بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (34)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (34)
صبحها نان و پنیرک بخوریم.
آیا سهراب دنبال «هر چه پیش آید خوش آید» است؟ زندگی ساده با سادگی همه چیز؟ «پنیرک» چه تکه پنیر کوچکی باشد، و چه گیاه خودروی پنیرک، برای کسی که زندگی ساده را انتخاب کرده است فرقی نمیکند. مهم صبح است و تکرار صبح و صبحانهای دیگر. صبح آغاز دیدن نور و دیدن با نور است. صبحانه بهانه است، مهم نور صبح است. این نوع نگاه به صبحانه، هر چه که هست، شکرگزاری برای ادامهی زندگی است- هر جور که هست. این را از تکرار چنین رفتار سادهای در تصاویر بعدی نیز می بینیم:
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
شاید منظور سهراب از «پیچ کلام» تفاوت عقیدهای است که در صحبت بین دو نفر آشکار میشود. اگر این طور باشد، پس باید منظورش از «کاشتن نهال» برقراری و حفظ رشد و دوستی باشد. به قول حافظ «درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد.» باید از «پیچ کلام» با نهالی که در جای آن کاشته میشود و با پرسش و فکر نوپایی که ریشه میگیرد به نتیجهای برسیم که به رشد و دوستی بیشتر منجر شود. آدمها اغلب سعی میکنند از حرف کم نیاورند، باید از حرف خوب کم نیاورند و برای رشدِ دوستی مایه بگذارند.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
در «میان دو هجا» همان مشکلی وجود دارد که «سر هر پیچ کلام» وجود داشت. مشکل قبلی با صحبت و رسیدن به تفاهم و حفظ دوستی حل میشد، این مشکل با سکوت حل میشود. شاید اشتباه میکنم، ولی چون سکوت بین دو سخنگو باید برقرار شود حسی به من میگوید که «دو هجا» میتواند بیان مؤدبانهی «دو هجو»ی باشد که بین این دو نفر ردّ و بدل میشود و دلخوری ایجاد میکند بی آنکه هیچ کدام از ایراد یا هجو کلامشان خبر داشته باشند. اگر واقعاً هر کدام منظوری از آنچه که گفتهاند نداشتهاند، جز سکوت چیزی به آرامششان کمک نمیکند. با کاشتن تخم سکوت و دیدن رویش و رشد میوهی آن، هر دو طرف سرانجام متوجه میشوند که چه خوب شد کارشان از آنچه که بود بدتر نشد، و جوری برخورد کردند که عاقبت به خیر گذشت.
برداشت دیگر این است که بین دو هجا مجهولی وجود دارد که آدم با هر تلاش و توجیهی میخواهد پاسخی برایش دست و پا کند. سکوت در چنین مخمصهای بهتر از این دست و پا زدنهاست. تجربه و طبیعت در آینده و زمانی مناسب ما را به پاسخ آن خواهد رساند. با هجاها و حرفها و واژههای کتابی حقیقت را آن گونه که هست نمیشود درک کرد.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاختهها بیبعدند.
سهراب با توجه به تفاوت شعر و نقاشی و طبیعت، این چند خط سرزنش را برای همه نوشتهاست، از همه بیشتر برای خودش. تجربهی شخصیاش به او خوب نشان دادهاست که توصیف شاعرانه و تصویر نقاشیهایش هرگز نتوانسته جای لمس طبیعت را بگیرد. «باد»، «شبنم» و «یاخته» ها را باید با همه ابعاد وجودشان حس کرد. سهراب طبیعت را با همهی خوبیها و بدیها و خطرها و ریز و درشتاش، حتی با مرگاش، به همه توصیه میکند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
سهراب در کتاب هنوز در سفرم در یکی از یادداشتهایش اعتراف کرده است که یک سال تابستان هنگامی که به عنوان مأمور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها کار گرفت حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشید. سهراب مخالف نابودی ریشهای موجودات است، وگرنه در «و پیامی در راه» میگوید: «خر فرتوتی در راه، من مگسهایش را خواهم زد.» آیا این تضاد و تناقضی در افکار سهراب است؟ ممکن است دوستداران سهراب از آنچه میخواهم بگویم خوششان نیاید ولی ناچارم این را بگویم که سهراب خودش را جای آن خر فرتوت گذاشتهاست و مطابق نیاز او فکر میکند و عمل میکند. بخشی از پیام او برای بازگشت دوبارهاش این است که او در زندگی بعدیاش به جای دیگران بودن را به سهراب بودن ترجیح میدهد تا سرانجام آن سهرابی باشد که بیش تر دیگران است تا خودش؛ این تصویر دیگرگونهای از اعتقاد او به تناسخ و زندگی مجدد به شکلی دیگر و در جسمی دیگر است.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
این «ما» یعنی ما انسانها. اشکالی ندارد اگر خر با دماش مگسها را میزند و یا میپراند. ولی آنچه که در خط نخست طبیعت «ما» نوشته شدهاست نسلکُشی جانوران و موجودات دیگر نیست.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
سهراب «زندگی» را با وسعتی بیش از گنجایش نیازهای «ما» تعریف میکند. «زندگی» تنها مال ما نیست. اگر کرم نبود زندگی کس دیگری یا چیز دیگری به طور مستقیم چیزی کم داشت، و زندگی ما هم دچار کمبودی میشد که خودمان دیرتر از آن خبردار میشدیم. ما با قوانینی که برای خودمان نوشتهایم سرگردانیم و تلاش می کنیم آن قوانین نقصی نداشته باشد. زیاد به فکر «قانون طبیعت» که این قدر بینقص نوشته شدهاست نیستیم.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
«قانون درخت» صفحهای از قانون طبیعت است. این قانون اوّل از همه برای خودِ درخت مهم است. درست است که ما بیمطالعه نمیدانیم «خنج» چیست و به چه دردی میخورد، همین که خودِ درخت میداند که به چه دردش میخورد کافی است، حتی با اینکه نمیداند اسماش چیست. شاید فکر کنید که میخواهم با ترفند شوخی روی اینکه دقیقاً نمیدانم «خنج» یعنی چه سرپوش بگذارم ولی از همیشه جدیترم. درخت هم نمیداند «شیاف» چیست، امّا اگر نبود لطمه میخورد به قانون حیات بشری! فکر میکنم سهراب به عمد این واژه و اسم نامأنوس را به کار برده تا ما را به چنین نتیجهای برساند. مهم نیست چیست یا اسماش چیست؛ مهم این است که جایی در این قانون طبیعت و درخت به درد میخورد. «خنج» چه نوعی حشره باشد، یا کرم، یا گیاه دانستن و داشتناش برای درخت مهمتر است تا برای انسان. برای انسان این باید مهم باشد که بداند هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست. این از دغدغههای سهراب است که در این پرسش در «آفتابی» منعکس شدهاست:
چرا مردم نمیدانند
که لادن اتفاقی نیست؟
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
البته، حالا که مرگ هم هست دست ما در پی چیزی میگردد. این بیماری زیادهطلبی بخشی از وجود انسان است. ولی سهراب منظورش از حرفی که زد، منظور من از چیزی که نوشتم نیست. سهراب میخواهد بگوید اگر مرگ نبود انسان آرزو میکرد چیزی مانند آن وجود میداشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندهی پرواز دگرگون میشد.
یعنی این دلیل و این جهتی که حالا برای پرواز تعریف شدهاست باید جایش را به چیز دیگری میداد. این دگرگونی میتوانست به گونهای باشد که پرنده پرواز را که زندگیاش است کنار بگذارد. آن وقت چیز دیگری میشد زندگیاش.
برای هر کسی هر چیزی که در پیاش است و برایش زندگی میکند «نور» است. حتی اگر آن چیز از نظر دیگران ظلمت باشد خودش جوری آن را تعریف و توجیه میکند که بتواند دنبالاش بدود. سهراب هدف خودش را از گردش «در گلستانه» این طور بیان میکند:
من در این آبادی پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
حتی «ریگ» و «لبخند» برای جویندهاش همتای نورند. خواب که شکلی از مرگ است نیز خواستنی است شاید برای اینکه آخرین دریچهی اُمید برای رسیدن به بهشتِ نور است.
سهراب در «پیغام ماهیها» از زبان ماهیهای تشنهی آب روشن میگوید:
به درک راه نبردیم به اُکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد میآمد دل او، چشت چینهای تغافل میزد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
دنیای بی نور و بیخدا و بی بهشت دنیایی است که در آن منطق زندگی موجودات از جمله انسانها متفاوت خواهد بود، این را ماهیها هم میدانند. در تاریکی هر کاری قابل توجیه است.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشهی دریاها.
دریا اندیشهای دارد و برای خودش شخصیتی است. «مرجان» پاسخ یکی از پرسشهایی است که به فکرش رسیدهاست. فهمیده است که به آن نیاز دارد، شاید دلیلاش را هم خوب نداند. همیشه چیزی هست که هر کسی فکر میکند نیست و او آن را میخواهد؛ کمی که خوب فکر میکند و دوروبرش را نگاه میکند می بیند که آنچه را میخواست واقعاً هست و خدا چیزی را برای کسی کم نگذاشته است. مرجان پس از حسّ نیاز دریا به آن آفریده نشد؛ هر چیزی را که خدا آفرید حسّ نیاز به آن را پیش از خلق خودِ آن یا همزمان با آفرینشاش در موجودات گذاشت. سعدی چه خوب این را فهمیده و گفته است:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
بد نیست این چند خط آخر را هم برای خالی نبودن این عریضه از یاد صادق هدایت و مرجان مشهورش من بنویسم و شما بخوانید:
دلبستگی دریا به مرجان باعث شد یاد داستان «داش آکل» صادق هدایت بیفتم. تصویر دلبستگی و نیاز حیاتی داش آکل به مرجان را صادق هدایت در آخرین جملات داستاناش این گونه نقل میکند:
ولیخان قفس طوطی (داش آکل را پس از مرگش) برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود. مرجان قفس طوطی را جلویش گذاشته بود و به رنگآمیزی پر و بال و نوک برگشته- و چشمهای گردِ بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی- با لحن خراشیدهای گفت:
«مرجان ... مرجان ... تو مرا کشتی ... بکه بگویم ... مرجان ... عشق تو مرا کُشت.»
داش آکل که هم مرجان را میخواست و هم به دلیل لوطیگری و جوانمردی و حرف مردم نمی توانست به دلیل اینکه قیم او بود او را به عقد خود درآورد مرگ را به زندگی بدون مرجان ترجیح داد.
بدون مرجان در دریا هم اندیشهی زندگی نبود. دریا هم زنده نبود.