انسان از نگاه فریدون مشیری با نگاهی به شعر «نسیمی از دیار آشتی»
انسان از نگاه فریدون مشیری با نگاهی به شعر «نسیمی از دیار آشتی»
هر شاعری مطابقِ جهان بینی اش تعریف مشخصی برای انسان و جایگاه انسان در جهان دارد. فریدون مشیری، شاعر مهربانی ها، ناچار نگاهی مهربانانه به انسان و عاقبت اش بر روی زمین دارد. او با آگاهی از شرارت ها و جنگ افروزی ها و قدرت طلبی های انسان، همچنان به اعجاز انسان امید دارد. بر این باور است که انسان می تواند انسان باشد و آدمیّت را از نو زنده کند. شعر «نسیمی از دیار آشتی» نخستین شعر از کتاب از دیار آشتی است که نشرچشمه در سال 1371 منتشر کرد. طرح روی جلد کتاب برگرفته از یک کارت پستال یونیسف است که تصویر کبوتر سفید صلح را نشان می دهد که آرام نشسته است و شاخه ی درخت زیتونی را به منقار دارد. بیست و دو سال از انتشار این کتاب می گذرد. نه تنها صلح و آدمیّت به زمین بازنگشته است، بلکه زمین شاهد ظهور وحشی ترین انسان هایی است که تاکنون تاریخ در خود ثبت کرده است: طالبان و داعش. آیا امید فریدون مشیری که اکنون نیست تا این جنایت های از همیشه بدتر را ببیند عبث بوده است؟ این شعر را بخوانید تا بعد نکاتی را که در نظر دارم در موردش مطرح کنم:
نسیمی از دیار آشتی
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم.
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛
من، با صبوری بر جگر دندان فشردم!
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.
در چشم من، شمشیر در مشت،
یعنی کسی را می توان کشت!
در راه باریکی که از آن می گذشتیم،
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد!
ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود!
شمشیر دست اهرمن بود!
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود!
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر، از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان، شاید بگویی:
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت!؟
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان، باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا بَرکَنَد بنیان این اهریمنی ها.
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:
- ... دیر است ... دیراست
تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما، ندایی در کویرست!
«نوحی دیگر می باید و توفان دیگر»(مصرع از نیمتاج سلماسی است)
«دنیای دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر»!(از حافظ)
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد،
در هر کناری شمع شعری می گذارد.
اعجاز انسان را هنوز امید دارد.
عنوان این شعر «نسیمی از دیار آشتی» است. «نسیم» در برابر باد شدید یا «توفان» قرار می گیرد. این نکته، هم با سخن پایانی مشیری در این شعر سازگار است و هم با طرح روی جلد کتاب از دیار آشتی. در انتهای این شعر مشیری نشان می دهد که چگونه با «نسیم» خود می خواهد در برابر آنهایی که معتقد به توفان نوحی دیگر برای دگرگونی جهان و انسان اند بایستد. طرح روی جلد نیز با این که نمادی برای صلح و آشتی است، یادآور داستان حضرت نوح پس از توفان است. پس از نشستن کشتی نوح بر روی کوه جودی آن حضرت کبوتری را به جستجوی خشکی فرستاد. کبوتر رفت و پس از مدّتی با شاخه ای زیتون بازگشت. این گونه شد که کبوتر و شاخه ی زیتون نماد بازگشت آرامش به زمین و زندگی زمینیان پس از آن توفان شد. آیا توفان نوح برای همیشه باعث دوری انسان ها از کفر و شرک و ظلم شد؟ توفان چاره ساز نشد.
پس از فرونشستن توفانِ جنگ، انسان ها دوباره به عادات پیش از طوفان خود بازگشتند. بیش ترشان خدا را فراموش کردند. برخی گرفتار کفر و برخی دچار شرک شدند. با فراموشی خدا، انسانیت را نیز فراموش کردند. نصیحت قرآن را از فطرت خود نیز نتوانستند بگیرند و بشنوند که فرمود :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ [٥٩:١٩]
و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا هم خودشان را از يادشان برد. آنان همان فاسقانند
دغدغه ی مشیری در تمام عمر این بوده است که انسانیت را به یاد انسان بیاورد. خودش در وصف یک عمر تلاش اش در عرصه ی سخن برای بازگرداندن انسانیت به انسان می گوید:
باری اگر روزی کسی از من بپرسد:
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم: که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
خوب است همه دفتر اعمال شان را مانند او در همین دنیا باز کنند و ببینند که برای انسان چه کرده اند. البته، این کار به قول مشیری هم گریه دارد و هم خنده- از چند نظر. این دفتر گویای تجربه های درد و درمان مردم پا به پای آنها است. یادآور خاطرات تلخ و شیرین است. منتها، باید دید که مشیری در این شعر گریه و خنده اش از چیست.
