بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (24)

 

از آنچه که سهراب در مورد تنهایی اش که به اندازه ی «گم نامی نمناک علف» است می گوید می شود فهمید که تنهایی اش به این دلیل است که او گونه ای از زندگی را می بیند و حس می کند که دیگران نمی بینند و حس نمی کنند؛ یا دست کم، برخلاف او، به دیده ها و احساساتشان اهمیت نمی دهند. (مانند صدای وجدان که همه با بسامدهای محسوس و نامحسوس آن را دریافت می کنند، ولی همه نسبت به آن واکنشی که نشان بدهد آن را شنیده اند نشان نمی دهند.) سهراب با مصرع بعدی اش همین ادعا را تکرار و چنین برداشتی را تأیید می کند:

من صدای نفس باغچه را می شنوم.

«صدای نفس» صدای جریان زندگی در باغچه است. سهراب از صنعت تشخیص و شخصیت انگاری استفاده نمی کند تا شاعری کرده باشد، بلکه مانند فیلسوفی با بینشی خاص در مورد هستی و اجزاء آن چیزی را می گوید که می بیند و می فهمد. برای او هستی و اجزایش چیزی غیر از این نیست. جمله ی بعدی سهراب بهتر و بیش تر مشخص می کند که منظورش از «نفس باغچه» چیست:

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.

در «صدای ظلمت» حسآمیزی (synesthesia) است. باز هم باید گفت فلسفه و مذهب سهراب بر شعر و شاعری اش می چربد.

صدای ظلمت چه طور از برگ می ریزد؟ «ظلمت» می تواند استعاره ای برای سایه باشد. سهراب صدای برگریزان را با افتادن سایه ی برگ بر روی زمین ترکیب کرده است. ترکیب این دو پدیده با هم می شود تصویر مرگِ پیش از مرگ.

برگ زندگی اش را از نور می گیرد؛ بنابراین، با سایه اش به ظاهر مرگ را از خود می راند، ولی سایه اش یادآور بی نوری و تصویر مرگش است. پس، سایه ی برگ، سایه ی مرگ است که روی زمین می ریزد و دیده می شود.، و هشداری است برای هر بیننده ی با بصیرتی که بداند برگ خودش سرانجام مانند سایه ای به زمین می افتد و می میرد؛ پس، این صدای مرگ است که با ریزش سایه ی برگ شنیده می شود. امّا، همه این صدا را نمی شنوند و همه آن را جدّی نمی گیرند. مرگِ برگ را که باور کنیم یعنی به  زنده بودنش هم ایمان داریم.

نتیجه ی همه ی این حرف ها و حروف چینی ها این است که برگ نیز زندگی و مرگ را تجربه و حس می کند.  بنابراین، «نفس باغچه» همان زندگی و رشد باغچه و گیاهانش است که با ظلمت و مرگ آنان نمایان تر می شود زیرا هر چیزی را در صورتی می توانیم زنده بدانیم که مرگش را هم  بتوانیم تصور کنیم. نبود «نور» مساوی است با «مرگ» و کمبود آن «بیماری» است. واژه ی «سُرفه» در مصرع بعد همین را نشان می دهد:

و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت،

سرفه ی روشنی استعاره از آمدن و رفتن سریع روشنی به میان درختان و از لابه لای آنهاست. شاید بگویید که اگر روشنی سرفه می کند پس روشنی مریض است نه درختان و یا کسی که لابه لای درختان است. این حرف با شیوه ی نگاه عادّی ما درست است، ولی با نگاه از زاویه ای دیگر پی می بریم حتا آن چیزی که عامل بیماری است به گونه ای بیمار است و برای درمان و چاره ی کار خودش است که به بدن میزبان خود حمله می کند. عامل بیماری اگر از بدن بیمار نتواند تغذیه کند بیمار می شود و می میرد. نور به اندازه ی جاهایی که دور از پرتوَش است بیمار و دچار ظلمت است. عقده دارد. عقده گشایی اش با نورافشانی همه جانبه اش امکانپذیر می شود.

