی رود، چه برسد به سرزمین ما که مربیان فوتبال و منتقدان ادبی اش معمولاً وارفته تر از ممالک دیگرند. برای این که در جاهای دیگر زود به زود چسب واژه ی مدرنی را که به این جا و آن جا می چسبانند عوض می کنند، ولی ما ممکن است پنجاه سال با یک چسب وارفته و رنگ و رو رفته همچنان تا دم مرگ مدرن باقی بمانیم! تازه، چسبی را هم که استفاده می کنیم، مطابق با زخم خودمان و اندازه ی جراحت خودمان نیست، همان چسبی را که آنها کهنه کرده اند تا زخم و دردشان بهبودی پیدا کرده و بعد دور انداخته اند و دیگر چسبندگی اش را نیز از دست داده است، برمی داریم و به این جا و آن جای خودمان می چسبانیم و می شویم مدرن! برای همین است که نقد ادبی-علمی ما مانند فوتبال علمی ما، اغلب به طور علمی هردمبیلی است و هر کسی هر جا که بیل زد قبرش را همان جا می کند و چالش می کند. می پرسید: چرا؟ می گویم: برای این که، این تاکتیک های علمی برای بررسی آثار ادبی، انگشت شمار است. وقتی که از آنها برای بررسی یکی دو اثر برای تدریس و تعلیم و تفهیم و برای خوشمزگی استفاده می کنیم، پس از مدتی هنگام اعمال آنها به اثر سومی و چهارمی، خودمان هم متوجه می شویم که تکرار این کار لوس بازی است و نقدادبی را لوث کرده است. (جالب است که با وفور نعمت آثار ادبی از هر نوع در دنیای ادبیات، نمونه ها و مثالهایی که در نقدها و کتاب های نقد آورده اند اغلب تکراری و مشابه اند. حرفی را که یک بابایی در باره ی یک اثر ادبی با قالب یکی از رویکردهای نقد ادبی زده است، یک مامانی با تغییر اسامی شخصیت ها در باره ی اثر دیگری زده است!) این روش های به اصطلاح علمی، هرازگاهی چند برای سرگرمی بد نیست. این سرگرمی ها می تواند جنبه ی آموزشی داشته باشد تا تازه کارها با آنها بتوانند با افکار و عقاید دانشمندان و فیلسوفانی در حوزه های دیگری غیر از ادبیات آشنا بشوند، و بعد، اعمال و یا تحمیل آن افکار را به آثار ادبی تجربه کنند و سرگرم شوند. (مانند کتاب سرگرمی های فیزیک و شیمی و امثالهم، که حالا برای یادگیری مبانی این علوم کاربرد دارد، و آنها را به هیچ وجه نمی شود به عنوان رساله و پروژه ی علمی و دانشگاهی جدید جا زد.
شاید اگر کسی بخواهد با یکی از این روش های چهار-چهار- دو یا پنج-سه- یک فوتبالیست ها شعر «پرهای زمزمه»ی سهراب سپهری را بررسی کند، و اسمش را بگذارد «نقدی بر اساس یکی از دیدگاه های فروید» مدرن تر به نظر بیاید. می تواند از «درخت ناتمام» به ناتوانی جنسی و از «منظومه ی بی روزن برف» به ملحفه ی سفید و بی لکه و حتماً، از «نقشه ی مرغی» که می خواهد بکشد به راهی برای سرکوب امیالش در روی بوم سفید نقاشی تعبیر کند. من از این لوس بازی ها خوشم نمی آید. البته من هم گاهی یک جوری خودم را برای دیگران لوس می کنم، ولی موضوع ام و طرف ام را نگاه می کنم و بعد چنین کار خبطی را انجام می دهم. با سهراب نمی توانم از این شوخی ها بکنم. همین یک گوشه یا چشمه یا کرشمه ای را هم که در این جا خلافِ ادب و ادای حق شعر او لوس بازی کرده ام نمی دانید که چه قدر ناراحتم و دچار عذاب وجدان شده ام! به همین خاطر، برای رهایی از این عذاب، تصمیم گرفته ام به روشی غیرعلمی و هردمبیلی این شعر را بررسی کنم. بخوانید و چشم به راهِ بهار بمانید:
1.«پرهای زمزمه»
در ترکیبِ پرهای زمزمه، از یک سو منظور از «زمزمه» می تواند همان مرغی باشد که سهراب در انتهای شعرش برای پر کردن تنهایی اش می خواهد ترسیم کند، تا در موسمی از سال که جیکی از کسی در نمی آید لااقل با خیال آن، و با آوازی که در آن زندانی ست این سکوت آزاردهنده را تا رسیدن عید بشکند و دل تنهایی اش را تازه کند؛ و از سوی دیگر خودِ زمزمه را باید «پر»ی دانست که حضوری سبک و بی صدا دارد و مانند رشد یک ساقه بی سروصدا نیز می تواند انجام شود؛ مانند همین زمزمه ی سهراب که در حقیقت، در این شعرش نمود پیدا کرده است، طوری که می توان ادعا کرد که این شعر در واقع حاصل زمزمه ی سهراب با خودش است. ولی سهراب دنبال کسی می گردد که به زمزمه هایش گوش کند و در عوض حرف هایی را هم در گوش سهراب زمزمه کند.