به نظر می رسد خنده اش از این است که شعرش «بذری نو فشانده است،» و گریه اش از این است که «تا بشکفد تا بر دهد بسیار مانده است.»
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
عشق درمان اصلی هر دردی است. عشق تبدیل عقل است به عمل. دانستن است به رفتن. عقل به آدم می گوید چه چیز درست است، عشق به آدم می گوید که آن درست را انجام بدهد. علم به آدم می گوید چه دوایی به چه دردی می خورد. عشق باعث می شود آدم آن دوا را بخورد و بخوراند، هرچند که شاید خیلی تلخ باشد. نام عشق بدین سبب بلندتر از نام های دیگر است. عشق کمال دانش است.
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
خفته کسی است که عشق در او خفته است. ترانه هایی که پیام عشق در آنها مدام تکرار می شود، چنین خفته ای را باید بیدار کند. آدمی که دانش دارد و عمل ندارد خفته است.
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
از ادامه ی شعر مشخص می شود که فریدون مشیری چه شیوه ای را برای پیکار با بدی برگزیده است. از نظر او، همین ستایش مهربانی با قلم بهترین و صلح آمیزترین روش برای پیکار با بدی است. اگر همه کارشان ستایش مهربانی به هر شیوه و زبانی می بود هرگز کار به این بدی ها نمی کشید.
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم.
مشیری با تلمیح و اشاره هایی به شعر «اشکی در گذرگاه تاریخ» نشان می دهد که از گذشته ای دور نسبت به رنج و سرنوشت همه موجودات حسّاس بوده است. دوستداری موجودات دیگر با دوستداری مردم برایش از یک مقوله است. در «اشکی در گذرگاه تاریخ» او در باره ی مرگ آدمیّت نوشت:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیّت مرد!
گرچه «آدم» زنده بود.
مشیری در ادامه به روزگار خودمان برمی گردد و می نویسد:
روزگار مرگ انسانیت است:
من، که از پژمردنِ یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
مشیری آنقدر به انسان و زندگی عشق می ورزد که اعدام مجرم و گناهکار را نیز نمی تواند تحمل کند. زندگی آنقدر باارزش و نادر است که سخت می شود پذیرفت که هر کسی را به هر علّتی بتوان از آن محروم کرد. مشیری به نوعی از نخستین افرادی است که با این زبان با محکومیت اعدام مخالفت می کند.
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
مشیری اهل سیاست و کلک و قیل و قال نبود، و شعرش هم این چنین نیست. به همین دلیل آنچه را که دیگران با فریادهای بشردوستانه و با گرایش های جناحی در مورد انسان و اعدام و ... جار می زنند، او با آرامشی در حد و اندازه ی یک پاسدار صلح در عرصه ی قلم در دفترش می نویسد. او مسیحاوار می خواهد اوضاع بدتر از این نشود. اگر سیلی می خورد، به تلافی آن سیلی نمی زند، چون می داند که طرف مقابل باز هم به او سیلی خواهد زد. منتها، حضرت مسیح در برابر سیلی دوم بدون واکنش منتظر سیلی سوم نمی ماند؛ به نظر می رسد که مشیری هم منتظر نمی ماند، ولی به جای شمشیر دست به سمت قلم می برد.
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
چون پیکار با نابخرد با قلم فایده ای ندارد، عدّه ای شمشیر به دست گرفته اند. سال ها نشست با نابخرد دور میز صلح ممکن است هرگز به صلح ختم نشود. مشکل اساسی این است که نابخرد نه قبول دارد که نابخرد است و نه قبول می کند که طرف مقابل او خردمند است. مشیری بسیار آرمانی در مورد مردمی که از غصه شان شبی صد بار می میرد نظر می دهد. شاید اگر کسی در مورد حق فردی اش بخواهد نظر بدهد حق داشته باشد چنین بگوید- آن هم شاید!- ولی در مورد حق دیگران، به عنوان مثال مردمی که شمشیر داعشی ها را زیر گلویشان احساس می کنند، نوشتن انشایی در مورد فداکاری و انساندوستی از نظر خیلی ها کافی نیست. چنین انشای خوب و پر احساسی در روزگار ما بیشترین تأثیرش در این است که عدّه ای دیگر را تحریک و تشویق می کند تا شمشیر به دست بگیرند ودر برابر داعشی ها بایستند تا جلو پیشروی و قتل عام بیشترشان را بگیرند. پرسش مهم این است که نابخرد از کجا باید بفهمد نابخرد است، و یا، دیگران از کجا باید بفهمند که چه کسی باخرد و چه کسی نابخرد است؟ به عقیده ی من، فریدون مشیری «عشق» را مرز و ملاک شناخت خرد از بی خردی گذاشته است. انسانی که خِردش در عمل به عشق به انسان منجر نشود، با بی خرد تفاوتی ندارد. به همین دلیل، خیلی از به اصطلاح باخردان که بدون عشق نسبت به انسان و تعالی او تصمیم می گیرند تا با جنگ سرد و گرم حافظ صلح و حقوق بشر باشند نابخردانه فقط نمایشی بشردوستانه را روی صحنه بازی می کنند. پشت صحنه انسان هایی هنوز قربانی بی خردی اینان اند. شمشیر در دست اهریمن بی دانش است، حتی اگر به ظاهر اهل دانش باشد:
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود.