در «و صدای، عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ» نیز همین نکته و حقیقت تکرار می شود. کامایی که بعد از «و صدای» آمده است شاید مجالی فراهم می کند تا سهراب بتواند راهی برای توصیف پدیده ی مورد نظرش پیدا کند.عطسه گرچه از علائم بیماری است، نشان عافیت نیز هست. با عطسه کردن بدن هم نشان می دهد که دارد بیماری را از خود دفع می کند و هم نشان می دهد که در جستجوی سلامتی است. درست است که آب سرچشمه ی حیات است، ولی مخالفِ سنگ بودن سنگ است. وجود و حیات سنگ به این است که سنگ باشد و سنگ بماند. اگر قرار باشد چیزی مانند آب باعث فرسایش و تغییر سنگ شود باید آن را مانند قطره ی آبی که گلوگیر و نفس گیر می شود با عطسه از خود دفع کند تا همانی بماند که هست. آب که مایع حیات و وجود است، برای بعضی چیزها نبودش باعث حیات و وجود است. در هر صورت، برای سهراب سنگ هم جان دارد و هم از جانش محافظت می کند، اميا آن جانی را که سنگ دارد همه نمی بینند و درک نمی کنند. من هم فقط بر اساس آنچه که از حرف های سهراب می شود فهمید چنین چیزی را درک می کنم. اگر هم سهراب واقعاً چنین چیزی را نمی خواهد بگوید، باید پذیرفت که این دیگر تقصیر خواننده ای مانند من نیست که فکر می کند جمله ی او چنین چیزی را دارد می گوید. هر شاعری تا خودش را بجنباند و بیاید و بخواهد حرفش را توجیه کند، حرفش پیش از خودش حرفش را زده است!

در جمله ی بعدی نیز چیزی برای یادآوری آب و زندگی وجود دارد:

در «چکچک چلچله از سقف بهار»، «چکچک»، «چکه چکه کردن آب» را به ذهن تداعی می کند. شاید در تصویر آمدن چلچله ها  و لانه سازیشان باید تصویر باران بهاری را نیز دید که از آسمان- از سقف بهار- می بارد و زندگی را نو می کند .

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی.

دری باز نمی شود تا تنهایی به پایان برسد. این پنجره است که باز و بسته می شود. از پنجره نه کسی خارج می شود، و نه کسی وارد. فقط چشم انداز کسی که پشت آن است، به طور موقت و به اندازه ای ناچیز تغییر می کند، و با این تغییر تنها تنهایی اش آشکارتر می شود. «باز و بسته شدن» حاکی از عدم استمرار و همراهی چیزهایی است که می تواند تنهایی آدم را پر کند. تا اینجا، عدم تداوم و استمرار نقطه ی مشترک همه ی اتفاقات و تصاویر این بند بوده است. «صدای نفس»، «صدای ظلمت»، «صدای سرفه»، «عطسه ی آب»، «چکچک چلچله»، و حالا «صدای صاف باز و بسته شدن پنجره» همه اتفاقاتی است که «قطع و وصل» و «آمد و رفت» و «بود و نبود» دارد. تکرار صدای «س» نشان می دهد که هیچ حادثه ی پر سر و صدایی تنهایی این تنها را پر نکرده است، و کامایی که بعد از «صدای صاف» می آید به شنونده فرصت می دهد تا بفهمد منبع این صدای صاف چیست. در مورد «صدای پاک» در جمله ی بعد نیز همین را می توان گفت؛ ضمن اینکه، در این مورد باز سهراب به خودش مکثی می دهد تا راهی برای توصیف و تعریف عشق پیدا کند:

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

حسآمیزی نشان می دهد که آدم همیشه نمی تواند حسّی را که دارد به راحتی بیان کند. حتا شاید بعضی ها احساس و برداشت درستی از آنچه که رخ می دهد نداشته باشند. برای سهراب برملا شدن و ابراز ناگهانی عشق بدون محاسبات عقلی رایج، «صدای پاکِ پوست انداختن مبهم عشق» است. مانند ماری که با پوست انداختن زندگی تازه ای را شروع می کند، عاشق با ابراز عشق به معشوقه دگرگون می شود؛ جان دوباره ای می گیرد- حتا اگر عشق اش پذیرفته نشود. برخلاف پدیده های قبلی، اینبار حادثه ای به طور آنی و ناگهانی اتفاق می افتد. به نظر می رسد اتفاقی به انتهای مرحله ی مهمی از خود رسیده است. در جملات بعدی نیز تصویر رویدادهایی با چنین وصفی دیده می شود. در «متراکم شدن ذوق پریدن در بال» اوج تمایل به پرواز همان کنده شدن آغازین برای پرواز است. ذوق پریدن در بال عاشق به کمال رسیده است. در «ترک خوردن خودداری روح» نیز معلوم است که دیگر کار از کار گذشته و  روحی که حبس شده بود و عشق اش را ابراز نمی کرد حالا از لابه لای ترک و شکافی که ایجاد شده آشکار شده است. روح و عش در اینجا یکی اند. هر چشمی در این مراحل عشق بازی پنهانی و پنهانکاری عشاق متوجه رونمایی عشق نیست و هر گوشی  صدای طشت رسوایی اش را در این سکوت نمی شنود. سهراب ادعا می کند که گوش تیزی دارد:

من صدای قدم خواهش را می شنوم

او می گوید حتا اگر عشق ابراز نشود، ظهور و بروزش را درک می کند. آدم ها برای به هم رسیدن لازم نیست حتماً با پاهایشان قدم بردارند و به هم نزدیک شوند، اگر دل هایشان هم جنب بخورد و قدمی بردارد برای سهراب قابل درک است.

و صدای، پای قانونی خون را در رگ.

مکث سهراب برای انتخاب صفتی مناسب برای به تصویر کشیدن تغییر گردش خون در بدن کسی است که دچار عشقی ناگفته، ولی پیدا و نمایان از صدای قدم خواهش است. سهراب واژه ی «قانونی» را انتخاب می کند تا نشان بدهد که این پدیده ای است که با طبیعت و فطرت آدم ها جور در می آید. اگر خون در گونه های آدم عاشق جمع و او از خجالت و شرم سرخ می شود واقعه ای غیرطبیعی رخ نداده است. نه عشق غیرطبیعی است، و نه سرخ شدن عاشق از شرم. حالا، چرا سهراب همه ی اینها را درک می کند؟ معلوم است! برای اینکه خودش چنین عشقی را تجربه کرده است. تمام صداهایی را که می شنود از دل خودش می شنود. «ضربان سحر چاه کبوترها» ضربان دل خودش در سحرگاه است. این تغییر ضربان به دلیل تغییر وضعیت از تاریکی به روشنایی است. سهراب چون خودش هنگام سحر با تماشای رونمایی نور چنین حسّی دارد، می فهمد که شکل ناب و طبیعی آن در دل موجودی مانند «چاه کبوتر» رخ می دهد. سهراب با (empathy)  نه تنها حسّ خودش را به موجودات و پدیده های طبیعی پیرامونش تعمیم می دهد، بلکه برعکس، سعی می کند خودش را در موقعیت آنها قرار دهد و جوری حس کند که آنها حس می کنند.

«تپش قلب شب آدینه» تپش قلب خودش در شب های آدینه است. نمی توانم بگویم منظور سهراب از این مصرع چیست، ولی می توانم بگویم اگر این جمله مال خودم بود منظورم  چه می بود.  برای من «قلب شب» چراغی است که در شب روشن است و باعث می شود زندگی، هر چند نه با شفافیت و گسترش و سرعت روز، جریان داشته باشد. این تپش در شب به دلیل سلطه ی تاریکی بیش تر احساس می شود؛ و در «شب آدینه» که پایان روزهای کار و زندگی  پر تحرک فرد است حساس تر است، چون پایانی است بر شکل فعّال زندگی، و آغاز حسّ رکودی است که با تاریکی شدّت می گیرد. این برداشت ذهنی من از چنین جمله ای است. (برای آنهایی که با افکار فروید این جمله را می سنجند معنی دیگری می تواند داشته باشد!)

