بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (39)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (39)
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
«گل سرخ» نماد جلوهای است که هستی دارد. ظاهر آن است. و وقتی هستی با خالق هستی برابر شد و همه او و از او شد، نمادِ جلوهای از او نیز میشود. «راز گل سرخ» باطناش است. در آیهی سوم از سورهی حدید میخوانیم:
هُوَ الأَوَّلُ وَ الأَخِرُ وَ الظاهِرُ وَ البَاطِنُ
پس، از آیات الهی میتوان وجودش را حس کرد و شناخت، ولی فضولی در باطن و راز و ذاتش واهی و باطل است.
ایمان و باور با شناخت یکی نیست. شناختِ کامل هیچ چیز با نگاه به ظاهرش ممکن نیست. وقتی سهراب میگوید «ما هیچ، ما نگاه» یعنی ما از نگاهی به نگاه دیگر میرسیم. به دانایی نمیرسیم؛ هر چند، نام این نگاههای تازهمان را دانایی میگذاریم. وقتی با دانش جدید دانستهی پیشین خود را رد میکنیم اعتراف میکنیم که نادان بودهایم. از کجا معلوم که این دانش نیز نادانی جدید دیگری نباشد؟ هنگامی که خداوند در قرآن مجید میفرماید:
و ما أُوتیتُم مِنَ العِلمِ اِلّا قلیلاً(إسراء /85)
آنچه از دانش به شما داده شد اندک است.
معنی این حرف این نیست که هزار و چهار صد سال پیش بشر دانش کمی داشت. این حکم همیشگی است. حتی حالا که بشر خیلی بیشتر از پیش میداند. بیشتر و بهتر حالیاش است که خیلی کمتر از پیش میداند. ابن سینا چه خوب گفت که:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست، ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرّهای راه نیافت
و این بیت ذیل از ابوشکور بلخی که میگوید:
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
باید همیشه جملهی آغازین دفاع از هر رسالهای باشد.
ما با کنار زدن پردههای تو در تو داریم به خیال خود داریم با دانش پیش میرویم. در حقیقت، از ظاهری به ظاهری و از نگاهی به نگاهی دیگر میرسیم. تنها کاری که، آن هم با شک، شاید از دستمان بربیاید این است:
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
«افسون» گل سرخ یعنی چه؟ بهتر است ابتدا توضیح بدهم که چرا خداوند به پیامبر فرموده است که «از دانش جز مقدار اندکی به بشر داده نشده است.» در ابتدای آیه میفرماید : «از تو در بارهی روح میپرسند. بگو روح از امر خداست.» (إسراء، 85) روح از آن چیزهایی است که دانش درک و حقیقتاش فقط نزد خداست. «افسون گل سرخ» از همین دست است. درک حقیقت وجود و جذبهاش کار ما با این دانش ظاهر و ظاهریمان نیست. چارهای نداریم جز اینکه:
پشت دانایی اردو بزنیم.
«پشت دانایی اردو زدن» یعنی چه؟ شاید در وهلهی نخست معنیاش این باشد که ما در این طرف دیوار- در سمت جهالت- هستیم و هیچ چیز سرمان نمیشود. ولی معنی دیگرش این است که ما از مرز این دانش ادعاییمان نمیتوانیم پیشتر برویم. دانایی با غیبدانی یکی نیست. از همین ظاهری که به ظاهر میشناسیم نمیتوانیم فراتر برویم. چرا میگویم که این ظاهر را به ظاهر میشناسیم؟ برای اینکه «ظاهر» نیز از صفات خداست. همین قدر از صفت خدا را هم که با تجلّی آیات و نعمتهایش باید بشناسیم، همه نمیشناسیم. چه بشناسیم و چه نشناسیم بهتر است که بدون کنجکاوی در آنچه که دور از دسترس ماست دستهایمان را بشوییم و سر خوان نعمتهایش بنشینیم:
دست در جذبهی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
انگار سهراب میخواهد بگوید برای به دست گرفتن آن برگ(مثلاً برگ ریحان و یا کاهو) و برای خوردن آن باید برویم و دستهایمان را بشوییم. این برداشت با سرخوان رفتن جور درمیآید. این جمله یادآوری دوبارهای برای برخورداری و لذّت بردن بی چند و چون و بی چون و چرا از این نعمتهاست. بنابراین باید دست از تجسس در راز هستی شست و از آن دست کشید، و در عوض با پاکی و عاری از مقاصد ناممکن به آنچه که ممکن است پرداخت. سهراب میخواهد بگوید به جای این همه صغرا و کبرا کردن برای شناخت راز هستی بهتر است بنشینیم و از مائدههای زمینی و آسمانی استفاده کنیم. البته این به معنی غافل شدن از هستی و راز و حقیقت آن نیست. فطرت انسان به گونهای است که به هیچ وجه نمیتواند حقیقتجو نباشد. مشکلاش این است که گاهی برای رسیدن به حقیقت منحرف میشود. پائولو کوئیلو در کیمیاگر حکایتی را نقل میکند که به درک آنچه سهراب در این چند خط میخواهد بگوید کمک میکند، میگوید:
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانهترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعهی زیبایی بر فراز یک کوه رسید. مرد فرزانهای که پسرک میجست، آن جا میزیست.