2.مانده تا برف زمین آب شود.
با این جمله سهراب تصویری از زمان ترسیم می کند که هر چند مانند تقویم دقیق نیست، در بیان احساسی که در مورد زمان دارد دقیق است. نمی توان از این جمله فهمید که وسط زمستان است یا در ماه و یا هفته ی آخر آن؛ ولی تعیین حد زمان، تغییری در سنجش میزان انتظارش برای دگرگونی فصل ندارد. برف زیبا است، ولی برخلاف آب که می تواند جاری شود و زندگی ببخشد، نماد سکون و بی حرکتی و مرگ است. سهراب در حستجوی زندگی می خواهد از زمستان بگذرد، این را می شود از حیاتی که به حشرات و غوک و... در ادامه ی شعرش می دهد فهمید.وگرنه سهراب طبیعت را هر جور که باشد دوست دارد.
3.مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
وقتی سهراب از طبیعت می گوید و حرف زدن اش طبیعی نیست و با سرشت همیشگی اش فرق دارد، باید به این نتیجه برسیم که منظور سهراب طبیعت هست و البته چیزی هم بیش تر از آن. برای آدمی که طبیعت را دوست دارد، فرار از زمستان و شوق رسیدن به بهار وجود ندارد. ولی سهراب در این شعر، پاهایش در برف زمستان است و چشمهایش به بهار. سهراب که عقیده دارد که برای تماس نزدیک تر با طبیعت و حس و درک آن بهتر است آدم بدون چتر زیر باران برود، حتماً همین عقیده را در مورد برف هم دارد. چتر های زمستانی مردم در نگاه او فقط نیلوفرهای مصنوعی وارونه ای را تداعی می کند که باید بسته شود و جای خود را به نیلوفرهای طبیعی بدهد.
4.ناتمام است درخت.
طرز صحبت سهراب، وقتی که می گوید: «ناتمام است درخت» به طرز صحبت آدمی می ماند که در باره ی نقاشی نصفه نیمه ای از درخت دارد صحبت می کند. تنه اش را کشیده و برگ هایش باقی مانده است. روی بوم سفید برف و زمستان، نقاشی درخت ناتمام است. نقاش بهار باید بیاید و این درخت را کامل کند.
5.زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد.
زبان سهراب معصومانه است و گاهی لحن کودکانه پیدا می کند. کودکان از بازی با برف در زمستان لذّت می برند، ولی فکر عید و عیدی و تعطیلات و بازیهای دیگر نیز آنها را با نزدیک شدن بهار وسوسه می کند. «شناکردن کاغذ در باد» یادآور بادبادک بازی است؛ بازی یی که سرگرمی فصل بهار و تابستان بچّه ها است. منظور سهراب این است که تا وقتی که برف جلو چشم است و فکر آدم را مشغول به خود کرده، میل به بادبادک بازی وجود دارد ولی به طور طبیعی در نهاد کودک نهفته می ماند.
6.و فروغ تر چشم حشرات.
با گرم شدم هوا حشرات کم کم باید ظاهر شوند. برای سهراب ظهور آنها مانند طلوع خورشید، پر فروغ است. تر بودن چشم های حشرات نیز انگار اشک شوق آنها برای بازگشت مجدد به زندگی است. (گاهی آدم برای این که نشان بدهد زنده است باید اشک بریزد! کودک و بزرگسال و مرد و زن ندارد! مانند عشق!)
7.و طلوع سر غوک از افق در حیات.
غوک هم پس از زمستانخوابی در زیر زمین با سپری شدن زمستان و فرارسیدن بهار مانند خورشید از افق زمین طلوع می کند. پس زمین مانند گوری است که بالا آمدن از آن، همان بیرون آمدن از آن و بازگشت به حیات است. از زمین بالا آمدن و دیدن خورشید، مانند این است که بیننده ی خورشید هم همپای خورشید دارد طلوع می کند. غوک چنین طلوع و حیات دوباره ای دارد.
8.مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
شاید وقتی که سهراب می گوید «مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید» باید از واژه ی «سینی» به «سینه» برسیم. سینه ای که وقتی عید می رسد، از هر دری حرفی برای گفتن دارد. حرف های خوبی هم که از جنس عید است با خود دارد. شاید مشکل اصلی در این هوای سرد زمستانی بی حرفی نباشد، «بد حرفی» باشد. حرف هایی که همه بوی زمستان را دارند، نه بهار. (واژه ی «عید» تعبیر مذهبی «معاد» را با خود دارد. همریشه ی با آن است. عید بازگشت طبیعت به بهار و تولدِ دوباره ی آن پس از مرگ در زمستان است؛ و «معاد» حیات دوباره ی انسان پس از مرگ، و در قیامت است. از نکات بسیار با ارزش که در قرآن مجید در وصف حیات پس از مرگ در بهشت آمده این است که در آنجا دیگر اثری از حرف های بیهوده نیست. «لا تسمعُ فیها لغیه » غاشیه:11)
10.در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام.
