بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (28)

سهراب با ظرافت خاصی چه گونه بودن، چه گونه زیستن، و حتا چگونه و چرا مردن خود را بیان می کند.

من به سیبی خوشنودم

پیش از این سهراب گفته بود: «زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست،» ولی در اینجا با هیچ فعلی مشخص نمی کند خوشنودی اش از چه چیز سیب است. خوردن؟ داشتن؟ دیدن؟ و یا ... بودن در مجاورتِ آن. البته، بدون دانستن علّت اصلی این خوشنودی می توان حدس زد که «سیب» نماد هستی است. هستی ِ پیدا و پنهان. سیب هستیِ سربسته است، هستی است با پوست زمخت و گوشت شیرین و هسته های تلخ. خوشنودی سهراب از سیب، خوشنودی اش از همه چیز سیب است.

و به بوییدن یک بوته ی بابونه.

سهراب با تکرار هجای «بو» در کلمات «بوییدن»، «بوته» و «بابونه» انگار انتشار بویی را که در یک لحظه همه چیزش شده است نشان می دهد. انتشار گسترده ی این بو در زندگی اش، خوشنودی و دلبستگی اش به آن را توجیه می کند؛ هر چند بابونه و بوی اش چیزی نیست که  به چشم  و مشام دیگران بیاید. دلخوشی های سهراب برای زنده بودن به بزرگی خواسته های دیگران نیست، ولی برای خودش از آن خواسته ها زندگی بخش تر است.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

قناعت به آینه یعنی قناعت به همین که هستم. به همین که هستی. بستگی پاک هنگامی وجود دارد که کسی من را برای همین چیزی که هستم بخواهد نه برای همان چیزی که خودش می خواهد از من بسازد. بستگی من نسبت به دنیا هنگامی پاک است که خودم را همان طور که هستم ببینم و دنیا را همانطور که هست بخواهم نه همانطور که می پندارم و یا می خواهم. آینه نمادی برای دوست و معشوق حقیقی است. آینه کسی است هر چیزی را هر طور که هست می بیند و می گیرد و نشان می دهد.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

شاید سهراب دارد از زبان آدم بزرگی صحبت می کند که حال بچّه  ها را در لحظه ای که بادکنک شان می ترکد می فهمد. بچّه ها تا بادکنک شان ناگهانی می ترکد، یکّه می خورند، می ترسند، بغض می کنند و سرآخر اشک شان در می آید. اغلب بزرگترها با فراموش کردن حسّ بچّه ها در آن لحظه خنده شان می گیرد. البته در نخندیدن سهراب چیزی بیش از این وجود دارد. شاید چون ترکیدن بادکنک برای سهراب مرگ بادکنک است در آن مانند مردن انسان ها چیز خنده داری نمی بیند.

و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند.

همان طور که اتفاقات خنده دار نیستند، افکار هم خنده دار نیستند. جای تفکر دارند. سهراب می داند با فلسفه نمی شود ماه را نصف کرد، وگر نه به جای انبیاء الهی باید چنین معجزاتی از فلاسفه سر می زد. سهراب به آنچه که اتفاق افتاده است نمی پردازد. سهراب به فلسفه ای که وقوع آن را توجیه می کند فکر می کند؛ و چیز خنده داری در آن فلسفه هر چه که باشد نمی بیند چون می داند فلسفه اش که باشد وقوع اش هم هست؛ و برعکس، انجام که شد، فلسفه اش را با خودش می آورد.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

چنین شناختی هنگامی اهمیت دارد که بتوان صدای پر بلدرچین را در میان پر زدن چندین گونه پرنده ی دیگر تشخیص دارد. حسّ من به من می گوید سهراب چنین چیزی را نمی خواهد بگوید، بلکه می خواهد بگوید من حسّ بلدرچین را هنگام پر زدن از صدای پر زدن اش درک می کنم. می دانم هر پرزدنی یعنی چه و برای چیست.

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.

دقت در «رنگ های شکم هوبره» و «اثر پای بز کوهی» خاص نگاه یک شکارچی است، ولی سهرابِ نقّاشِ شاعر در کار خودش یک جور شکارچی کامل است- البته بدون هوس گوشت شکار. پرنده ای را که خوب خودش را در طبیعت استتار و پنهان کرده از تفاوت ظریف رنگش نسبت به چیزهای دیگر پیدا می کند. گوزنی را که فرار کرده و رفته با تعقیب ردّ متفاوت پاهایش دنبال می کند.

 

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،

با این حرف ها سهراب نمی خواهد ادعای خدایی بکند. از  این همه چیز متفاوت و متنوع تنها خدا خبر دارد؛ مخصوصاً از زمان مرگ موجودات. ولی از کلام سهراب گونه ای ادعای رسالت و نبوت حسّ می شود. گرچه، باور کردن اش سخت است، از ادعاهایش به نظر می رسد نیرویی خدایی با اتصال او به طبیعت او را به این آگاهی رسانده است.

او مانند شاعران رمانتیک نوعی رسالت برای خودش قائل است. در شعر«سوره ی تماشا» این ادعا را این گونه به تصویر کشیده است:

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم:

چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر می داند، سحر!

در واقع، با وجود این که کتب آسمانی ساحر بودن انبیاء را رد می کنند، مردم عادی تفاوت آنها را با خود در ساحر بودن شان می دیدند و رسالت آسمانی شان را تکذیب می کردند.

گویا جمله ی بعدی سهراب نیز تصویر دیگری از ادعای رسالت اوست. او می گوید می داند:

 

ماه  در خواب بیابان چیست،

این ادعای سهراب او را همچون یوسف پیامبر مفسر خواب دیگران می کند. «ماه در خواب بیابان» با شخص انگاری بیابان معنی اش این است که بیابان ماه را در خواب می بیند و سهراب می داند تعبیرش چیست. ولی درست تر این است که «ماه در خواب بیابان» را این طور معنی کنیم که، اگر کسی در بیابان خوابش ببرد و در رؤیایش ماه را ببیند سهراب می داند تعبیر خوابش چیست.

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشک لذّت، زیر دندان هم آغوشی.

«مرگ در ساقه ی خواهش» یعنی توقف و اتمام خواهش، یعنی پایان رشد. خواهشِ ساقه در جهت رشد و تکامل ساقه است. شاید بپرسید سهراب ادعا می کند اینها را می داند و می فهمد، در عوض شما دارید معنی شان می کنید؛ پس در دانایی سهراب چه ویژگی منحصر به فرد و قابل بیانی وجود دارد. در جواب می گویم من و خیلی های دیگر- حتا شما- معنی این جملات و منظور سهراب را می فهمیم، ولی آنچه را که سهراب حس می کند و از ما متمایز می شود نداریم. فهم معنی جمله با حسّ ماجرایی که جمله بیان می کند و یا حسّی که با دیدن حادثه ی مورد بحث به وجود می آید یکی نیست. مثلاً سهراب می گوید:

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

ما معنی این جمله ی سهراب را می فهمیم، ولی تفاوت ما با او در این است که ما هنگامی که سبزه ای را می کنیم حس نمی کنیم خودمان خواهیم مرد، با همه استعداد و حسّ مان ممکن است فقط این را بفهمیم که با کندن سبزه، سبزه می میرد.

نکته ای که نباید از آن غافل شد این است که اسامی و موارد خاصی که سهراب مطرح می کند برای خودش بیش تر جنبه ی عام و جنبه مثال دارد. او آنها را برای ملموس کردن حس و معنایی که بدون مثال قابل فهم نیست می آورد. مثلاً، فهم «لذّت» بدون نمونه ی عینی و ملموسی برای آن ممکن نیست؛ هر کسی با شنیدن این واژه سعی می کند برای درک و حسّ آن به نمونه ای در حافظه اش رجوع کند. سهراب درک خود از «لذّت» را با گفتن «و تمشک لذّت، زیر دندان هم آغوشی» به تصویر کشیده است. او لذّت «هم آغوشی» را هم با به هم رسیدن دندانها برای بیرون کشیدن شهد تمشک نشان داده است. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر این گونه کاربرد کلمات را در شعر سهراب «جدول ضرب خانواده ی کلمات» می نامد و می گوید می توان با جایگزینی کلمات دیگری تا بی نهایت شعر او را بازنویسی کرد. البته کاربرد چنین جدول ضربی فقط در مسیری امکان پذیر است و برای ما و سهراب ایرادی ندارد که فلسفه ی همراهش را از دست ندهد. خطوط ذیل از «صدای پای آب» از سهراب است:

بارش شبنم روی پُل خواب

پرش شادی از خندق مرگ

گذر حادثه از پشت کلام

و دکتر شفیعی کدکنی ابیات زیر را سروده است تا ادعا کند که ساختار و ترکیب شعر سهراب را الی غیرالنهایه با جدول ضرب چند اسم مصدر(از مقوله ی بارش) و چند اسم ذات و اسم معنی تا بی نهایت می توان ادامه داد:

جهش صاعقه از فرق تگرگ

تپش زندگی از ساقه به صبح

وزش حسرت از چشم به باغ

ایراد این خطوط در این است که عاری از فلسفه ای است که جملات سهراب حمل می کند. استفاده از جدول ضرب کلمات برای ادامه شعر سهراب مانند بازی مشاعره نیست که اغلب با ابیات بی ربط نسبت به هم ادامه پیدا کند. ابیات جانشین شده باید حامل و حامی فلسفه ای باشد که در ابیات اصلی وابیات قبل و بعدشان دیده می شود. برای من، بازنویسی و بازآفرینی حرف های سهراب با توجه به تحلیلی که برای آن بخش نوشته ام با هر جدول ضربی از کلمات امکان پذیر نیست؛ هر چند با حفظ فلسفه و جان کلام سهراب، با تصاویر مشابهی قابل بیان است. تصورش را بکنید کسی با ظاهر بینی فکر کند «زندگانی موزی است گاز باید زد با پوست» فرقی با «زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست» ندارد. تنها فرق این دو جمله در این نیست که میوه ای را می شود با پوست خورد و میوه ی دیگر را نمی شود. فرض کنید کسی به جای «تمشک لذّت» بنویسد «خیار لذّت» و ابرایش لذّت هم داشته باشد، ولی باید بداند اگر به جای «زیر دندان هم آغوشی» بنویسد «زیر چنگال هم آغوشی» لذّت هم آغوشی را از دست می دهد.  درست است که ظاهر کلام گاهی فقط مثالی برای رساندن مخاطب به باطن آن است، ولی هنر سهراب در این است که تصاویری را برای ارائه مثال می آورد که آن قدر بجا و زیبا و ملموس اند که معادل همپا پیدا کردن برای آنها کار هر کسی نیست و سرسری و با شتاب چیزی را جای آنها نشاندن که با قبل و بعدشان جور درنمی آید از ناشیگری اشت. (خیلی ها هنگامی که در نوشته هایم از بزرگی نام می برم و عقیده ام را در مورد یکی از کارهایش می گویم، یا نقدی می نویسم و ایراد کارش و یا نقص گفته اش را که با عجله ناتمام گذاشته است نشان می دهم با ناراحتی و تعصب می گویند تو که از این بزرگان ایراد می گیری تحصیلات و تألیفات و ... از  این چیزهایت کو و کجاست. می گویم «هیچ جا! من کوچک تمام این بزرگان هستم. ولی دوست دارم با منطق و استدلال بزرگ شوم و زیر نام بزرگ چنین شخصیت هایی اندیشیدن را فراموش نکنم. یقین دارم اگر من و این گونه دوستداران متعصب این اساتید  دانشجویان همین اساتید بزرگ بودیم این بزرگان شیوه ی بیان مرا با همه ی ایرادها و اشتباهاتش به پاچه خواری متعصبین مقلد ترجیح می دادند. با استدلال این دوستان آدم به این نتیجه می رسد که اگر دانشجوی چنین بزرگانی شد هر چه که در کلاس گفتند باید با منطق «من کجا و آنها کجا»ی عوام بگوید چشم! وجیک اش درنیاید!)