بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (20)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (20)
سهراب حتا از فریدون مشیری که می گفت «در نزد من شمشیر در مشت، یعنی کسی را می توان کشت» برای تعریف قتل و معرفی انگیزه ی آن لطیف تر و ظریف تر می اندیشد. برای او قتل فقط با هفت تیر و شمشیر و مقتول فقط انسان نیست. خیلی چیزها جان دارند و خیلی از ماها بی خبریم. جغجغه جان دارد و جان کودک است؛ این را کودک حسّ می کند و بزرگ تر ها باید درک کنند. پس، گرفتن آن از کودک و محروم کردن او از بازی با آن برای اینکه بعد از ظهر بگیرد بخوابد تا دیگران نیز آسوده از شلوغ کاری های او بتوانند بخوابند منجر می شود به:
قتل یک جغجغه روی تشک بعداز ظهر.
بعضی از مادران عادت دارند که با تکان دادن جغجغه و با صدای آن بچّه را هیپنوتیزم و ساکت کنند تا خوابش ببرد. گاهی جغجغه را می زنند تا بچه را بخوابانند. در هر صورت، مورد استفاده ی جغجغه آن جوری نیست که خیلی ها استفاده می کنند. قتل جغجغه بی صدا شدن اش پس از بخواب رفتن کودک است. قصه را هم سر کوچه ی خواب همین طوری به قتل می رسانند:
قتل یک قصّه سر کوچه ی خواب.
قصّه ی ناتمام قصّه ی مقتول است. کودکی که پیش از رسیدن به پایان قصّه خوابش می برد قصّه برایش دیگر مرده است. حتا کسی که با مشاهده ی بخواب رفتن کودک از خواندن مابقی آن دست می کِشد قصّه را می کشد. قصّه برای خواب نیست، برای بیداری است. قصّه گوی واقعی قتل قصّه اش را هنگامی که متوجه می شود مخاطبانش هنوز به آخر نرسیده خوابیده اند می بیند و رنج می برد.
قتل یک غصه به دستور سرود.
هیچکدام از قتل های قبلی قابل قبول نبود که این یکی قابل قبول و بجا باشد. پس در این یکی هم چیزی است که آن را بد و رد می کند؛ امّا چه چیز؟ سرود راه حلّ درست و مناسبی برای هر غصه ای و شاید هیچ غصه ای نباشد. با گول زدن خود و دیگری و الکی خوش بودن مشکلی حل نمی شود. علّت و عامل غصه را باید از بین برد. غصه نمود ظاهری و سطحی مشکلی جدّی و عمیق است. با سرود فقط می شود برای مدّتی ظاهر آدم غصه دار را بی غصه کرد.
نکته ی مهم تر این است که بعضی از غصه ها باید باشد. اگر نباشد بد است و پوشاندن و فراموشی شان قتل است. بجای توضیح بیش تر ابیاتی از مثنوی معنوی را در اینجا می آورم تا توجیه این ادعای من باشد:
نالم ایرا ناله ها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش
چون ننالم تلخ از دستان او
چون نی ام در حلقه ی مستان او
چون ننالم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روزافزوز او
ناخوش او خوش بُوَد در جان من
جان فدای یار دلرنجان من
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودی شاه فرد خویش
سهراب مانند حضرت مولانا از دست دادن چنین حسّی را نمی پسندد، و فراموشی و کنارگذاشتن آن به هر بهانه و سرودی را قتل آن حسّ و صاحب آن حسّ می داند.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
زرق و برق نئون های رنگارنگ در شب باعث می شود کسی ماه و مهتاب را نبیند. البته خودِ نئون مقصر نیست، ولی سهراب با جان بخشیدن و شخصیت دادن به آن، محو شدن مهتاب در نورافشانی نئون را قتلی می بیند که به فرمان نئون عملی شده است. اصلاً، نئون با همین نور مصنوعی اش دارد فرمان قتل را صادر می کند. زبان نئون و زورش درهمین نورش است.
قتل یک بید به دست «دولت».
احتمالاً سهراب «بریدن» درخت بید به دستور دولت را برای استفاده از زمین و فضایی که اشغال کرده برای مقاصد دیگر، «قتل» این درخت نامیده است.
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.
اوّلین چیزی که طبق عادت و سنت هی ادبی از رابطه ی بین شاعر و گل به ذهن هر خواننده ای ممکن است برسد این است که در حقیقت شاعر از عشق گل می میرد نه به دست گل. شاید سهراب هم منظورش همین باشد. گل معشوقه ی شاعر و یا نمادی برای معشوقه اش است. چه چیز باعث می شود شاعر از عشق معشوقه اش بمیرد؟ باز در جواب باید گفت طبق آنچه که دشعر شعرا مرسوم است «بی وفایی و سردی معشوقه نسبت به شاعر عاشق.»
اگر گل یخ به شاعر گرمی و محبت و جان می داد خوب بود. سرد و افسرده اش نمی کرد. امّا، حالا که قاتل جان او شده است باید او را عامل این افسردگی و یا افزایش آن بدانیم.
از ویژگی های خاص گل یخ و از خواص عام هر گلی رفع افسردگی است. امّا گویا گل یخ یا دست کم نامش باعث شده است که شاعر افسرده و یا افسرده تر شود. سردی وجه مشترک هر دوی آنهاست. گل یخ در سرمای زمستان می روید، در حالی که شاعر دنبال محفل و رابطه ای گرم است. شاعر افسرده هر قدر هم که به گل یخ علاقه داشته باشد فضایی که گل یخ در آن می روید و بارور می شود با حال ونیازش جور درنمی آید.
معشوقه با سردتر بودن معشوقه تر می شود و عاشق با افسرده تر بودن عاشق تر! این سرما و سردی، گرچه برای گل یخ خوب است، قاتل جان شاعر و زمستان عمر اوست. در این زمستان شاعر مجالی برای دیدار و یا وصال نخواهد داشت.