احساسات سهراب و تصاویر نمادین همراهشان نمونه هایی از ایده آلیسم و ذهن گرایی سهراب است. او آنچه را که ذهن خودش می بیند و درک می کند قبول دارد و واقعیت و حقیقت می داند. این واقعیت ها و حقیقت ها در برابر چشم دیگران و در ذهن شان جور دیگری جلوه می کند؛ بنا بر این، «ذهن خوانی» من در اینجا در حقیقت خواندن آن چیزی است که با تجسم چنین صحنه ها و تصاویری در ذهن خودم می گذرد، نه خواندن ذهن سهراب در هنگام نوشتن آنها. در واقع، من شعری را که ذهن من می خواند بررسی و تفسیر می کنم. سهراب خواننده اش را به اندازه ی خودش ایده آلیست می کند.

«جریان گل میخک در فکر» بیان این حقیقت است که این فکر آدم است که به گل میخک هستی می دهد. هر ذهنی مطابق استعداد خودش به هر چیزی مانند «گل میخک» هستی و زندگی می دهد. «جریان داشتن» یعنی اتفاق افتادن و وجود داشتن. (همان طور که «ماجرا» به معنی «آنچه اتفاق افتاد» است.)

شیهه ی پاک حقیقت از دور.

برای کسی که چیزی را به یقین حقیقت می داند، صدای حقیقتِ آن به وضوح صدای شیهه ی اسبی است که از دور شنیده و وجودش احساس می شود، ولی خودش دیده نمی شود. شاید شنونده نتواند خودِ اسب را ببیند، ولی از صدای شیهه ای که می شنود می داند که وجود اسب در آن دورها حقیقت دارد. پاک بودن این شیهه برای این است که بدون هیچ تظاهر و در پی هیچ سودی و بدون نقص ابراز می شود. حتا اعتراف به شنیدن آن نیز پاک است چون خیلی طبیعی بروز داده می شود.

من صدای وزش مادّه را می شنوم

تصور اوّلیه این است که «مادّه» به «باد» تشبیه شده است که وزیدن دارد، ولی به نظر من مادّه برای سهراب خودِ باد است. یکی دانستن «مادّه» و «باد» برای نشان دادن بی ارزشی و ناپایداری آن است. می آید و می رود ولی همه حواس شان به رفت و آمد آن نیست. جلوه ی بودن و داشتن اش بیش تر از نابودی و ازدست دادن اش است. سهراب فوری از «مادّه» روی برمی گرداند و سراغ «معنویت» می رود؛ با این تفاوت که هنگام صحبت از «مادّه» بیش تر حسّ رفتن آن وجود دارد، ولی در مورد «ایمان» آمدنش را باید حسّ کنیم.

و صدای، کفش ایمان را در کوچه ی شوق.

برگردان ساده ی این جمله این است که «شوق و ایمان یکی است. شوق که باشد صدای آمدن ایمان را هم می شود شنید.» سهراب مشخص نمی کند که این شوق، شوق چه چیزی است- شاید هر چیزی؛ گویا او این را گفته است تا معادله وار یکی بودن «ایمان» و «شوق» را ثابت کند. «کوچه ی شوق» مرحله ای از زندگی انسان است که حریصانه چیزی را می خواهد و این نوع شوق و حرص شکلی از ایمان قوی است. (واژه «حرص» در اصل جنبه ی منفی ندارد، باید دید آدم حریص حرص چه چیزی را دارد. منفی بودن آن چیز منفی اش می کند. در آیه ی 128 از سوره ی توبه در وصف رسول اکرم (ص) آمده است: «لقد جاءَ کم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمژمنین رءُوف رحیم. همانا رسولی از جنس شما برای هدایت شما آمد که فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت می آید و بر آسایش و نجات شما بسیار حریص و به مژمنان رئوف و مهربان است.» گویا سعدی همین آیه را در ذهن داشت که گفت:

چه کند بنده ی مخلص که قبولش نکنند

ما حریصیم به خدمت تو نمی فرمایی.)

