بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (23)

 

سهراب پس از نگاهی به آنچه تا این لحظه از زندگی بر او گذشته است دوباره به اوّلین مصرع این منظومه برمی گردد و حرفش را تکرار می کند امّا به گونه ای دیگر:

اهل کاشانم، امّا

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

 

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

 

«کاشان» اسم خاص است ولی اینجا کاربرد عام دارد. هیچ شهر و دیاری آن کاشان و آن شهری که سهراب می خواهد نیست. اصلاً، «کاشان» در اینجا یعنی هر کاشانه ای. پس، هیچ کاشانه ای در هیچ کاشانی آن جایی که او می خواهد نیست. جالب است که خودِ سهراب با اینکه نخست از شهر گمشده اش حرف می زند، سرانجام کارش به خانه سازی می رسد و به جای آن شهر گمشده، «خانه ای در طرف دیگر شب» می سازد.  

می توانم از «شهر آرمانی»، «مدینه ی فاضله»، «اُتوپیا» و «بهشت گمشده» و ... بنویسم، امّا می خواهم جور دیگری به حرف های سهراب گوش کنم و با چشم دیگری به چیزهایی که می گوید نگاه کنم تا آن چیزی را بنویسم که فکر می کنم بیش تر مد نظرش بوده است. چیزهایی هست که همه می دانیم و فقط برای یادآوری در اینجا می آورم، به عنوان مثال:

می دانیم که «آرمانشهر »، «مدینه ی فاضله» و «اُتوپیا» را با قانونی که انسان آرمانگرا یا خیّالاتی می نویسد می سازند و اداره می کنند. سهراب ادعا نمی کند که برای زندگی قانون تازه ای نوشته است. او از قانونی که با قلم خدا روی صفحه ی طبیعت نوشته شده است پیروی می کند به همین خاطر است که پیش از این هنگام سخن از درک نزدیکی خدا از «قانون گیاه» هم گفته بود:

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

و در ادامه نیز خواهد گفت که «روی قانون چمن پا نگذاریم.» 

 و می دانیم که «بهشت گمشده» نام درستی برای «بهشتِ از دست رفته» نیست. «آدم» و «حوا» چون نتوانستند از قانونی که خدا برای زندگی در بهشت وضع کرده بود پیروی کنند فرصت زندگی جاوید در آنجا را از دست دادند. فرزندان آدم و حوا باید با اثبات پیروی از قوانین خدا آن را بازپس بگیرند. گم نشده است تا پیدایش کنند.

 و می دانیم که شهرها گم نمی شوند، این آدم ها هستند که گم می شوند. سهراب با اینکه خانه ی جدیدی می سازد تا جای شهر گمشده اش را برایش پر کند هنوز حسّ می کند که خودش گم شده است، برای همین است که می گوید «من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.» آدم گمنام گمشده ی آدم هایی است که او را نمی بینند. امّا چرا آدم های دیگر او را نمی بینند؟

شاید پاسخ این پرسش در این باشد که می دانیم آدم ها همه با هم گم نمی شوند مگر اینکه خودشان را گم کرده باشند و خبر نداشته باشند. آدم ها چه طور خودشان را گم می کنند؟ فکر می کنم همه قبول داشته باشیم که آدم ها هنگامی که فطرت و طبیعت و فرهنگ شان را گم می کنند گم می شوند.

البته این را هم می دانیم که وقتی همه مثل هم هستند و  فکر می کنند که گم نشده اند و جایشان همان جاست، آن کسی که مثل دیگران نیست و غریب است حس می کند که گم شده است.

و سرانجام می دانیم آدمی که شهر و خانه اش را گم کرده سعی می کند آنها را پیدا کند؛ شهر و خانه ی دیگری نمی سازد. آدمی که خودش گم شده است سعی می کند خودش را پیدا کند و شهر و خانه اش را از نو بسازد، نه اینکه خانه ای نو به جای آن خانه ی گمشده بسازد. البته این خانه سازی با مصالح جدید نیست، با فکر و نگاه جدید است. همان خانه را هنگامی که جور دیگر به آن نگاه کرد انگار از نو ساخته است. کاری که سهراب انجام داده چنین کاری است.

 سهراب چنین خانه ای ساخته است که افراد دیگر تا فکر و نگاهشان مثل او نشود نه خانه اش را می بینند و نه خودش را. حتا لحظه ای نمی توانند به او سر بزنند تا از تنهایی دربیاید. خانه ای که آدم در آن تنها می ماند با مصالح ساختمانی ساخته نشده است، بلکه با مصلحت تنهایی ساخته شده است.  برای سهراب جای ساختن خانه مهم نیست، حسّ و فضایی که خانه در آن بنا می شود مهم است.

او می گوید که با «تاب» یعنی شکیبایی و تلاش، و «تب» یعنی شوق و علاقه خانه اش را در طرف دیگر «شب» ساخته است؛ حالا چرا «شب»؟ سهراب نمی گوید که خانه اش را در طرف دیگر «شهر» آنجا که باب طبع اش است ساخته است، چون می داند خواننده به جای «شب» می خواند و «شهر» می گیرد. واژه ی «شب» معلوم می کند که علّت گم شدن شهر و خانه و آدم ها چیست. «تاریکی» علّت این گم گشتگی هاست. در تاریکی خیلی چیزها گم می شود و آدم نمی تواند آنها را ببیند. گم شدن آن چیزهایی که آدم دوست دارد، و می خواهد، و با فطرتش همخوانی دارد گم شدن خود آدم است. آدم در تاریکی، حتا در جایی که به آن خیلی عادت کرده است، گم می شود، چون میان همه ی چیزها چیزی را که مورد نیازش است پیدا نمی کند. راهی را که تنها راه رسیدن به مقصدش است پیدا نمی کند.  این طور است که آدم و خانه اش و شهرش و مردمانش همه با هم گم می شوند.

امّا، سهراب خودش را پیدا کرده است. این دیگرانند که هنوز خودشان را پیدا نکرده و او را نیز نمی بینند و گم کرده اند. گم شدن سهراب چه جور گم شدنی است؟ چرا سهراب می گوید «من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم»؟

ابتدا باید چند چیز را مشخص کنیم تا به پاسخ این پرسش برسیم.

نخست این که باید ببینیم منظور سهراب از «این خانه» کدام خانه است. درست است که نزدیک ترین مرجع «این» باید «خانه» ای باشد که در آن طرف شب ساخته است، ولی در کل فرقی نمی کند؛ سهراب در هر دو خانه تنهاست.

نکته ی دوم این است که باید ببینیم منظور سهراب از «گم نامی نمناک علف» چیست. سهراب خودش را به علف تشبیه کرده و نوع تنهایی یا وجه شبه شباهت اش به علف را «گم نامی نمناک» نامیده است. منظورش از نمناکی را بفهمیم علّت تنهایی اش را فهمیده ایم. به عقیده ی من منظورش از نمناکی، زندگی پنهان و ناشناخته و حس نشده است. آب و رطوبت لازمه و نشانه ی حیات است. کسی نمناکی و در پی آن زنده بودن علف و قانون زندگی اش را حسّ و درک نمی کند. علف برای خیلی ها زنده نیست، وجودش را نمی بینند و یا به آن اهمیت نمی دهند. سهراب چنین وجودی دارد که نسبت به نوع نگاه آدم ها به پیرامونشان نامرئی و لاجرم تنهاست. برای خودِ سهراب هستی و زندگی علف درست مانند هستی و زندگی خودش است، به همین خاطر است که در «روشنی، من، گل، آب» می گوید:

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.