سهراب می داند که در دل این زمستان و برفی که معرف مرگ است، زندگی دارد رشد می کند. رشدی بدون سرو صدا! ساقه داد نمی زند که من دارم رشد می کنم؛ ولی به نظر می رسد که سهراب می خواهد بگوید که ای کاش «افزایش یک ساقه طنینی می داشت!» سهراب برای این که حس کند خودش و هر چیزی وجود دارد باید صدای خودش و صدای دیگران را بشنود. اگر که فروغ می گفت «تنها صداست که می ماند،» سهراب می خواهد از صدای هر چیزی به این نتیجه برسد که همه چیز با صداست که می ماند. هستی سهراب شرطی دو سویه دارد. حرف می زنم و می شنوم، پس هستم.
نظمِ منظومه ی برف در سفیدی یکدست آن است. روزنه ای هم در آن نیست که مرغی از آن سر درآرد و آوازی بخواند. حتی برفِ شناور در هوا، مانند پرنده ای است که صدایی از بال و پر آن شنیده نمی شود. پر که جزئی از پرنده است به جای خود آن در این مصرع آمده است. برف منظومه اش را دارد به آوازی همه گیر می خواند، و هر آواز دیگری در زیر آن خفه می شود.
11.مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.
«مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند» می تواند مرغی باشد که می آید و دانه های اسفند را می خورد و بهار را با خود می آورد. منظور سهراب از اسفند، ممکن است هم ماهِ اسفند باشد و هم دانه ی اسپند. هوا سرد است و هنوز آتش گردان زمین داغ نشده است تا در آن بتوان اسپند سوزاند و ترکیدن دانه های آن را دید. صدای دانه های اسپند در هنگام سوختن بدون نظم و هذیان گونه است. شاید بهار آن مرغی باشد که می آید و دانه های اسفند را می چیند می خورد تا سرآخر دیگر اسفندی نماند و مرغ بهاری بماند و دانه های بهاری. (مرغ ها پس از رسیدن به دانه، با صدایی که برای ما هذیانی، است و برای جوجه هایشان بسیار گویا، جوجه هایشان را به سمت دانه هایی که در جایی که برف آب شده است کشف کرده اند دعوت می کنند.)
در هر صورت، جمله سهراب نشان می دهد که تا آغاز اسفند ماه خیلی باقی است. اسفند که شروع شود کم کم بوی بهار به مشام می رسد. صدای آواز بعضی پرنده ها مانند چلچله ها کم کم شنیده می شود. چلچله ها اواخر زمستان از راه می رسند و گوشه ی دیوارهای زیر سقف خانه ها آشیانه می سازند. چینه به معنی دیوار هم هست، امّا معنی دانه بیش تر با حرف سهراب جور درمی آید، به این دلیل که با آمدن پرندگان و سر و صدایشان برای جستجوی دانه و غذا دادن به جوجه هایشان واژه های «هذیان» و «صدا برداشتن» بهتر معنی چیدا می کند. خودِ اسفند می تواند استعاره از چنین مرغی باشد که هنوز نیامده و صدایش درنیامده است. این صدای هذیانی که شبیه به شلوغی پر سر و صدای گنجشک ها باید باشد متفاوت از صدای بسیار موزون پرندگان آوازه خوان است. سهراب نشان می دهد که همین صداهای هذیانی را به بی صدایی ترجیح می دهد. در ادامه ی می گوید که تا چه اندازه تشنه ی زمزمه است.
12.پس چه باید بکنم؟
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمه ام.
سهراب برای رفع عطش خود برای زمزمه چاره جویی و چاره اندیشی می کند. واژه ی لخت را در اصل باید برای درخت و باغ استفاده می کرد. باغی که درخت هایش برگ و باری ندارد و زمین اش سبز نیست، لخت است. این فصل لخت، موسمی نیست که بلبل ها را به باغ بی برگ و گل بکشاند. صدای چهچهه ای شنیده نمی شود. (سهراب به زبان خودش شعر «زمستان» اخوان را سروده است.)
تشنه ی زمزمه بودن، تشنه ی آب زمزم بودن را به ذهن می آورد. تشنه ی آبی پاک و صاف، که از سرچشمه ی اصلی می آید.
13.بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.
سهراب چاره اندیشی می کند و در سکون سر زمستان به حرکت در می آید. هر چند در پی کشیدن تصویری ساکن است، ولی با خیال آن به زمزمه ای که برای حس زندگی نیاز دارد می رسد؛ و می تواند با آوازی که در نقاشی اش ترسیم می کند دلش را خوش کند. او تنهایی اش را به بوم سفید و خالی یی تشبیه کرده است که با نقاشی مرغی می تواند تا حدودی پر شود.ولی چرا سهراب می گوید: «نقشه ی مرغی بکشم»؟ یعنی فقط برای رعایت وزن شعرش به جای واژه ی «نقاشی» و یا «طرح» و حتی «نقش» از واژه ی «نقشه» استفاده کرده است؟ این فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن ها، گرچه ظاهر منظمی دارند، ولی گاه دانه ی هذیانی در آنها پیدا می شود که خوراک مرغ بهار است.