بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (35)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (35)
سهراب کاری به «ز کجا آمدهام» ندارد، و نمیپرسد «آمدنم بهر چه بود،» و خودش را معطل پاسخ «به کجا میروم» نیز نمی کند. حتی نمیخواهد بپرسد «حالا کجاست.» توصیهاش به دیگران همین است:
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازهی بیمارستان را.
«نپرسیم کجاییم،» یعنی «نپرسیم چرا اینجاییم.» مگر کجاییم؟ یک جایی مثل بیمارستان! فرض کنید زمین و آسمان و همه ابعاد دنیا برای عاشق و فارغ، هر دو، بیمارستانی بیش نباشد. سهراب درمان هر دو را بیتفاوتی نسبت به بیمارستان و رهایی از ذهنیت منفی نسبت به آن می داند. سهراب آن عارفی نیست که بگوید:
خدایا دل ز مو بستان به زاری
نمیآید ز مو بیمار داری
سهراب در پی وصل بی دردسر نیست. او پرستار صبوری برای دل بیمارش است؛ ازش راضی است و هر جوری هست روزگار را با آن سر میکند. حتی در بیماری نوعی دلسپردگی و وصل میبیند. او سعدیوار دنیا را دوست دارد. سعدی مانند حافظ نیست که خودش را خیلی با محتسب و زاهد و شیخ و ... درگیر کند. به نگاه خودش به خودش و دنیا بیشتر بها میدهد، و میگوید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
دنیا را برای دلِ خودش دوست دارد نه مطابق عادت دیگران. همه چیز عالم را دوست دارد، چون به هر چه نگاه میکند او را میبیند.
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
اگر یادتان باشد پیش از این گفتم که چون برای سهراب آغاز صبحی دیگر در زندگی مهم است، صبحانه «نان و پنیرک» هم باشد مهم نیست. دیدن صبحی دیگر، زندگی دوباره است. سعدی هم میگوید دیدن صبحی دیگر را که مانند دم حضرت عیسی زندگیبخش است غنیمت بدان و با آن زنده شو. این دم از کسی است که آفرینندهی زندگی است؛ اگر او را دوست داری باید این دم را هم دوست داشته باشی؛ و اگر این دم را دوست داری باید او و خواستهاش را دوست داشته باشی. نق نزن!
ولی، برای چه باید تا این حد سرسپرده بود؟ سعدی جواب میدهد:
نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل
آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست
چه قدر این بیت سعدی به آن «نپرسیم»های سهراب میآید.
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
در مرام سعدی نیز بیماری و بیمارستان انتهای بداقبالی نیست.
زخم خونینام اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
سعدی به جزئیات این مرهم نمیپردازد برای اینکه این مرهم به تشخیص خودش مرهم است نه به تجویز طبیب. گاهی مرهم خود زخم است چون دوست را که طبیب اصلی است سر بالین مجروح و بیمار میآورد. سهراب نیز چنین نگاهی نسبت به زخم و بیماریاش دارد:
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.
همه این دگرگونیها و دیگرگونه دیدنها مرهم و توجیه زخمی است که درماناش در نادیده گرفتناش با دیدن چیزهای مهمتر است.
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین دم ازوست
برای عارف درد و مرهم، غم و شادی فرقی ندارد، هر دو را به فال نیک میگیرد چون هر دو را از او میداند. میداند که باید بگوید:
اِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی و مَحیایَ و مَماتی لِلهِ رَبِّالعالَمین (انعام، 162)
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست
کمی جلوتر برویم از سهراب همین را به زبان امروزی میشنویم که میگوید:
ساده باشیم چه در باجهی یک بانک چه در زیر درخت.
سعدیا گر بکَند سیل فنا خانهی دل
دل قویدار که بنیاد بقا محکم از اوست
یعنی اگر اتفاقی افتاد و توی دلات را خالی کرد و خواستی به خودت بگیری و دچار شک شوی، مبادا چنان کنی و چنین شوی. اگر همه را از او ببینی و بدانی دلات قرص می شود.
پس، در واقع فرقی نمیکند کجاییم؛ هر جا که هستیم نباید بپرسیم «چرا اینجاییم.» باید نگاهمان را نسبت به جایی که هستیم عوض کنیم و مثبت فکر کنیم و خوبیها را برجستهتر ببینیم تا جایی که با بو کردن یک اطلسی تازه در بیمارستان حس کنیم در باغ هستیم، حتی فراتر از آن حس کنیم داریم گُلی را در بهشت بو میکنیم. دارم اغراق میکنم؟ ظاهر حرفام این طور است. چرا حرف من از حرف سهراب اغراقآمیزتر به نظر میرسد؟ علت اصلیاش این است که آن سادگی و صداقتی که در کلام سهراب وجود دارد در حرفهای تودرتو و دست دوم من نیست. اعتراف میکنم که این دیگرگونه نویسی اشعار سهراب به بهانهی بررسیشان آن سادگی و صافی جملات کوتاه و تصاویر جمع وجور سهراب را ندارد.
و نپرسیم که فوارهی اقبال کجاست.
چرا نباید این را بپرسیم؟ برای این که باید باور کرده باشیم که، یا اصلاً چنین فوارهای وجود ندارد، و یا اگر وجود دارد برای هر کسی همان جایی است که خودِ او هست. حتی اگر کسی فکر می کند تا اینجای زندگیاش بخت به او روی خوش نشان نداده است می تواند شیر این فواره را از همین جایی که نشسته است باز کند و بایستد و به حرکت دربیاید تا فوارهی اقبالِ او نیز کمکم اوج بگیرد. هیچ وقت برای شروع دیر نیست. فوارهی حقیقی از آن فوارههایی نیست که «چون بلند شود، سرنگون شود؛» مانند «فوارهی جاوید اساطیر زمین» است که سهراب «نشانی»اش را نوشته است.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
چرا نباید بپرسیم؟
سهراب در «نشانی» از کوچه باغی میگوید که «در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.» آیا ایرادی دارد از او بپرسیم: «حالا چرا آبی و نه به رنگی دیگر؟» ممکن است بعضی این پاسخ کلیشهای را که دم دست دارند به زبان بیاورند که قلب حقیقت به این خاطر آبی است که آسمان روشن آبی است و آب زلال نیز آبی به چشم میآید؛ ولی به عقیدهی من اگر سهراب بود میگفت: «شما دلتان چه رنگی را میخواهد حقیقت را به همان رنگ ببینید.» سهراب آماده است تا رنگ را فدای حقیقت –کند تا به «مرگ رنگ» برسد.
پس، نمیپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است، اوّل از همه برای این که از کجا معلوم که قلب حقیقت آبی باشد. دوم این که اگر در تصورات ما قلب حقیقت به رنگ دیگری باشد باز هم پرسشی مانند این را مطرح میکنیم. به عنوان مثال، میپرسیدیم «چرا قلب حقیقت بنفش است؟» سوم این که شاید چون قلب خودمان را سرخ تصور و ترسیم میکنیم دلمان میخواهد قلب حقیقت هم سرخ باشد تا به رنگِ قلب خودمان خیانت نکرده باشیم. اصلاً،شاید یکی هم مثل سهیل محمودی بیاید و بگوید «دل من سیاست ولی آبی رو خیلی دوس دارم!» همه اینها درست، ولی شاید باید به جایی برسیم که باور کنیم که حقیقت رنگ ثابتی ندارد و هر بار به یک رنگ است. حتی گاهی به رنگ سیاه است. مثل لباس عزایی که در دفاع از حقیقتِ قربانی شده و شهید به تن میکنیم. اگر حقیقت هر بار به یک رنگ است، رنگاش را از کجا و ازچه و از که میگیرد؟ پاسخ عرفانیاش این است که، اگر عاشق در عشقاش صادق باشد رنگ قلباش به رنگ قلب معشوقهاش خواهد بود. پس نمیپرسیم چه رنگی، برای این که معشوقه تعیین کنندهی آن رنگ است نه خودمان.
بنا بر این، بهتر است به خود حقیقت بدون هیچ رنگی بپردازیم و خودمان و حقیقت را اسیر رنگها نکنیم.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشتهاند.
برای اینکه حتی اگر پدرها و پدرهای پدرهایمان زنده باشند و پاسخ پرسشمان را از دهان خودشان بشنویم به هیچ وجه نمیتوانیم آن حسّی را که در آن زمان داشتهاند درک کنیم. شگفت انگیزتر از ناتوانی ما، ناتوانی خودشان در توصیف و تکرار آن حسّی است که دیگر برای خودشان هم تکرارشدنی و توصیفشدنی نیست. برای چه؟ سهراب خودش پاسخ این پرسش را در ادامهی شعرش، پشت سر هم، با چندین تصویر تکرار کرده است:
پشت سر نیست فضایی زنده.
زنده بودن فضا به زنده بودن موجودات موجود در آن و به زنده بودن آن حسّی است که به آن لحظات تعلق داشت. زنده بودن آن فضا به زنده بودن آن لحظه از وجودِ آن کسی است که در آن فضا زنده بود و به آن میاندیشد. ما و حتی او که در «اکنون» زندهایم و دیگر در آن فضا نیستیم، مردههای فضای آن زمانهایم و آن فضا هم برای ما مرده است.
پشت سر مرغ نمیخواند.
برای اینکه آوازش را خوانده و پریده و رفته است. نوار صدایش هم دیگر آن لطف و صفا و زندگی را که داشت ندارد. نه مرغ زنده است و نه شنوندهاش.
پشت سر باد نمیآید.
«باد» و «بود»ِ گذشته مال گذشته بود. بادِ حالا را حالا میشود حس کرد. هر چیزی که حس می شود برای حواس زنده وجود دارد. بادهای گذشته برای آنهایی وجود داشت که حسّشان میکردند.
پشت سر پنجرهی سبز صنوبر بسته است.
به طبیعت مرده هم نباید دل بست. شنیدهاید خیلیها تعریف میکنند که یک زمانی در باغمان درختی داشتیم که همچین و چمچین بود(این واژههای غریب بیشتر تأکید میکند که آن درخت وصف شدنی نیست.) پنجره ی سبز صنوبر پنجره ی زمان است. آن لحطه دیگر نیست. پنجره اش بسته است و صنوبرش نیست. سهراب میخواهد بگوید درخت «اکنون» را بچسب و آن را آبیاری کن.
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است.
این خاک، خاک مرگ است. فرفرهای که دیگر نیست و نمیچرخد مرده است. حتی کودکی که با آن فرفره بازی میکرد یا نیست، یا اگر هست دیگر کودک نیست. کودکیاش را مانند آن فرفره خاک گرفته است. کودکیاش مرده است. هر کاری بکند نمیتواند زندهاش بکند. اگر رفتارش را کودکانه کند، بلوغ کنونیاش را میکشد و مسخره میشود. حتی از این هم بدتر! مانند یک میت وحشتآفرین میشود و وجودش را زیاد روی خاک نمیشود تحمل کرد، بو میگیرد. باید زود دفن شود و یا به قد و قوارهی خودش به زندگی برگردد.
پشت سر خستگی تاریخ است.
خستگی تاریخ در واقع خستگی تارخخوان است. این خستگی ناشی از تکرار حرفهای همانند است. درست است که خیلی چیزها همان طور که برای نسلهای پیش از ما رخ داد برای ما نیز پیش میآید، ولی واقعیت عملی و عینی کجا و تارخخوانی کجا!
پشت سر خاطرهی موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد.
هر موجی یک خاطره است؛ و ذهن آدمی که گذشتهاش را فراخوانی و مرور می کند ساحل. صدف، آن اتفاقی است که در گذشته افتاده بود و حالا فقط جسم بیجانش باقی مانده است. صدفی که زمانی گرم بود و در درونش جنبشی بود حالا فقط تصویر سرد و ساکناش به یادمان میآید. همین سردی ما را افسرده میکند. همین سکون باعث میشود که یک جا ساکن شویم و حرکتی نداشته باشیم. باید به حرکت درآییم. سهراب این را میگوید:
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
به جای اینکه یک جا بنشینیم و خاطرات مرده را مرور کنیم بهتر است به سوی حوادث تازه برویم. دریا، طبیعت و جامعه و عرصهی زندگی است. همان محل وقوع حوادث است. به جای برداشتن صدف مردهی «قال» و مرور خاطرات گذشته و نگاه افسرده به آن بهتر است که ماهی زندهی تجربههای عملی «حال» را از آب زندگی بگیریم. درست است که طراوت استعاره از ماهی است، ولی خودِ ماهی آن کاری است که ما حالا می توانیم انجام بدهیم. ممکن است یکی بیاید و بگوید این ماهیگیری چه فایدهای دارد وقتی ما میدانیم این ماهی گرفته شده چند لحظه بعد میمیرد و به خاطرات مردهی قبلی میپیوندد. حرف درستی است. ولی با مقصود سهراب جور درنمیآید. سهراب نمیخواهد ما ماهی زنده را بگیریم تا فرق آن را با صدف مرده حس کنیم. سهراب میخواهد ما با گرفتن ماهی زندهی هر لحظه، هر لحظه حس کنیم که خودمان زندهایم. با این حس دیگر راکد و ساکن مانند مردهها خودمان را در گذشته دفن نمیکنیم. برای همین است که میگوید:
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
با برداشتن ریگ نخستین چیزی که معلوم میشود این نیست که ریگ وجود دارد، بلکه اوّل از همه معلوم میشود که ما که ریگ در دستمان است وجود داریم. اهمیت بودنِ ما به ظرافت و وزن آن چیزی است که در دست داریم؛ و مهمتر از این، به اهمیت چیزی است که در اندیشهمان داریم. بیایید فرض کنیم کسی خیلی ایدهآلیستی خیال میکند ریگی در دست اوست و آن ریگ واقعی است. این ریگِ خیالی و وزنّ خیالی آن اهمیتاش در این است که باعث میشود آن شخص بودن و وزن بودن خودش را احساس کند. خیلیها برای وزنههای بزرگتر از این زندهاند. اگر چیزی برایشان مهم نباشد، به وجود آن و به وجود خودشان در کنار آن اهمیت نمیدهند. کسی که یک ریگ برایش مهم است حتماً برای بزرگتر از آن هم ارزش قائل است. بزرگتر از آن وجود خودش است که مهم است. این گونه «بودن» اهمیت دارد.