تنها سلاح من در این میدان سخن بود.
تاریکی، بی دانشی، شمشیر و اهریمن در یک سو قرار دارند، چراغ و شعر و سخن در سوی دیگر:
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
مشخص است که چرا دل او از هر دو سر می سوزد. دشمن به گونه ای و دوست به گونه ای دلش را می سوزاند. دشمن بی تفاوت نسبت به سخنان این پیام آور صلح و مهربانی همچنان به ستم و کشتار مشغول است، و دوست نیز او را سرزنش می کند که با شعر خالی نمی توان مقدمات صلح را فراهم کرد؛ باید دست به اسلحه برد.
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی:
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت؟
با توجه به یکی دیگر از اشعار فریدون مشیری باید گفت که دلش خیلی بیشتر از آنچه دفتر شعرش نشان می دهد سوخته است. در شعر «لال» می گوید:
اگر احساس می گنجید در شعر،
بجز خاکستر از دفتر نمی ماند.
اگر الهام می جوشید با حرف،
زبان ازناتوانی درنمی ماند
اندیشه و رفتار انسان امروز، بیش از این ها دل کسی را که به ناله درآمده است می سوزاند. این انسان ها، چه دوست و چه دشمن، با این اندیشه و رفتارشان امید هر امیدواری را می کشند. آدمی که امیدش بسوزد انگار همه وجودش سوخته است. فریدون مشیری تلاش می کند تا این امید را در خود و دیگران زنده نگه دارد، می گوید:
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
او رسالت اش را انجام می دهد. شعرش سرشار از پیام های صلح و شعار عشق به انسان است. با این حال، با این همه تلاش دلسوزانه برای برقراری صلح و آشتی، فکر می کنید اگر دفتر شعرش را به جنگجویان هر دو سو بدهیم چه اتفاقی می افتد؟
مسئله اینجاست که جنگ طلب های اصلی این جنگجویان نیستند. در قرن بیست و یکم، هنوز خیلی ها سواد چندانی برای خواندن این اشعار ندارند، چه برسد به فهم و تعقل در آنها. چه تعداد از این داعشی ها و حتی مبارزان دلیری که مقابل آنها ایستاده اند تحصیلکرده اند؟
در عوض، آنها که داعشی ها را ساخته اند تحصیلکرده اند، ولی گوش شان به حرف شعر و منطق شاعر بدهکار نیست؛ خودشان یک جوری شاعرند! شاعر جنگ و مرگ. امثال اینها پیش از این به حرف های پیامبران الهی نیز گوش نمی دادند. در عصر جاهلیّت، اشراف عرب که مخالفان اصلی پیامبر بودند و مدام آتش افروزی می کردند سواد داشتند. حرف از آشتی با آنها نیز چندان ثمر و دوامی نداشت.
در این عصر جاهلیت و عقلانیت قرن بیست و یکم هنوز اغلب انسان ها با همان هوا و هوس ها و خودخواهی ها زندگی می کنند و می جنگند و می میرند، ولی چاره چیست؟ حرف از نسیم و آشتی حرف درستی است. این حرف با این که با حرف حضرت نوح که از توفان و جنگ می گفت در تضاد است، در حقیقت، مبلغ رحم و شفقت الهی است. حضرت نوح اصرار می کرد خدا مخالفانش را نابود کند:
وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا [٧١:٢٦]
و نوح گفت: پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار
إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا [٧١:٢٧]
كه اگر تو آنها را باقى گذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز پليدكار ناسپاس نمىزايند
سرانجام خدا به درخواست او پاسخ مثبت داد و توفانی درگرفت و فقط او و پیروانش توانستند با کشتی از آن بگریزند. حمید مصدق ماجرای پس از توفان را با مثنوی زیبایی پی گرفته و نشان داده است که خدا خود تا چه اندازه برای زندگی این آفریده ی خود- انسان- ارزش قائل است. این مثنوی دلپذیر را بخوانید:
بعد از آن توفان و آن سيلابها
كم كم آرامش گرفتند آبها
غير از آن قومی كه شد كشتی نشين...
