بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (22)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (22)
بند بعدی خلاصه ی همه ی حرف هایی است که سهراب تا اینجا زده است فقط آن اوّلش کلمه «خلاصه» را کم دارد:
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.
شاید چون سهراب در تمام خطوط این بند واژه های متضاد و مخالف یکدیگر را در کنار هم گذاشته است (juxtaposition) باید مصرع نخست را نیز جوری می نوشت که «مردمان» و «شهرها» هم ضدّیت شان معلوم می شد؛ مثلاً می نوشت:
مردمان را، شهرها را دیدم.
ولی سهراب آن را اینجوری ننوشته است. در عوض نوشته است:
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
چرا؟
شاید برای اینکه این دو را ضدّ هم نمی دید. تا وقتی که مردم جان شهرها هستند و شهرها جان مردم، تضادی بین آنها دیده نمی شود. «شهر» نماد توجه به زندگی زمینی است. برای خودِ سهراب «شهر» با این معنایش ضدّ آن روح و جانی است که او برای هستی اش نیاز دارد؛ به همین خاطر سهراب بند بعدی را این طور شروع می کند:
اهل کاشانم، امّا
شهر من کاشان نیست.
معلوم می شود که سهراب به اسم و موقعیت مکانی و جغرافیایی شهر اهمیت نمی دهد. همانندی و یا همسویی روحش با روح شهر برایش مهم تر است.
سهراب در دو مصرع نخست و سه مصرع پایانی این بند از «توازی» (parallelism) استفاده کرده است. ولی سه مصرع میانی از نظر ساختار دستوری متفاوتند- گرچه از نظر معنی به ظاهر شبیه اند.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
سهراب «دشت ها» را در برابر «کوه ها» قرار می دهد تا بگوید که پستی ها و بلندی های طبیعت را دیده و مشابه شان را در زندگی تجربه کرده است. طرز بیان سهراب جوری است که نشان می دهد آنها را در کنار هم دیده است.
او «آب» و «خاک» را برای بیان حرفی غیر از حرف جنس مواد می آورد. «آب» مایه ی حیات حیوانی و گیاهی و «خاک» غایت این حیات است. برگردان این جمله ی سهراب می شود:
زندگی را دیدم، مرگ را دیدم.
شیوه ی بیان سهراب در این مورد که دو تجربه اش را در دو جمله ی مستقل از هم می آورد نشان می دهد که هر کدام را جدا و به طور متفاوتی نسبت به دیگری تجربه کرده است.
«نور» و «ظلمت» که در جمله ی بعدی می آید وصف همین زندگی و مرگ با واژه های دیگر است. در جمله ی «نور و ظلمت را دیدم» ضدّیت دو واژه ی «نور» و «ظلمت» بهتر نشان داده شده است. همچنین، ارتباط این دو پدیده با هم با «واو» عطف تأکید می شود. در واقع، وجود یکی بستگی به عدم وجود دیگری دارد. هر چیزی به نسبتی که از نور یا در نور نیست، از ظلمت یا در ظلمت است. با چنین استدلالی می توان متوجه شد که چرا بقیه ی موجودات را در جملات بعدی سهراب در نور یا در ظلمت می بیند. «نور» و ««ظلمت» جدا از مفاهیم «زندگی» و «مرگ» می تواند وصف «معلوم» و «مجهول» بودن نسبی این موجودات باشد. چیزهایی از ابتدای زندگی این موجودات تا مرگشان برای سهراب مثل خیلی های دیگر شناخته شده، و خیلی چیزها هم ناشناخته مانده است. در ضمن، خودِ همین موجودات- گیاهان، جانوران و بشر- بعضی چیزها را در مورد خود و دیگران در نور می بینند و بعضی چیزها را در ظلمت. چیزهایی را می دانند و چیزهایی را نمی دانند. یکی از مهم ترین دغدغه های سهراب جدا کردن چیزهایی که می دانست از ندانسته هایش بود. او در انتهای «صدای پای آب» مشخص می کند که ما چه چیزهایی را می توانیم بشناسیم و چه چیزهایی شناسایی شان کار ما نیست.