امّا قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید؛ تاجران میآمدند و میرفتند، مردم در گوشه و کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمههای شیرین مینواخت، و میزی مملو از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان، آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند.
مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس یک قاشق چایخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: «علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد.»
پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکانهای قصر کرد و در تمام مدّت، چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.
مرد فرزانه پرسید: «فرشهای ایرانی تالار غذاخوریام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوستنبشتهای زیبای کتابخانهام شدی؟»
پسرک شرمزده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغهی او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد.
مرد فرزانه گفت: «پس برگرد و با شگفتیهای دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی، نمیتوانی به او اعتماد کنی.»
پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. این بار تمامی آثار هنری روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغها را دید، و کوههای گرداگردش را، و نیز سلیقهای که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را دیده بود، با تمام جزئیات تعریف کرد.
مرد فرزانه پرسید: «اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟»
پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.
فرزانهترین فرزانگان گفت: «پس این است یگانه پندی که میتوانم به تو بدهم: راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری.» (کیمیاگر، برگردان آرش حجازی)
فکر میکنم خودِ این حکایت بدون توضیح، توضیح خودش و آنچه در مورد سهراب میخواستم بگویم هست.
صبحها وقتی خورشید، درمیآید متولد بشویم.
در حقیقت، طلوع صبح با بالا آمدن خورشید اتفاق نمیاُفتد؛ با باز شدن چشمهای ما آغاز میشود. طلوع خورشید در حقیقت طلوع چشمهای ما از پشت پلکهایمان است. یعنی با هر نگاه تازهای دوباره متولد میشویم. گذشت زمان با گردش پیاپی نگاه ما اندازهگیری میشود. به همین دلیل، شب هم بخشی از چشمانداز نگاه ماست. شاید معنی سطحی این مصرع این باشد که، شبها بخوابید و صبح فردا دوباره متولد بشوید؛ امّا معنی دیگرش، اگر بخواهیم معنی دیگری برایش قائل شویم، این است که هر چه به گذشته مربوط میشود باید مانند تاریکی از آن گذشت. تاریکی و نابینایی یکی است. نه تاریکی دیدن دارد، و نه نابینا میتواند چیزی را ببیند. حتی روز گذشته بخشی از شب گذشته است؛ باید از آن گذشت. و حتی شبی که پیش رو داریم بخشی از روز و نگاهِ ما در «حوضچهی اکنون» است، نباید از آن غافل شویم. پس باید حال و روزمان را با خورشید امروز، یعنی زمان حال، بسازیم. اگر این کار را بکنیم میتوانیم:
هیجانها را پرواز دهیم.
گذشته دیگر هیجانی ندارد. هر چه داشت گذشته است.
تکرار تصویر «پرواز» تکرار «بازی غریزه» است. به جای سرکوب خواستهها مجال بروز دادن به آنها مهم است. هیجان تا هنگامی که موانعی برای بروز خواسته و رفع نیازی وجود دارد هیجان است، خیلی از خواسته های غریزیِ عادت شده دیگر هیجانی ندارد. حتی خواستهای که در یک جامعه از نظر عرفی نامعقول و در نتیجه فکر و عمل به آن هیجانانگیز است، در جامعهای دیگر هیجانی در فکر و عمل به آن وجود ندارد. جالب است جوامعی که تا یک میزان دموکراسی تعریف شده مطابق با قانون دارند و خیلی از کارهای ممنوعهی جوامع دیگر در میانشان آزاد است، به فکر انجام کارهای دیگری هستند که به دلیل ممنوع بودن کمبود هیجان را در زندگیشان جبران کند.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
برای «گل نم زدن» باید دست را خیس کرد و بعد کاری کرد که قطرات آب با تلنگر انگشتها مانند آبپاش به روی چیزی که میخواهیم طراوت و تازگی داشته باشد پاشیده شود.
در قدیم که نان را تازه به تازه درست یا تهیه نمیکردند، خشک کردهاش را ذخیره میکردند تا بتوانند آن را مدت زمانی طولانی نگه دارند. این طور لازم نبود که در فصل سرما که تهیه هیزم سخت و یا غیرممکن بود دوباره محتاج تنور و پختن نان باشند. نان خشک شده را هر وقت میخواستند با مرطوب و گرم کردن دوباره استفاده میکردند. این کار را برای خیلی چیزهای دیگر که در همه فصول وجود نداشت مانند گوجه فرنگی انجام میدادند. امروزه هنوز در مناطق دور دست روستاییانی که «فریزر» ندارند مجبورند همین کار را نه برای زمانی طولانی، بلکه برای رفع نیازشان در زمانی کوتاهتر، انجام دهند.
در شهرها و در خانههای آپارتمانی خیلیها با «گلنم زدن» از گیاهانشان در محیطهای بسته نگهداری میکنند.
فکر میکنم با این مقدمات متوجه شده باشید سهراب چرا می خواهد « روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.» با این کار میتوانیم به همه چیز تراوت و تازگی بدهیم. خودمان خورشید صبحهای خودمان میشویم. سهراب اینبار جور دیگری خواسته است که چشمهایمان را بشوییم. شست و شوی چشمها و شست و شوی آنچه که دیده میشود از یک مقوله است و همزمان رخ میدهد.
این نگاه ماست که صبح را پیش چشمهای ما نمایش میدهد. درک تازهی ما از فضا، رنگ، صدا و پنجره باعث میشود دچار تکرار مکررات در زندگی نشویم. همیشه چیز تازهای در فضای دور و برمان کشف میکنیم. «رنگ» کنایه از هستی پیش رویمان است. آن را جور دیگر میبینیم و درک میکنیم. هیچ صدایی برای گوشمان کهنه نمیشود. درست است که قاب پنجره همیشه به ظاهر تصویری ثابت و تکراری را به ما نشان میدهد. با «گل نم زدن» به آن، همیشه چیز تازهای در آن مییابیم و چیز تازهای یاد میگیریم. در حقیقت، با این «گل نم زدن»ها درک خودمان را از هستی تازهتر و به روز میکنیم. چشمی که تر است تازهتر میبیند، و از شوق تازگی تر میشود. این دو در حقیقت یکی است و همزمان اتفاق میافتد.
حالا این جملهی سهراب که میگفت «بهترین چیز نگاهی است که از حادثهی عشق تر است» میتواند معنی دیگری را نیز بپذیرد، و آن این که، تر بودن نگاه عاشق فقط مثلاً اشک شوق یا هجرانی که از چشمهایش میریزد نیست. عاشق چشمهایش را شست و شو داده که متفاوت میبیند، و عشق همان آبی است که چشمها را میشوید و عاشق میکند تا جور دیگر ببیند. سهراب در «ندای آغاز» میگوید:
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
چشمهایی که به تعبیر حافظ «آلودهاند به بد دیدن» باید به توصیه سهراب شست و ش وداده شوند تا عادت بد از آنها زدوده شود. چشمی که همیشه تر است همیشه عاشقانه نگاه میکند. چشمان عاشق همیشه تر است.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
خیلیها همه هستیشان را با نگاهشان به زمین بستهاند. «هستی» باید از این حد فراتر دیده شود. از آسمان و آسمانیها نباید غافل شد. جملهی بعدی سهراب ثابت میکند که تا چه حد در این برداشت حق با من است. (متأسفم که مجبور شدم از این برداشت خودم تعریف کنم!)
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
در حالی که بر حسب عادت و ضرورت، همه ما ریه را از اُکسیژن پر می کنیم که به زندگی برسیم. پیش از این سهراب گفته بود که «ریه های لذّت پر اُکسیژن مرگ است،» یعنی «اُکسیژن» کسی را به ابدیت نمیرسد. درست است برای زندگی لازم است ولی بوی مرگ میدهد، برای اینکه «اُکسیژن» مال هستی محدود به زمین است. اگر این هستیمان را بخواهیم آسمانی کنیم باید ریهها را با ابدیت پر و خالی کنیم. باید با فکر جاودانگی زندگی کنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
یعنی با نگاه به پرستو و زندگیاش چیزی یاد بگیریم، چیزی که به درد زندگی زمینیمان بخورد و الگوی زندگی آسمانیمان بشود. سهراب هم میداند «پرنده رفتنی است» باید پروا زرا به خاطر داشته باشد. پرواز را برای مهاجرت باید یاد بگیرد.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
بازگرفتن «نام» از این موجودات همان کسب دانش در مورد هر کدام از آنهاست. بعید است سهراب هنگام نوشتن این جمله آیهی مشهوری را که عنوان میکند خداوند «اسماء» را به حضرت آدم یاد داد و همین تفاوت بین او و موجودات دیگر شد مد نظر نداشته باشد. فرشتگان در توجیه ناتوانی خود در بیان این اسماء به خداوند میگویند ما فقط آنچه را تو به ما یاد دادهای بلدیم. (در آیات سی تا سی و سه از سورهی بقره) این نشان میدهد که آدم میتواند چیزی ورای آنچه را که به طور فطری از خداوند یاد گرفته است نیز یاد بگیرد. گرفتن نام از پدیدههای طبیعی همان درک درستتر آنهاست. هر کدام از این پدیدههایی که سهراب برای نمونه ازشان نام میبرد به گونهای در قرآن مجید توصیهای برای شناخت و درک و دقت در خلقتشان در حد توانایی انسان آمدهاست. انسان با شناخت هر یک از این موجودات به شناخت اموری میرسد که میتواند او را در راه خدا و درک حقیقت هدایت کند.
أَفَلا یَنظُرُونَ إِلَی الإِبِلِ کَیفَ خُلِقَت (الغاشیه، 8)
آیا مردم در خلقت ابر (یا شتر) نمینگرند که چگونه خلق شده است؟
مالک غلام فرید در فرهنگ واژگان قرآن اش غیر از معنی «شتر»، برای «إِبِل» معنی «ابر» را نیز آوردهاست. چون در آیات بعدی چنین پرسشی در مورد «آسمان»، «کوه» و «زمین» مطرح میشود «ابر» از نظر معنی و جنس بیشتر نظیر اینهاست تا «شتر».
أَلَم تَرَ أَنَّ اللهَ یُزجِی سَحَاباً ...(نور، 43)
آیا ندیدی که خدا ابر را از هر طرف براند تا به هم درپیوندد و باز انبوه و متراکم سازد آنگاه بنگری قطرات باران از میان ابر فرو ریزد و نیز از جبال آسمان تگرگ فرو بارد که آن به هر که خدا خواهد اصابت کند و از هر که خواهد باز دارد و روشنی برق چنان بتابد که خواهد روشنی دیدهها را از بین ببرد.
أَلَم تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ آَصلُهَا ثَابِتٌ و فَرعُهَا فِی السَّمَاءِ (ابراهیم، 24)
ای رسول ندیدی که چگونه خدا کلمهی پاکیزه را به درخت زیبایی مثل زده است که اصل ساقهی آن برقرار باشد و شاخهی آن به آسمانِ رفعت و سعادت بر شود؟
إِنَّ اللهَ لا یَستَحیی أَن یَضرِب مَثَلاً ما بَعُوضَةً فُما فَوقَها (بقره، 26)
و خدا را باک و ملاحظه از آن نیست که به پشه و چیزی بزرگتر از آن مثل زند.
و امّا در مورد «تابستان» نیز خداوند آیهای نازل کرده است تا قریش به طور خاص و کل بشر به صورت عام بدانند که در جابجایی فصول و در کنار هم باید چگونه به اُنس و اُلفت برسند:
بسم الله الرحمن الرحيم
ايلافهم رحلة الشتاء و الصيف (2)
الذي اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف (4)
برای آنکه قریش با هم اُنس و اُلفت گیرند(1) اُلفتی که در سفرهای زمستان و تابستان ثابت بماند(2) پس باید یگانه خدای کعبه را بپرستند(3) که به آنها در هنگام گرسنگی طعام داد و از ترس و خطراتشان ایمن ساخت(4)
نمیخواهم بگویم که سهراب هنگام نوشتن این خطوط صد در صد اینگونه آیات را مد نظر داشته است، ولی ادعای مسلمانیاش در ابتدای این منظومه این جرأت را به آدم میدهد که دست کم ادعا کنیم این آیات مشهور قرآنی و مانند اینها در ضمیر ناخودآگاه او تأثیر خودش را داشته و گذاشته است.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
نخست اینکه با نگاه به باران باید نگاهمان متوجه بالا و فرستنده باران شود. باران آن رشته ی محبتی است که ما را به بالا وصل می کند. مولوی می گوید: «ما ز بالاییم و بالا می رویم.» سهراب مدعی است که ما با ظرز نگاهمان بالا می رویم.
دوم اینکه «زمین خیس و مرطوب» همان «پای تر باران» است. مانند دانه در چنین زمینی میتوان ابتدا فرو رفت و بعد جوانه زد و سبز شد و مانند درختی به سمت خورشید- مهر و محبت- قد کشید. شاید منظور این است که نعمت را باید با محبت و سپاس جواب داد. باران نعمت و محبت آسمانی است. باید برای پاسخ دستهایمان گیاهوار به سوی آسمان بلند شود.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
همه چیز آدم که خودش و داشتهها و دلبستگیهای شخصیاش نیست. دلبستگیهای آدم نباید بتگونه به یک چیز وابسته باشد. (سهراب غیرمستقیم اینها را دارد پس از فوت پدرش خطاب به مادرش میگوید.) با از دست رفتن یکی، همه چیز را نباید از دست رفته دید و از دست داد. هنوز خیلی چیزها برای دلخوشی وجود دارد. سهراب در «جنبش واژهی زیست» میگوید:
یک نفر دیشب مُرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند.
نه سوگواری از دست رفتهها و نیافتهها چارهی کار ماست، و نه جست و جوی رازها و ناممکنها کار ما. پس چه میشود و یا چه باید کرد؟
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
حقیقت آواز میخواند و دور میشود. چه طور؟ مانند گل نیلوفر که پیچ و تاب میخورد و هر لحظه اختیار و حیطهی پیشرویاش به دست نور است. مانند زمان که تند از دست میرود. تا بیاییم لحظهی حال را دریابیم می بینیم که گذشته و ما را جا گذاشته است. تا میخواهیم چشم باز کنیم و گوشهای از حقیقت را دریابیم و ببینیم میبینیم که زمان سریع گذشته و مجال چندانی نیست. ولی چاره چیست؟ زندگی همین دویدن دنبال آواز حقیقت است. دنبال کردن صدایی است که آدم را سوی خودش میخواند. اگر این آواز و صدا نباشد زندگی معنی ندارد، به همین دلیل، مهمترین خواستهی سهراب این است: «صدا کن مرا!» «آواز» همان صورتِ ظاهر و ملموس «راز» و «حقیقت» است که دستنیافتنی است. دنبال آن دویدن کم ازر سیدن به آن نیست به شرطی که آواز حقیقت را خوب شنیده باشیم؛ هر آوازی آواز حقیقت نیست، و هر رازی «راز گل سرخ» نیست.