سهراب ایمان را کفش می بیند، چون برای حرکت و برای رفتن لازم است. چه جور و با چه استحکامی؟ مهم نیست. ایمان یا شوق، نیروی محرک و وسیله ی حرکت انسان است. ایمان به چه چیز و شوق چه چیز مهم نیست. هر آدمی به هر سمتی که بخواهد برود با شوق و ایمانی نسبت به آن چیز به سوی آن- درست یا غلط- گام برمی دارد. ایمان کفشی است برای رفتن، همان طور که «مذهب» مسیری است برای رفتن. تا چه حد از مسیر را فرد طی می کند به میزان استحکام و توان کفشی که به پا کرده بستگی دارد.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

سهراب در «پلک تر عشق»، «موسیقی غمناک بلوغ»، و «آواز انارستان ها» چیز مثبتی دیده است که مانند شنیدن صدای باران است. فرق سهراب با دیگران در همین نگاه و کشف مثبت اوست.  سهراب رحمت و نعمتی در آنچه رخ می دهد می بیند که همچون باران برای همه رحمت و نعمت است. درست است که جدایی از معشوق عاشق را اندوهگین می کند و اشک پلک هایش را تر، ولی سهراب این عاشقی را با همین اشک هایش باران رحمتی می داند. درست است که بلوغ با خودش آگاهی و نیازهایی را می آورد که همچون موسیقی صدایش شفاف و شنیدنی و غم انگیز است، ولی سهراب از آن نغمه های غمناک، صدایی را می شنود که مانند باران حیاتی است و لطف و طراوت خودش را دارد. این عاشقی ها و تجربیات نخست بلوغ، گرچه برای خیلی ها در زمان وقوع دردسر ساز است، سال ها بعد برای همان ها در سنین پیری مانند خاطرات شیرین شان گفتنی می شود و دلشان برای همان لحظه های پرهیجان و پردلهره و غمناک تنگ می شود.

حتا، در آواز انارستان ها نیز –به هر دلیلی که باشد، از غم  و نگرانی، یا شادی و امید- باید رحمتی مانند باران وجود دارد. (من فکر می کنم دهن باز کردن انارهای رسیده و ترک خورده را سهراب «آواز انارستان ها» نامیده است. همه فقط ظاهر این انارها را می بینند، سهراب آوازشان را هم می شنود. برای صاحب انارستان ترک برداشتن انارهای رسیده که از ارزش انارها برای فروش می کاهد خوب نیست. برای سهراب تصور اینکه این انارها دارند اینطوری آواز می خوانند خوب است.)

برخلاف سه جمله ی قبلی، در سه جمله ی بعدی سهراب نشان می دهد که او نسبت به بعضی چیزها که دیگران خوب می دانند نگاه مثبتی ندارد.

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد.

در این جملات، سهراب تصویر شادی زودگذر، زیبایی بی دوام و غربتی را نشان می دهد که بود و نبودش پوچ است. باز، سهراب مدعی است که در شنیدن این صداها تنهاست. کس دیگری چنین صداهایی را نمی شنود. کسی که دلش به شادی های گذرا خوش است هرگز شب را نشانه ای از نیستی نمی بیند. حتا آنهایی که به قول خودشان تفریح و شب نشینی و شب زنده داری می کنند متوجه حاکمیت شب و تاریکی نیستند. شادی مانند شیشه شکستنی است، و مانند نور گاهی جایش را به ظلمت می دهد، و مانند زندگی انتهایش به مرگ وصل است. زیبایی ظاهری هم چنین حکمی دارد. همه صدای فساد جسم و ماده را نمی شنوند. زیبایی درست مانند پوست بدن نازک و لطیف و کاغذی است، زود پاره می شود؛ در سکوت پاره پاره می شود.

«کاسه ی غربت» اگر دل باشد، همه دارند؛ ولی همه نسبت به پر و خالی شدنش تا این حد حساس نیستند. آدم هایی که دلشان توقفگاهی پیدا کرده است فکر می کنند که غریب نیستند؛ در حالی که در ضمیر ناخودآگاهشان حسّ غریبی است که بی آنکه متوجه باشند به آنها می گوید اینجا جای تو نیست.

 

.