میل به جهان یا به جانان؟  نگاهی به غزلی از حافظ

محمدرضا نوشمند

عزاداران دو دسته اند: عدّه ای در فراق دوست از دنیا برگشته و دل کنده؛ عدّه ای به دنیا برگشته و دل بسته. کار کدامشان درست است؟ شاید هیچکدام! درست و غلط دنیا چه ارزشی دارد، اگر خودش هیچ ارزشی ندارد؟ تا در دنیاییم، دنیایی هستیم و اندیشه مان دنیایی است.  اندیشه ی دنیایی، تا هنگامی که در هوای دنیا دم می زند،  معیار درست و غلط را چگونه می تواند بسنجد؟ با اندیشه ی دنیایی فقط می شود درست و غلط دنیایی را سنجید. با این مقدمه می خواهم بروم سراغ بررسی غزلی از حافظ تا ببینم با اندیشه ی او چگونه می توان با فقدان «جانان» کنار آمد. می دانم خیلی ها خواهند گفت که منظور حافظ از «جانان» همان خدا و دوری از «جمال» او همان هبوط آدم است و از این جور حرف ها! ولی من می خواهم در حدّ خودمان و به زبان خودمانی و با مصداقی ساده و قابل مشاهده و فهم بررسی این غزل حافظ  را انجام بدهم. می فرماید:

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد

حافظ اوّل خیلی خوب شروع می کند؛ با منطقی که در آن «جان» با «جانان» یکی می شود. کسی که مجال دیدن جمال جانان را ازدست داده، انگار جان خودش را ازدست داده است؛ پس، میل به جهان نخواهد داشت. کسی که میل به جهان ندارد، یعنی جانانی ندارد، یعنی جانی ندارد. همچنین، کسی که جانانی ندارد، دیگر جانی ندارد تا میل به جهان داشته باشد. پس، در نبودِ جانان تکلیف چیست؟ چطور جان دوباره می تواند میل به جهان پیدا کند؟ حافظ عقیده دارد که باید یکی را پیدا کرد که در حدّ و اندازه ی همان جانان قبلی باشد. آیا خودش توانسته است چنین کسی را پیدا کند؟ می گوید:

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

نه، نتوانسه و پیدا نکرده است. هیچ کس آن جوری که آن اوّلی دلش را برد نیست تا بتواند دوباره دلش را ببرد. هیچ کس آن نشانه ای را که آن اوّلی داشت ندارد. شاید نشانه های جانان بیش تر از آنهایی است که حافظ می شناسد و اشخاصی هستند که آن نشانه ها را دارند و او خبر ندارد. یا نه، نشان فقط همانی بود که تنها آن جانانی داشت  که دیگر از دیدن جمالش محروم است و دیگران فاقد آنند. حافظ در فقدان چنین جانانی چه حالی دارد؟ خودش می گوید:

هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است

دردا که این معمّا شرح و بیان ندارد

حافظ گفته و نگفته به ما می فهماند که بی جمال جانان انگار در شب بسر می برد و هر قطره ِ نَمی که در شب از چشمانش جاری می شود مانند صد بحر آتشین است. همین کافی است تا بتوان بزرگی این فقدان را تصور کرد. معمولاً آدم مصیبت دیده در فراق یار اشک می ریزد تا درون پُرحرارتش آرام شود و اشک تسکینی برای رنج دوری اش باشد. ولی برای حافظ، اشک به جای اینکه از حرارت درونش بکاهد داغش را تازه تر و بیش تر می کند. از سوی دیگر، چون شبنم بار حرارت درونِ گیاه را به خود می کشد، میزان داغ بودن آن میزان حرارتِ درون آن گیاه را مشخص می کند. حال دلسوختگی حافظ یک چنین حالی است. هر قطره ای یادآور عظمت مصیبت و حدّ سوختن اش در فراغ یار است. آیا دلبستگی تا به این حدّ در حدّ و توان حافظ هست؟ می گوید:

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کین ره کران ندارد

ظاهر حرفش این است که عزاداری تا همین جا بس است. درست است که جانان از دست رفته است، ولی تا آخر راه را که نمی توان این طوری رفت. عزاداری تا قیام قیامت؟! مگر می شود؟ اگر هم بشود، دیگران چه می گویند؟ برای خیلی ها آدم همیشه عزادار یا دیوانه است، یا بی عقل. این دوتا را روی هم بگذاریم به واژه ی سبک تر و محترمانه تر «روانی» می رسیم. حافظ هم مثل خیلی از ماها از حرف مردم خوشش نمی آید؛ می گوید:

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت

بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

«چنگ خمیده قامت» کنایه از همین دنیا و پیران دنیا دیده است. در این کنایه چاشنی «طرب» هم وجود دارد. حتا بیت قبلی را هم می شود گفت حافظ از زبان چنین پیری به خودش می گوید. خودش آن «ساروان» است. در این دنیا خاکِ مرده سرد است و حرارت او هم باید فروکش کند. پس، دنیا، بدون رودرواسی، به «جان» توصیه می کند که پس از «جانان» دوباره به زندگی برگردد. می گوید: جانان رفت که رفت، تو چرا باید دنبال سرش بروی؟ همین جا باش و زندگی ات را بکن! این پند دنیا هیچ زیانی برایت ندارد. کم ترین سودش این است که دیگر کسی فکر نمی کند روانی هستی. آیا چنین نصیحتی واقعاً از سوی پیران و معلمان دنیادیده و دنیاشناس است؟ اگر واقعاً چنین است، چه کَلَکی در کارشان است؟

در ریاکاری حافظ، یک جور بی ریایی دلپذیر وجود دارد. حرف در دلِ حافظ نمی ماند، خودش را زود لُو می دهد:

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

ادامه ی نصیحت پیران این است که، خودت را بزن به آن راه! لازم نیست که ظاهر و باطن ات یکی باشد! بگذار دلت با جانان باشد و الکی به یک «بی جان» و «نیمه جان» و حتا «بادمجان» دل ببند! چه می شود مگر؟ از محتسب یاد بگیر! حرف که می زند انگار دشمن از جان گذشته ی شراب است. ولی از همه مست تر است و کسی به او شک نمی کند. «طریق رندی» را از او یاد بگیر و رندی کن. تو هم جوری به دنیا نگاه کن و به آن بپرداز که کسی نفهمد که فکرت در حقیقت پیش آن «جانان» است.  طریق رندی چیست؟ چه طور می شود هم با دنیا بود و هم با جانان؟ پاسخ «چنگ خمیده قامت» ادامه دارد:

احوال گنج قارون کایّام داد بر باد

در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

پاسخ این است که، به فکر دنیا باش، امّا نه مانند قارون که آن را فقط انباشته کنی. باید آن را خرج کنی! در چه جهتی؟ خوب، با آنچه که در بالا گفته شد معلوم است. در جهت «جانان». مانند غنچه نباش. مانند گل باش و باز شو و خُرده های زر را خرج کن تا جاودان شوی و این گونه به جانان برسی.

گر خود رقیب شمع است اسرار ازو بپوشان

کان شمع سربریده بند زبان ندارد

رند بودن خیلی سخت است و به این راحتی ها نیست. طوری باید دنیایی باشی و آخرتی و جانانی کار بکنی که کسی نفهمد، وگرنه هنوز همان دیوانه ای هستی که بودی. حتا اگر به اندازه ی روشنایی یک شمع اسرارت برای دیگران فاش شود کارت تمام است. کسی سر سوزنی از اسرار رندان خبردار نمی شود. شمع به این دلیل سرش بریده است که سرش در آتش است و دیگر نه سری دارد و نه سرّی تا به سامان آن بیندیشد و بپردازد. به همین دلیل، از بیان سرّ دیگران ابایی ندارد و زبان شعله اش را چیزی نمی تواند خاموش کند.

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

گرچه ظاهر حرف حافظ نشان نمی دهد ولی می شود این طور استنباط کرد که او طریق رندی را پذیرفته  و هنوز، با هر رفتاری که از خودش نشان بدهد، بنده ی همان شاه است.  بندگی چه با رندی و چه با دیوانگی، میل به جهان نیست، نگاه به «جمال جانان» است.