حافظ و سازش با غیر یار و سوزش از هجران یار

محمدرضا نوشمند

 

شخصیت پردازی و شخصیت سازی در قالبی مانند غزل کار سختی است، ولی معرفی جنبه های گوناگون شخصیت انسان کاری است شدنی و شاعری با توان حافظ از پس آن برمی آید.

حافظ در غزل455، با مطلع «ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی»، در فضای تنگ غزل تلاش می کند چهره های متفاوت انسان را به کمک استعاره و کنایه وترفندهای ادبی به ما نشان بدهد. او برای شناخت تجربی ابعاد و امیال انسان، خودش را روی تخت روانکاوی غزلش خوابانده است؛ و در ضمن، از بهار به عنوان محکی در آزمایشگاه جهان استفاده می کند تا خواسته ها و گرایش های نفس انسان را رو کند.

هر کسی در بهار همان چیزی را می بیند و می خواهد که در وجود خودش است. هر انسانی در دامنه ی مشخصی از دو جنبه ی متضاد وجود بشر- زمینی و آسمانی، خاکی و دارنده ی روح الهی- گاه بالا می رود و گاه پایین می آید. هر لحظه آن جنبه ای را برجسته تر و نزدیک تر می بیند که به چهره ی واقعی خودش نزدیک تر است.

طرز نگاه آدمها به خودشان و پدیده های طبیعی پیرامونشان، وسعت نگاه و آرزوها و اهدافشان را بیان می کند. ترانه سرایی قرص ماه را در گوشه ی آسمان شب می بیند و حس می کند انگار خدا گوشه ی این  «تخته سیاه» با گچ سفید نوشته که، بهشت از آن کسی است که یارش زیباتر است. پس، می سراید: «آسمون به این گیی، گوشه ش نوشته، هر که یارش خوشگله، جاش تو بهشته.» همین آسمان را با ماه هلالی حافظ می بیند و به یاد آخرت و بهشت موعود می افتد و می گوید: «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو، یادم از کِشته ی خویش آمد و هنگام درو.» شکل ماه و آسمان شب، هر یک را به گونه ای به یاد بهشت می اندازد، ولی نگاهشان و فکرشان و هدفشان، چه در ظاهر و چه در باطن، خیلی با هم فرق می کند. ممکن است تحلیل گری مانند من خیلی زور بزند و با صغرا و کبرا چیدن، آخرش به این نتیجه برسد و دیگران را هم بخواهد به نتیجه ی خودش برساند و بگوید: «البته یار خوشگل می تواند نماد کار نیک باشد. و نیز، اصلاً، آدمی که یار را خوشگل می پسندد و می خواهد، مگر می تواند این قدر بدسلیقه باشد که کار را زشت بپسندد و انجام بدهد؟» امّا، این جور توجیه کردن ها که از هر منتقدی برمی آید، هر خواننده ای را راضی نمی کند.

در غزل مورد بحث، حافظ در باغ بهار چهره های متفاوتی از انسان را می بیند و به ما نشان می دهد. هر بار و با هر تصویری که می سازد، روی خود را با صورتکی از هر یک از آنها می پوشاند،  آنها را خوب و بد می کند، و می گوید شخصیت آرمانی انسان کدام باید باشد. و سرانجام، بدون رودرواسی می گوید کدامیک از آنها درست قالب چهره ای است که زمانه و واقعیت های روزمره از او ساخته است. حافظ نشان می دهد که تا چه اندازه از آزمایش با بهار سربلند بیرون آمده و یا سربه زیر است. شاید خودش را با دیدی واقع گرایانه چند جور معرفی می کند تا ما را به خودمان بشناساند. شاید دارد به در می زند تا دیوار بشنود. به هر حال، پیداست که آن قدر انصاف دارد که اوّل سوزنی به خودش بزند و بعد جوالدوزی به دیگران. در این سنجش که با آزمون ِ بهارِ هوس انگیز انجام می شود، ما هم یکی مثل حافظ و شاید بدتر از او. حافظ هم یکی از ما و شاید بدتر از ما! افکار و غرائز او جوری در غزلی که بررسی اش را خواهید خواند آشکار است که لازم نیست از او قدیسی بسازیم که دستش را از دنیا شسته و پایش را از در خانه ی سلطان دور نگه داشته تا فقظ و فقظ با خدا و برای او باشد. گرچه شعرِ حافظ عادّی نیست و عالی است، هر چه او را در شعرش اجتماعی تر و عادّی تر ببینیم، خود را به او، و او را به خود نزدیک تر احساس خواهیم کرد.