شد تهی از آدمی روی زمين
عاقبت كشتی به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
زندگی بالندگی از سر گرفت
زندگانی جلوه ای ديگر گرفت
بگذرد تا زندگانی بر مراد
زندگان، هر كس پی كاری فتاد
خاك شد گل، گل چو خشت خام شد
خشت روی خشت، پی تا بام شد
نوح را هم اوفتادش كار گل
كار گل را برگزيد از جان و دل
ساخت از گل كوزه هائی چند نوح
داشت با آن كوزه ها پيوند نوح
تا كه روزی يك مَلك با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:
گفت: بايد كوزه ها را بشكنی!
نوح در پاسخ هراسان گفت: نی
كوزه ها را ساختم با دست خويش
بشكنم گر كوزه دل گردد پريش
نيشتر گر كس به قلبم برزند
نيكتر تا كوزه ها را بشكند
بار ديگر آن ملك آمد فرود
در سرای نوح، گفت او را درود!
گفت : حق گفتت، كه ای نوح نبی
چون تو جنباندی به سوی ما لبی
خواستی تا شويم از اين چرخ پير
منكران را از صغير و از كبير
من فرستادم بسی توفان و سيل
بندگان را غرق كردم، خيل خيل
خواستم چون بشكنی كوزه ی گلت
كوزه بشكستن بسی شد مشكلت؟
پس چه سان بی اعتنا بر جان خلق
خواستی تا بركنم بنيان خلق؟
خود جهان از زندگان آكندمی
پس چو گفتی بيخشان بركندمی
آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست
اين چنين آسان جهانی دل شكست؟
آن كه را انديشه ای همچون تو نيست
نيست در روی زمينش حق زيست؟
نوح گريان سوي كوزه برد دست
كوزه ها بر سنگ، نی، بر سر شكست
در هر صورت، علاقه ی فریدون مشیری به انسان علّت دارد و خداپسندانه است. او می داند:
در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
- ... دیر است ... دیراست
تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوحی دگر می باید و توفان دیگر
دنیای دیگر ساخت باید
وز نو در آن انسان دیگر
او همه اینها را می داند، امّا چاره ی کار را در نابودی انسان نمی بیند. خدا خود نیز چاره را در این نمی بیند. انسان باید خود بدی را در خود نابود کند و خوبی را در خود بپروراند. در سوره ی انسان در قرآن مجید خداوند می فرماید:
إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا [٧٦:٢٧]
به تحقيق اينان دنياى زود گذر را دوست مىدارند و روزى گرانبار را پشت سرشان رها مىكنند [و به فراموشى مىسپارند]
نَّحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ ۖ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِيلًا [٧٦:٢٨]
ما آنها را آفريديم و بندبندشان را استوار كرديم، و هر وقت بخواهيم [آنها را مىبريم و] به راحتى امثالشان را جايگزين مىكنيم
این آیات مشخص می کند اگر خدا می خواست بدون واسطه ی پیامبران و بدون تعلیم و هدایت انسان ها، آنها را به زور رام و آرام سازد، از همان ابتدا انسان هایی خلق می کرد که چنین باشند، و یا هر وقت اراده می کرد این انسان ها را نابود می کرد و به جایشان جایگزین بهتری قرار می داد. توفان بیرون راه چاره ی مشکل انسان نیست. توفانی از درون باید همه را دگرگون کند، و چون مردم به دین سران خود هستند، پیش از همه باید این توفان آنها را از درون متحول و انسان کند. همه این گونه فکر نمی کنند، به همین خاطر امثال مشیری ها هنوز کم و تنهایند.
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد.
اعجاز انسان را هنوز امید دارد.
اُمید فریدون مشیری بی سبب نیست. عشق معجزه می کند. همیشه انسان های عاشقی بوده اند که وجودشان زینت بخش هستی بوده است. در همین زمانه ی ما، در همین فضای مجازی که داعشی ها فیلم جنایات شان را با افتخار بار می گذارند، می توانید از وجود پزشکان و پرستارانی با خبر شوید که کشور خود را ترک می کنند و از سلامتی شان می گذرند تا با بیماری مهلک ابولا در آفریقا مبارزه کنند. برخی از اینان در آنجا دچار این بیماری شده و جان خود را از دست داده اند. برخی دیگر که مبتلا به این بیماری شده اند پس از معالجه در کشورشان، پس از بهبودی، کیف طبابت شان را برداشته و به آفریقا بازگشته اند. اعجاز انسان در این است، و شعر فریدون مشیری ها برای تربیت چنین انسان هایی «بذرش را فشانده است؛» امّا، تا همه انسان ها این چنین شوند «بسیار مانده است.»