بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(30)

 

هنگامی که همه چیز برای آدم مهم باشد، فرقی نمی کند کجا باشد و چه چیز داشته باشد. برای همین است که سهراب عادت رایج در انتخاب «خاص ها» را کنار می گذارد و هر چیزی را که پیش اش است هر چند معمولی به عنوان بخشی و گاه نمادی از «رسم خوشایند زندگی» می پذیرد. برای همین است که می گوید:

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

سهراب جوری با مطلق گویی و تأکید صحبت می کند که دارندگی اش را هیچ چیز نمی تواند مختل کند. دل به چیزهایی خوش کرده است که مال کسی نیست و مال همه است. «آسمان» را کسی از او نمی تواند بگیرد. «پنجره» چه مال خانه ی او باشد چه دیگری، نگاه از آن و نگاه به آن را زمانی که موقعیت اش فراهم شد کسی از او نمی تواند بگیرد. این «پنجره» می تواند همین شعرش هم باشد که از طریق آن افکارش را به روی مردم باز کرده است، چنانچه در ابیات زیر از ندای آغاز منظور از «پنجره» دفتر شعرش و منظور از شعرش فکرش است که بی ریا آن را به روی همه باز گذاشته بود:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نشد.

 

آمدن واژه ی «فکر» پس از «پنجره» بی سبب و بی ارتباط نیست.

هوا، عشق، زمین و ... همه شان رویهم و جدا جدا یعنی زندگی؛ یعنی «زندگی مال من است.» آنچه برای سهراب زندگی است شاید برای دیگری زندگی نباشد. همین که او آن را زندگی می داند برایش کافی و خوشنودکننده است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

مانند قارچ روییدن غربت یعنی گرفتاری در میان غربتی که هر لحظه بیش تر و گسترده تر می شود. این غربت و تنهایی ناشی از تفاوت سلیقه اش با مردمی است که خود را اسیر انتخاب های محدود و همه کس فهم و همه کس پسند کرده اند. می گوید:

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله­ی قرمز دارد.

منظور سهراب از ندانستن این نیست که نمی تواند دلیلی برای این باورهای مردم پیدا کند و یا از دلایلی که مردم برای گفتن این جور حرف ها می آورند بی خبر است. منظورش این است که دلیلی که برای هر کدام از این باورها و عادت ها می آورند در ذات خود آن چیزها نیست. این عادت است که به آدم تلقین می کند هر چیزی را چه جور ببیند. برای همین است که راه حل سهراب برای جور دیگر دیدن پاک کردن چشم ها از آلودگی عادات است:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

اگر واژه ها را بشوییم چه چیز برای اشیاء و موجودات باقی می ماند؟ جواب: خودشان!

چه تعریف و توصیفی برای باد و باران بهتر از خودِ باد و باران است؟ با همین استدلال است که می فهمیم صفت نجیب اسب را اسب­تر نمی کند. اسب باید اسب باشد. همین برایش کافیست. کبوتر کبوتر بودن اش مهم است. سهراب می پرسد: «چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟» او با این پرسشی که تجاهل العارف آشکاری در خود دارد نمی خواهد مردم را تشویق کند به جای بلبل و قناری و مرغ عشق در قفس هایشان کرکس نگه دارند. سؤال اصلی اش این است که چه چیز باعث شده است مردم آن پرنده های دیگر را قفسی(!) کنند. قفس همان قدر که با کرکس جور درنمی آید با بقیه هم جور درنمی آید. بلبل بودن به معنی در قفس بودن نیست. این طور باشد که خیلی بد است و بلبل حتا آن حُسنی را که مردم برایش قائل اند نخواهد داشت. «گل شبدر چه کم از لاله­­ی قرمز دارد؟» سروته­اش این نمی شود که بگوییم: «لاله­ی قرمز چه چیز بیش تر از گل شبدر دارد؟» بلکه باید بپرسیم: «گل شبدر چه چیز از لاله­ی قرمز بیش تر دارد؟» شاید بپرسید چرا این طوری؟ می گویم برای اینکه اگر برحسب عادت عکس آنچه را که مردم می گویند بگوییم باز دچار مشکلی مثل همان مشکل شده ایم. بنابراین با استدلال خودِ سهراب می توانیم بگوییم: «شبدر باید خودِ شبدر، و لاله­ی قرمز باید خودِ لاله­ی قرمز باشد.» اگر شبدر در مقایسه با لاله­ی قرمز کم داشته باشد، لاله­ی قرمز نسبت به گُلی دیگر و حتا لاله­ای دیگر کم خواهد آورد.