انسان یعنی آزادی، آبادی؛ بررسی شعری از احمد شاملو
انسان یعنی آزادی، آبادی؛ بررسی شعری از احمد شاملو
محمدرضا نوشمند
آه
اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند
سالیان بسیار نمیبایست
دریافتن را
که
هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده!
"احمد شاملو"
این شعر کوتاه بیانگر آرزوی احمد شاملو برای رسیدن به انسان آرمانی و آزادی آرمانی است. اغراق موجود در آن، ناشی از فاصله ای است که دنیای امروز نسبت به هر دو –که از نظر احمد شاملو در واقع یکی اند- احساس می کند. آرزوی احمد شاملو بیش تر جنبه ی عاطفی و خیالی دارد. خیلی کلُی است. تنها پیش از رسیدن به حکومت، و فقط به عنوان شعار به درد آزادیخواهان می خورد. پس از رسیدن به حکومت، هنگامی که آزادیخواه دیگر آزادیخواه نیست و برای خودش و هوادارانش سیاستمدار کاملی شده است، و هنگام تدوین قانون برای اداره ی جامعه و حفظ نظم و ثبات حکومت دیکر به کار او نمی آید. بعد، نوبت آزادیخواهان دیگر است که بخوانند:
آه
اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند
سالیان
بسیار نمیبایست
دریافتن را
که
هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
«آه»- واژه ای عاطفی برای بیان افسوس و تأسف- و «اگر» -قیدی برای بیان یک شرط- با هم این واقعیت را می رسانند که فرصتِ مورد نیاز و دلخواهِ شاعر وجود ندارد؛ و آزادی سرودی نخواهد خواند. آزادی حتا به اندازه ی پرنده ای کوچک مجال خواندن سرودش را ندارد. آواز نامفهومی که از گلوگاهِ پرنده ی کوچک بلند می شود آن قدر هست که ثابت کند این پرنده هست و زنده است. شاعر می خواهد، دستِ کم، از آزادی همین قدر صدا دربیاید که بشود ثابت کرد که وجود دارد.
اگر احمد شاملو فقظ آزادی را به پرنده ای تشبیه کرده بود که نمی تواند سرود بخواند و یا حق آواز سردادن ندارد کار مهمی انجام نداده بود. چنین تشبیهی در کار شاعران زیادی دیده می شود. هنر احمد شاملو در این است که حرف و تشبیه مهم تری را به تصویر آغازین شعرش پیوند زده است. از منطق کلامش می توان متوجه شد که او آزادی و انسانیت انسان را لازم و ملزوم یکدیگر، و در واقع، یکی دانسته است. نبودي آزادی نبودِ انسان است. انسان تا وقتی که آزاد نیست، انسان نیست.
احمد شاملو با گزاره های شرطی اش و با برهانی قاطع می خواهد این گونه نتیجه گیری کند:
اگر آزادی وجود داشته باشد، انسان حضور خواهد داشت. و جایی که انسان حضور دارد، آبادانی وجود دارد.
امّا،
آزادی وجود ندارد، پس انسان وجود ندارد. و چون انسان وجود ندارد آبادانی وجود ندارد.
بعد ، او همین استدلال را سروته می کند که به اینجا می رسد:
ویرانی وجود دارد، پس، انسان وجود ندارد، پس، آزادی وجود ندارد.
ویرانی برای رسیدن به آزادی است. دیوار به این علت ویران شده است تا کسی برای خودش و دیگران راهی به هوای آزاد باز کند.( این خرابی در هر موردی می تواند اتفاق بیفتد. روابط غلط تجاری و اداری و ...، دیوارهای فروریخته ای است برای رسیدن به چیزی که موانعی سر راهش وجود دارد. این شعر احمد شاملو، کلی تر از آن است که شعری صرفاً سیاسی باشد. در اشعار صد در صد سیاسی، اسامی و حوادث خاص جای مفاهیم کلی مانند «آزادی» را می گیرد. شعری مانند این، به ظاهر، در مقایسه با آن گونه اشعار، کبریتی بی خطر به حساب می آید.)
سالیان
بسیار نمیبایست
دریافتن را
که
هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
شاعر بر این باور است که فهمیدن رابطه ی بین ویرانی و عدم وجود انسان و انسانیت نیاز به تجربه ای طولانی ندارد. امّا، حرف مهم تر او که در پس این چند جمله ی ساده است این است که برای فهمیدن چنین واقعیت و حقیقتی، لازم نیست چندین سال در تاریخ عقب برویم تا نمونه و شاهد بیاوریم. همین چند سالی را که هر یک به چشم خود دیده ایم برای اثبات این ادعا کافی است.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.
اگر این تجربه ی سالیان اندک به اندازه ی عمر خودِ شاعر و یا مخاطب اش هم در نظر گرفته شود، آن چنان قانع کننده است که می شود آن را به سرتاسر تاریخ حجیم ویرانی ها تعمیم داد. در فقدان آزادی، ویرانی از جسم انسان شروع می شود. جسمی که زخمی دارد که تمام عمر از آن خونابه می چکد؛ درد خشکی دار د که التیامی ندارد.
تولّدی که آغازش با نعره است، تولّدی حیوانی است؛ انسان هنگامی ورای این جسم حیوانی اش مطرح می شود که صفت «آزاد» را به شخصیت و هویت خود افزوده باشد. نعره ای که گویا نشان قدرتِ ظاهری است؛ سرانجام با درک ضعفی که ناشی از قیدها و بندهاست به نفرتی که عین ویرانی و مرگ است تبدیل می شود. انسان این چنین آن غایب بزرگی شد که رفتن اش آغاز ویرانی بود. سرگذشت و سرنخ ویرانی ها را که دنبال کنیم به جایی می رسیم که انسان و انسانیتی وجود ندارد.
همه ی چیزهایی را که انسان نیاز دارد تا باشد و انسان باشد اگر یک به یک بررسی کنیم آخرش به آزادی می رسیم که وجودش برای انسان واجب تر از همه ی چیزهای دیگر است. چیزهای دیگر برای وجود انسان بی آنکه بخواهد انسانیت اش را حفظ کند ضروری است. حتی اگر بخواهد انسانیت را رعایت نکند می تواند آنها را بیش تر و بهتر داشته باشد. این آزادی است که برای حفظ انسانیتِ انسان از هوا و آب و نان واجب تر است. خدمات درمانی بهتر برای استفاده ی بیش تر از هوا و دسیدن به عمر طولانی تر است؛ وام درشت تر برای کندن چاه عمیق تر و رسیدن به آب بیش تر است، مدرک تحصیلی بالاتر برای رسیدن به لقمه ی نانی بزرگ تر است. فرق نیاز انسان به اینها با نیاز حیوانات به مشابه اینها در تفاوت اسامی است، نه در تفاوت انسانی. برای رسیدن به این تفاوت و برای انسان شدن، آنچه که واجب است آزادی است. تا چه اندازه واجب است؟ به اندازه ای که تکرار بند نخست شعر در انتهای آن تأکید می کند:
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده!