دو غزل از غلامرضا قدسی
جامه ی آزادگی
گرم شود گر به نوا نای من
می زند آتش به سرا پای من
بس که سبک می گذرم چون نسیم
نیست به گیتی اثر پای من
بس که شدم کاسته نشناسدم
گر کسی آید به تماشای من
پست بود آب بقا همچو خاک
در نظر همت والای من
بهر زر و سیم نگردد دراز
پیش کسی دست تمنای من
شکر که جز جامه ی آزادگی
راست نشد بر قد و بالای من
در دل شب نیست بجز یاد دوست
شاهد حال دل شیدای من
بیتی از استاد «امیر» آورم
تا که شود زیب سخن های من
«عاریتی بیش نبود ای دریغ
عقل من و هوش من و رای من»
آرزوها
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب اُفتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار
تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا
کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران
در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا