بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (25)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (25)
سهراب مهم ترین عامل تفاوت خود با دیگران را این طور بیان می کند:
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
«نزدیک بودن به آغاز زمین» یعنی مانند نخستین نوزادِ بشر، بدون عمل سزارین در زایشگاه و بدون تأثیر یارانه روی ژن و نطفه، خالص و پاک و فطری و طبیعی به دنیا آمدن و زندگی کردن. «کم سال بودن روح» که در ادامه ی این جملات می آید تکرار همین تصویر است. این روح تازه به دنیا آمده تازه به دنیا نیامده است! نوزادی اش به این دلیل است که از همان روز نخست، از ماقبل تاریخ، همچنان پاک و ساده و دست نخورده باقی مانده. اگر ردّ این روح را در افکار سهراب دنبال کنیم می بینیم که با گذشت زمان تنها از جسمی به جسمی رفته و حالا در وجود او نشسته و شخصیت اش شده است.
همچنین، «نزدیک بودن به آغاز زمین» به احتمال زیاد با توجه به دو جمله ی بعدی به درک سطح حیات بخش هستی و زمین برمی گردد- درک هستی و حیات از همانجایی که گیاه در زمین ریشه می دواند و از سرچشمه های زمینی و زیرزمینی آب می گیرد. «گرفتن نبض گل ها» یعنی آشنایی با کوچک ترین نشانه ی حیات در آنها؛ برای همین است که می گوید:
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
«سرنوشت تر آب» پیوند خوردن آب به «عادت سبز درخت» و جاری شدن آن در رگ های درخت است. آب زنده بودن خود را با زنده بودن و زنده نگه داشتن درخت نشان می دهد و ثابت می کند؛ اگر نباشد درخت می خشکد و می میرد. این مصرع تکرار فلسفه ی «آگاهی آب» و «قانون گیاه» است که پیش ترها مطرح شان کرده بود. پس، اگر «آغاز زمین» را «آغاز پیدایش زندگی» در روی زمین بدانیم به این نتیجه می رسیم که چون نه «سرنوشت تر آب» و نه «عادت سبز درخت» تا به امروز تغییری نکرده است، پس سهراب هم عادت فطری و انسانی و نزدیکی خود به طبیعت را مانند انسان های نخستین حفظ کرده است. چیزهای دیگر پیرامون سهراب نیز همراه با نوزادی و کم سالی روحش به نظر می رسد در آغاز خلقت شان باشند. «آغاز زمین» آغاز همه چیزِ زمین است. هستی همه ی اشیاء مانند خلقت نخستین نمونه شان برای روح سهراب تازگی دارد. برای همین است که می گوید:
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.
او با آن نگاه معمولی و تعریف رایج به سمت آنها نمی رود. در اشیاء پیرامونش چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند. نگاه دیگران جور دیگری تازه است و اشیاء را جور دیگری تازه می خواهد. اسمش را «مُد» یا «فَشِن» گذاشته اند. سهراب این اسم ها و نگاه ها را از روی اشیاء برمی دارد و آنها را به همان شکل طبیعی شان برمی گرداند و می بیند. آنقدر این اشیاء با گذشت قرون در آن ظواهر به اصطلاح جدیدِ هر دوره ای پیچیده و گم شده اند که با بیرون آوردن شان از آن لفافه ها و رسیدن به اصل شان تازه می شوند و می شود چیزهایی را در آنها دید که هرگز دیده نشده است. بنابراین، این تازگی موجود در اشیاء بدین سبب است که از نو دیده می شوند.
روح من کم سال است.
کم سال بودن روح باعث شده است سهراب حقیقت اشیاء را خوب ببیند و راحت بروز بدهد. حقیقت را باید از زبان بچّه ها شنید. روح سهراب هنوز در کودکی اش است. البته، روح بزرگ که می شود ممکن است آلوده نشود و فقط حقیقت را پنهان کند. خیلی ها همان حسّی را که سهراب نسبت به زندگی و هستی داشت دارند ولی شهامت ابرازش را ندارند. این شهامت در کودکان بیش تر از افراد بالغ و جااُفتاده(!) دیده می شود. جااُفتاده ها برای این جااُفتاده اند که به طور کامل درون عادات مرسوم جامعه جا خوش کرده و همرنگ جماعت شده اند.
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.
سهراب چه می خواهد بگوید!؟ شاید می خواهد بگوید گاهی در برخورد با پدیده ای روحش از شوق نمی تواند جلو خودش را بگیرد و درجا احساس اش را نشان می دهد. این نوع بروز احساسات به این دلیل به سرفه کردن تشبیه شده است که ناگهانی است و جلب توجه می کند طوری که انگار عجیب و بی موقع است. برای آنهایی که آن را خلاف عادت ها و حرف های مرسوم می بینند مانند «سرفه» از علائم بیماری است؛ در صورتی که فردی که ما تصور می کنیم بیمار است اگر «سرفه» نکند بیمار بی حالی است که همچنان بیمار می ماند. اگر چیزی یا حرفی جلو نفس کشیدن روح را گرفته باشد «شوق» سرفه کردن به اندازه ی تلاش برای بقا ضروری است. روح اگر حرفش رانزند و احساس اش را به سطح جسم نرساند و آشکار نکند بیمار و بیکار می ماند.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
سهراب اغلب به «چند» نمی اندیشد و به فکر «چون» است زیرا وزن بودن را با کوچک ترین ذرّه هم می توان احساس کرد و نیازی به ترازو نیست. او بیش تر می خواهد از «حالت سنگ» چیزی بفهمد. پس با صحبت از شمردن تعداد قطره های باران یا درز آجرها که نه دانستنی است و نه گفتنی می خواهد به کجا برسد و یا ما را به چه چیز برساند؟
حرف از شمردن قطره های باران و حتی شمردن درز آجرها برای کسی هم که چشم هایش آستیگمات نیست اغراق آمیز است، ولی برای روحی که مسلط بر همه چیز است اغراق موجود در این حرف مهم و مطرح نیست، و به نظر نمی رسد توجه اصلی سهراب به جنبه ی اغراق آمیز و صنعت مبالغه ی موجود در این جمله باشد. معلوم است که نمی خواهد توجه ما را به این سمت بکشاند. به عقیده ی من کنایه ی موجود در این شیوه ی بیان قوی تر از اغراق موجود در آن است. درست است که «شمردن قطره های باران و درز آجرها» کار بیهوده ای ست، ولی روح با انجام چنین کارهایی که به چشم نمی آید نشان می دهد که هنوز و همیشه وجود و حضور دارد. سهراب به ما می فهماند که روح مانند جسم در بیکاری و پرکاری وجود دارد، ولی این وجود همیشه حس و درک نمی شود. کلمه ی «گاهی» در مصرع بعد علاوه بر بیان هوشیاری ما در مورد حضور روح در برخی موارد، غفلت ما را از درک حقیقتِ وجودش در مواقع دیگر نشان می دهد. یک فرق اساسی سهراب با دیگران و عامل تنهایی اش در این «روح باوری» اش است.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
حرف اصلی این جمله این است که، روح با اینکه جسم نیست و کارش و وجودش به چشم نمی آید درست مانند مادّه، مانند سنگ، حقیقت دارد. یعنی هست هر چند همه گاهی وجودش را انکار می کنند. سهراب برخلاف دیگران حضور و تأثیر روحش را در هر حالتی حس می کند. نکته ی مهم این است که دیگران هم باید روح او را درک و حس کنند تا از این تنهایی دربیاید. درک و حس روح او، درک و حس حرف و شعرش است. بنابراین، روح او در همه ی جملات و ابیات شعر و زندگی اش- چه با معنی و چه بی معنی- حضور دارد. وجود این روح مانند جسم در پرکاری و در بیکاری باید حس شود. برای سهراب، حضور و نقش روح در زندگی درست مانند وجود سنگی است که سر راهی افتاده و راه را بسته باشد. هر عابر و مسافری با درک حقیقت آن می تواند راهش را ادامه بدهد و به حقیقت برسد وگرنه باید همانجا بی روح بماند! تعبیر«سر راه بودن» با تصویری برجسته- به برجستگی یک سنگ- این حقیقت را با تأکید تکرار می کند. مانند «سنگِ سر راه بودن» باعث می شود تصویر و حقیقت وجود روح پررنگ تر شود. سنگی که سر راه است چون راه را بسته است حتماً به چشم می آید و دیده می شود. حتا آدم نابینا- با عصا یا بی عصا- بالاخره با آن برخورد می کند و وجودش را باور می کند. روح می تواند هم مانع رسیدن به حقیقت باشد و هم راهگشای آن. کافی است حقیقتِ خود روح را باور کنیم. این حرف ها همه باورهای سهراب است.