بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (33)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (33)
میخواهم کمی دیگر از «سهراب و نور» بنویسم. حوصله داشته باشید! این حرف سهراب کم حرفی نیست:
روشنی را بچشیم.
روشنی را با دهان نمی چشند، با چشم باید چشید. کسی که تشنهی روشنی است چشمهایش باید سیراب شود.سهراب در انتهای «و پیامی در راه» نشان میدهد که به «چشیدن روشنی» قناعت نمیکند، میگوید:
نور خواهم خورد.
سیراب شدن چشمها دنبالهی شست و شوی آنها با باران است. چشمی که پاک شد، پاک می بیند، و چه چیز پاکتر از نور؟ اصلاً، توانایی دیدن به دیدن نور است، و به دیدن با نور.
سهراب در ابتدای این منظومه در توصیف مسلمانیاش از این عبارات استفاده کردهاست:
من مسلمانم
جانمازم چشمه، مُهرم نور
جالب است که «مُهر» هم سجدهگاه پیشانی است و هم مُهر امضای مسلمانی. نور و مسلمانی جوری در اینجا با هم آمدهاند که لازم و ملزوم یکدیگر شدهاند. رابطهی این دو کلمه در قرآن مجید نیز چنین رابطهای است. خداپرستی با نورطلبی آغاز میشود. چشیدن نور نخستین مرحلهاش است.
اینکه خدا نور است و همه هستی سرشار از اوست ثابت می کند که همه در نور زندگی می کنیم، هر گاه از نور غافل میشویم به تاریکی میافتیم. این غفلت، نادانی را نصیبمان می کند. پس، بیناییمان به اندازهی داناییمان است، و برعکس. در قرآن مجید در سورهی بقره و در آیات مشهور به آیت الکرسی آمده است که خدا دوست آنهایی است که ایمان آوردهاند؛ و آنها را از تاریکی بیرون میآورد و وارد نور می کند؛ و آنهایی که هدایتگرشان طاغوت است، بدانند که هدایتگرشان آنها را از نور بیرون میآورد و به تاریکی میکشاند. (بقره، 257) این آیات ثابت میکند که درحقیقت این خدا نیست که ما را به تاریکی میاندازد؛ این ما هستیم که گاهی برای خودمان سایه درست می کنیم، و جلو چشم خودمان را میگیریم. بیش از هر کسی خودمان طاغوت خودمانیم. چیزی در دنیا گم نشدهاست، ما خودمان را گم کردهایم که با این همه نور آنچه را که باید پیدا نمیکنیم. نور آنچه را که پنهان است آشکار می کند و حقیقت آنچه را که آشکار است نشان می دهد. چشم های ما با ضعف های متفاوت شان در بینایی، ما را از نور محروم می کند و به تاریکی میاندازد وگرنه همه جا پر از نور است. نابینایی ما درجاتی دارد؛ و شدّت نور برای همه به یک اندازه نیست.
امّا، این نور واقعاً چه نوری است؟ بهتر است با رجوع به آیایهی سی و پنجم از سورهی «نور» اندکی از چیستیِ آن را از کلام نورانی قرآن بخوانیم؛ میفرماید:
الله نور السماوات و الارض: «خداوند نور آسمانها و زمین است.»
در این بخش از آیه، برای توصیف خداوند از استعاره(metaphor) استفاده شده است که در آن «مشبه» و «مشبهٌ به» یکی میشود و برخلاف تشبیه (simile) فاقد آن فاصلهای است که واژههای «چون»، «مانند» و «مثل» بین دو طرف تشبیه ایجاد میکند. امّا، در ادامهی آیه با تشبیه بسیطی (extended simile) معلوم میشود که نور خداوند گرچه به ظاهر بر اساس شناخت محدود ما با تصاویری که ما از نور ملموس میشناسیم قابل تصور و فهم است، چیزی از این دست نیست که با دانش فیزیک و ابزارهای آن به فهم ما برسد و در تصورات ما بگنجد:
مثل نوره کمشکاة فيها مصباح: «مثل نور خداوند مانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد.»
المصباح في زجاجة: «آن چراغ در حبابی قرار گیرد.»
الزجاجة کانها کوکب دري يوقد من شجرة مبارکة زيتونة لا شرقية و لا غربية: « حبابی شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان، این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی.»
