بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (26)

سهراب پس از صحبت از روح و کار و بیکاری آن و شیوه ی برخوردش با اشیاء، به صحبت از خودش و نوع نگاهش به اطراف می پردازد. روح سهراب در  این لحظات و در بیان این حرف ها مساوی است با خودِ سهراب:

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.

این کنایه ی زبانی یا «ریشخند کلامی» برای این است که آدم ها حواس شان را جمع کنند. سهراب به در می گوید تا دیوار بشنود. بدون تردید گونه ای بده-بستان در روابط بین موجودات نامبرده حاکم است، ولی نه از نوع تجارت و روابط کاسبکارانه ای که بین آدم ها دیده می شود.اگر با اندیشه ی چارلز داروین بخواهیم به طبیعت نگاه کنیم همان رقابت و دشمنی موجود بین انسان ها را بین حیوانات و بین گیاهان و حتا بین حیوانات و گیاهان نیز می بینیم. در رقابت و خصومت بین آنها نیز گونه ی برتر رشد بهتری خواهد داشت و باقی می ماند. ولی سهراب کاری به اینکه گیاهان و حیوانات در مقایسه با هم و در زندگی در کنار هم چه رابطه ای دارند و چه می کنند ندارد. او می خواهد زندگی و روابط بین انسان ها را با آنچه در بین گیاهان و یا حیوانات است مقایسه کند، و از این مقایسه نتیجه بگیرد که ما از همه ی موجودات عقب تریم و ارتباط و زندگی طبیعی مان دارد از دست می رود. آن نوع خوبی و بدی و زشتی و زیبایی و ضعف و قوتی را که طبیعت برای ما تعیین کرده است از دست داده ایم و با معیارها ی دیگری زندگی و رقابت می کنیم و خوب و بد و زشت و زیبا و ضعیف و قوی هستیم. بدون شک صنوبری که سعی می کند نور بیش تری بگیرد و بیش تر رشد کند و قد بکشد با صنوبر بغل دستی اش گونه ای رقابت و دشمنی دارد، ولی برای غلبه بر او از چیزی ورای قانون طبیعت و توانایی طبیعی خود استفاده نمی کند.

درست است که بید برای سایه انداختن روی زمین با او معامله نمی کند، ولی برای اینکه سایه ای داشته باشد و زمین از آن بهره ای ببرد با او مبادله ای طبیعی را انجام می دهد. از زمین آب و غذا می گیرد تا برگ های بیش تری داشته باشد و بتواند به او سایه بدهد. سهراب خواهان این گونه همزیستی بی منت و اذیت است.

درست است که نارون و کلاغ به شکلی که مالک و مستأجر با هم قرارداد تنظیم می کنند به تفاهم نمی رسند، و حق الاجاره ای با واحد ریال و ... پرداخت نمی شود، ولی نوعی همزیستی مسالمت آمیز طبیعی بین شان وجود دارد. مثلاً، شاخه برای لانه سازی از درخت است و گرده افشانی و خوردن آفات و ... از پرنده. این قرارداد بدون اینکه طمع هیچکدام سایه ای بر آن انداخته باشد فطری و طبیعی است. درست است که گفته اند هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد، ولی حقیقت این است که هر گربه ای بر اساس قانونی که خدا برایش در طبیعت وضع کرده است موش می گیرد. سهراب عاشق طبیعت و زندگی گیاهی و آن گونه آگاهی و نشاطی است که در آن وجود دارد. هنگامی که در «در گلستانه» می گوید:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

برای زمان کوتاهی هم که شده حس می کند گیاه است. به همین دلیل در اینجا نیز می گوید:

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

فعل «شکفتن» همین گرایش اش را نشان می دهد. در حقیقت «شور» او، شکلی از روح اوست که مانند گیاهی با دیدن برگی شکوفه می دهد. این «شکفتن» کنایه از شاد بودن نیز هست.

بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

دیگران با کشتن خشخاش و کشیدن شیره ی آن مغزشان را شست و شو می دهند تا بی خیال همه چیز شوند، سهراب با دیدن بوته ی خشخاش هستی اش را از هر چه که او را از این زندگی و بودن طبیعی غافل کند می شوید تا نشان دهد با چشم های شست و شو داده شده می توان عاشقانه به هستی نگاه کرد. این نوع شست و شو برایش یک جور غسل مذهبی است. به سوی دنیا می رود، ولی به سود دنیا نگاه نمی کند. می خواهد با شور و نشاطی همچون گیاهان در آن رشد کند و بالا برود. در منظومه ی «مسافر» خیلی گویا خوشبختی و خوشحالی زندگی آنها را این گونه توصیف می کند:

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

خوبی زندگی گیاهی در این است که واسطه ها و دلال های سودجو و غیرطبیعی با قراردادهای منطبق با بازار سیاه موجب رشدشان نمی شود. رزق و روزی را از منبع نور می گیرند و چون دستِ او روی شانه ی آنهاست به کمکی که از جانب و جنس او نباشد نیاز ندارند.