گرچه در ترجمه این بخش از آیت الله مکارم شیرازی این طور به نظر میرسد که شرقی و غربی نبودن مربوط به «زیتون» است، در برخی ترجمهها این شرقی و غربی نبودن را به خودِ نور نسبت دادهاند تا معلوم شود که نور خداوند با نور مورد مطالعهی فیزیکدانها یکی نیست. در حقیقت این آیه این را میرساند که نور خدا مانند نور خورشید نیست که از غرب طلوع کند و بر اشیائی بتابد و به سمت شرق که میرود اشیاء دیگری را که به دلیل وجود موانعی از نور محروم بودهاند روشن کند. این نور نه تنها عالمتاب است، بلکه در ذات همه چیز نهفته است. هر چیزی و هر کسی اگر خودش را دریابد روشن میشود. هر چه که قابلیت روشن شدن را پیدا کند نیازی به جرقه و آتش معمولی و طبیعی ندارد تا روشن شود:
يکاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار : « نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود.»
یعنی روغن زیتون آن نیازی به آتش ندارد تا شعله بگیرد. خودش از درون نورانی است. روغن زیتونی که ما میشناسیم شعله میخواهد تا روشن شود. «چشیدن روشنی» که سهراب تبلیغ میکند باعث میشود اگر خودِ شخص مستعد باشد وجودش شعلهور و نورانی شود. دنیا پر از نور است؛ «نور علی نور» است. آدم خودش باید نورگیر باشد.
نور علي نور: « نوری است بر فراز نوری.» قرآن با آیات بیشماری بیان میکند که خدا نور است، انبیاء نورند و پیامبر اسلام سراج منیر است(احزاب،46) و خودِ قرآن نوری است که بر مسلمانان نازل شده (تغابن،8) و تورات و انجیل نیز نورهایی برای هدایت بشربودهاند(مائده، 44 و 46) و مؤمنان دعایشان حتی در آخرت این است که، «ربنا اتمِم لنا نورنا وَاغفِرلنا»(تحریم، 8) با این اوصاف، معلوم است دنیا و آخرت برای اهل نور همه چیزش «نور علی نور» است. حتی در آیین بودا، هر کس که بدی میکند پس از مرگ محکوم است در جسم مادی دیگری محبوس باشد؛ در مقابل، هر کس که خوب باشد به عالم نور عروج می کند چون خوبی از جنس نور است.
يهدي الله لنوره من يشاء: « خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند.» این خواست خدا مطابق استعداد خود فرد است. هر کسی باید روی این نوری که در خودش است سایه نیندازد تا بتواند با دریافتاش آن را بتاباند. این استعداد هدایتپذیری در انسانهاست. حافظ خوب خودش و این نور را شناخته بود که به خودش تشر میزد و میگفت: «توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!»
و يضرب الله الامثال للناس و الله بکل شيء عليم
این تمثیلها برای روشن کردن ذهن انسانهاست. سهراب هم مانند حافظ از آن افرادی است که فطرتاً این گونه امثال را خوب میفهمد، و حتی تلاش میکند شمهای و جلوهای از آنها را در آثارش بازسازی و بازنمایی کند. سهراب در اشعارش مبلغ نور است.
او در «سورهی تماشا» لحن پیامبرگونهای میگیرد و میگوید:
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
و همه را به «صدای قدم پیک» و به «نزدیکی روز» بشارت می دهد و میگوید:
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
میگشاید گرهی پنجرهها را با آه.
سهراب در «وپیامی در راه» می گوید:
روزی خواهم آمد، ...
در رگ ها نور خواهم ریخت.
...
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
بعد در «سورهی تماشا» مشخص می کند که نابینایی کورهایی که مخاطب اویند از نقص جسمانیشان نیست:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخهی بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
چه قدر توقع سهراب از کورها و کسانی که خودشان را به کوری زدهاند با پیام قرآن برای چشم باز کردن و دیدن و درک آیات الهی نزدیک است.
خدا در قرآن میگوید: «هر کس در این دنیا کور است در آن دنیا هم کور خواهد بود، و از راه راست گمراهتر.»(إسراء،72) «کسی که در این دنیا از یاد من غافل شود زندگی بر او تنگ می شود، و روز قیامت او را کور محشور میکنیم.» (طه، 124) چنین کسی، هنگامی که در آن دنیا کور محشور میشود، میگوید «من در آن دنیا چشم داشتم، می دیدم. به او گفته میشود. آیات ما در آن دنیا به تو عرضه شد و تو آنها را نادیده گرفتی. و امروز روزی است که تو به چشم نمیآیی.» (طه،125 و 126) آدم این گونه با کردهی خودش از چشم نور می افتد و در تاریکی میماند.
جهان برای کسانی که چشم دارند تماشایی است، ولی رفتار انسانها هم باید تماشایی باشد.
سهراب همان طور که می خواهد همه کارها زیر باران پاک شود، می خواهد نور به رفتار همه بتابد. در «سورهی تماشا» میگوید:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد.
رفتار نورانی آدم را روشن میکند. کسی که روشن باشد چه بخواهد و چه نخواهد هدایتگر میشود. این برجستهترین ویژگی نور است.
جالب است که سهراب یکباره از چشیدن روشنی به سنجیدن تاریکی میرسد:
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
از آخر این مصرع می شود مفهوم تصویر نخستاش را گرفت. منظور از «شب یک دهکده» خواب یک دهکده است. شب مانند یک خواب مانند یک وزنه روی سر دهکده سنگینی میکند. سهراب فعل «وزن کردن» را هم برای «شب یک دهکده» و هم برای «خواب یک آهو» استفاده کردهاست. «دهکده» به اهالی دهکده برمیگردد. از این بیت به تنهایی نمیتوان فهمید که خواب دهکده هموزن خواب یک آهو ست یا سنگینتر از آن ،(سبکتر که نمیتواند باشد، دلیل همین بس که گاهی عالم را آب میبرد و دهکده را خواب!)، امّا با نگاهی به شعر «غربت» که در آن سهراب می گوید: «ماه بالای سر آبادی است، اهل آبادی در خواب،» روشن است که سهراب به دید مثبت به خوابشان نگاه نمی کند. چرا باید اهل آبادی خواب را به ماه ترجیح بدهند؟
خواب آهو به اندازهی جنبش یک برگ و جابجایی یک شاخه سبک است. کوچکترین صدا و حس خطری او را بیدار و هشیار می کند.
گرمی لانهی لک لک را ادراک کنیم.
«گرمی لانهی لک لک» گرمی زندگی لک لک و محفل خانوادهاش است. همین گرمی باعث از تخم درآمدن جوجه ها و حفظ زندگیشان میشود. ادراک واژهای است که به شناخت مربوط میشود. سهراب نمی گوید «گرمی لانهی لک لک را احساس کنیم،» شاید برای اینکه میداند باور بروز چنین حسّی در عمل دشوارتر از ابراز آن با حرف است. خیلیها یک «ولی» در آخر جملهی «احساستان را درک میکنم ...» میگذارند. همین نشان می دهد که همان احساس را تجربه کردن و داشتن با درک کردن آن یکی نیست. این «ولی» یعنی «با اینکه می دانم چه می گویید، ولی من شما نیستم.» متأسفانه درک گرمی لانهی لک لک کسی را لک لک نمی کند؛ و تأسف بیشترهنگامی نصیبمان میشود که میفهمیم ناگزیریم بپذیریم احساس اصلی و خالص نسبت به هر چیزی فقط مال کسی است که آناحساس را دارد به طور مستقیم تجربه می کند، بقیهی حرفها و حرف بقیهها همه تعارف است.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
«قانون چمن» قانون طبیعت است. سهراب در شعر «غربت» میگوید: «یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد.» قانون طبیعت و قانون زمین یکی است، اگر به قانون زمین بربخورد چه اتفاقی میافتد؟ جواب من این است: چون خودمان هم بخشی از همین طبیعت و همین زمین هستیم به خودمان لطمه میزنیم. با زندگی مصنوعی زندگی طبیعی را از خودمان میگیریم. قانون چمن از ما می خواهد آنچه را طبیعت از ما می خواهد انجام بدهیم. در حقیقت، سهراب از ما میخواهد روی احساساتمان و احساست دیگران پا نگذاریم. درستتر این است که بگوییم ما باید هر چه را که احساسمان می خواهد، تا جایی که به احساسات دیگران لطمه نمیزند، به او بدهیم. شاید فکر کنید سهراب چنین محدودیتی را مطرح نکرده است، ولی با کمی دقت مشخص میشود که «چمن» مرز رعایت قانون است. هر جای این باغ میتوانید پایتان را بگذارید بجز روی چمنها.(حتماً شما هم نوشتههای کنار فضاهای سبز را در پارکها خواندهاید.) نمیخواهم با فلسفهبافی در این مورد زیاد اذیتتان کنم، همین قدر میگویم که چمن خودش برای خودش قانون نمینویسد. قانون را ذهن کسی که کنار آن یا روی آن ایستاده است مینویسد. بستگی دارد کجایش ایستاده باشد، مطابق جایگاه خودش قانونش را می نویسد. با این همه، اگر منظور از «چمن» طبیعت باشد این جمله عاری از تناقض نخواهد بود. چه طور آدم میتواند بر اساس میل طبیعیاش میل طبیعیاش را دنبال نکند. بویژه هنگامی که مشخص میشود که محدودهی طبیعت از مرز جسم فراتر میرود. جملهی بعدی سهراب سرشار از سرکشی احساس است:
در موستان گرهی ذایقه را باز کنیم.
در کتاب هنوز در سفرم در یکی از یادداشتهای سهراب آمدهاست:
روز دهم مه 1940 موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدم، و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
همین چند خط از خاطرات سهراب تفسیر دقیق «باز کردن گرهی ذائقه» است. جملهی سهراب انگار برگردان امروزی این بیت حافظ است که در حق زاهد پشیمان میگوید:
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
هوس ما در موستان و ذایقهای که انگور میخواهد اگر ناکام بماند با ذوق بادهای که در دل زاهد دفن شدهاست تفاوتی نخواهد داشت.
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد.
پیش از این گفتم وقتی «ماه بالای سر آبادی است،» مسخره است «اهل آبادی در خواب» باشد. سهراب برای تماشای ماه هم چشم باز می خواهد و هم دهان باز. البته باز شدن دهان برای این نیست که ماه خوردنی است، برعکس، بیشتر برای این است که ماه دارد با زیباییاش ما را میخورد! ماه نور است و با دیدناش چشمهایمان از حیرت باز میماند و دهان مان از تشنگی. چشیدن روشنی یعنی این طوری! شاید خوبی شب به همین ماه است یا خوبیاش در آن خلاصه میشود که سهراب می گوید:
و نگوییم که شب چیز بدی است.
سهراب از تعریف از روشنی به تعریف از شب میرسد. گویا باید از این کارش برداشت مان این باشد که می خواهد بگوید: آب کم جو تشنگی آور به دست! خوبی شب به این است که آدم را تشنهی نور می کند، و هر چیز منوری را برجسته تر. همین قدر نور هم برای پیدا کردن راه و نجات از گمراهی کافی است.
برای شناخت شب همین نور ماه کافی است. مگر شب تاب برای شناختن شب چه قدر نور دارد؟
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
شب تاب با همان نور کم باغ را می شناسد. «بینش» ناشی از بینایی و بصیرت است. شبتاب در تاریکی با همان نور اندک باغ را میبیند و صاحب بینش میشود. در حکایتی آمدهاست که شبتاب بهترین هدیه را از خدا گرفتهاست. در روزی که خدا از همه خواست چیزی از او بخواهند، هر موجودی تقاضایی داشت. یکی قدّ خواست و یکی هیکل و دیگری زیبایی و .... تنها شبتاب بود که از خدا خودش را خواست و این نور را از او گرفت و تابنده شد.
سهراب با همان نور کم به شناخت و ذائقهای میرسد که همه میوههای باغ را می خواهد:
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
سهراب هنوز در موستان گردش می کند. برداشتن و بردن «این همه سرخ، این همه سبز» غیر از ذائقه و شناخت، سبدی میخواهد که بشود «آن همه» را که تا بینهایت منبسط میشود در آن جا داد. سهراب در شعر «صدای دیدار» همین حرف را زده است:
من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید:
میوه از میدان خریدی هیچ؟
_میوههای بینهایت را کجا میشد میان این سبد جا داد؟
_گفتم از میدان بخر یک من انار خوب.
_امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت.
این «سرخ» و «سبز»ها در موستان چه انگور سرخ و سبز باشند و یا هر میوهی سرخ و سبز دیگری در هر باغ دیگر، مطابق طبع آدم و طبیعت خودشان باید چیده و خورده شوند، هر چند میل آدمها به آنها فراتر از سبدشان باشد. مستی سهراب در موستان این شکلی است. خوب فکر کنیم با محتوای حرف خیام مو نمیزند که میگفت:
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بندهی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
مستی سهراب هم مانند خیام انتها ندارد. هرگز نمی گوید: بس است.