واقعیت این است که، گرچه تفاوت هایی بین ما و حافظ وجود دارد، یک چیز بین ما و او مشترک است، و آن این که ما، همگی، حس و نیازهای غریزی و طبیعی مشترکی داریم. شاید در بیان آنها با هم تفاوتی نداشته باشیم، ولی در نحوه ی برآورده کردن و مهارکردنشان راهمان از هم جدا می شود.

لطفاً این غزل را با دقتی ورای روخوانی معمولی بخوانید؛ و بعد، بررسی همراهِ آن را با نیازی فراتر از معنی تحت اللفظی ابیات که با پس و پیش کردن فعل و مغعول و فاعل و ... انجام می شود  تجزیه و تحلیل کنید:

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ غافل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

 

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

 

حالا، بهتر و درست تر این است که بررسی این غزل را با سخنی در باره ی چهار بیت آخر آن آغاز کنم:

در نسخه ی حافظ شیراز به روایت احمد شاملو  سه بیت پایانی این غزل حذف شده است و شاملو فکر می کند پرونده ی این غزل با بیت انتهای آن به آسانی مطابق میل و معنی مورد نظر او بسته می شود. حالا که اسم احمد شاملو آمد، انصاف نیست که روایت او از این غزل را در اینجا نیاورم. این طور بهتر می شود حاصل کارش را داوری کرد. با حوصله از اوّل تا آخرش را بخوانید و به تفاوت های ریز و درشت آن با نسخه ی قبلی توجه کنید. شاملو در همه ی ابیات این غزل، دست کم با نقطه و کامایی، دخل و تصرف کرده است؛ حتی ترتیب ابیات، آن ترتیبی نیست که در  نسخه ی قبلی دیده اید:

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مددیابی چراغ دل برافروزی.

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر بخت فیروزی.

ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر کو نیز همچون من غمی دارد شباروزی.

جدا شد یار شیرینت؛ کنون تنها نشین ای شمع!

که حکم آسمان است این، اگر سازی و گر سوزی.

 

سخن در پرده می گویم: ز خود چون غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی.

چو امکان خلود، ای دل، در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی.

چو گل گر خرده ئی داری، خدا را، صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی.

برو مِی نوش و رندی ورز و ترک زرق کن ای دل

کز این بهتر عجب دارم طریقی گر بیاموزی.

طریق کام بخشی چیست؟ _ ترک کام خودگفتن!،

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی.

میی دارم چو جان صافی و، صوفی می کند عیبش!_

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی!

به عُجبِ عِلم نتوان شد ز اسبابِ طرب محروم_

بیا ساقی، که جاهل را هَنی تَر  می رسد روزی!

 

به بستان رو که از بلبل زَبور عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی!

مهم ترین کار مثبتی که شاملو در انتهای این غزل انجام داد گذاشتن آن علامت تعجب است که نشان می دهد چیزی برای تعجب کردن وجود دارد. حس می کنم عشق و علاقه و تعصب زیاد نسبت به حافظ – نام و شخصیت او- باعث شده است که از گذشته ای دور برخی با شمّی سیاسی، مذهبی و یا عرفانی سعی کنند با حذف، تغییر و یا توجیه برخی از ابیاتش او را از این غزل و غزل های مشابه پاکدامن بیرون بیاورند. به همین خاطر، دست او را از حلقه ی در خانه ی وزیر و از سفره ی سلطان کوتاه کرده اند. از لحن بیان حافظ در چهار بیت آخر  نسخه ی نخست- اگر همه این ابیات از حافظ باشد- معلوم است که خودش هم خوب می دانست که خیلی سخت می شود با قیاس تورانشاه به آصف- وزیر سلیمان- و حتی به خود سلیمان، نگاه کردن به دست او و نشستن بر سفره اش را توجیه و  مفهوم نمادین مثبت تری برای رفتارش جفت و جور کرد. در روایت احمد شاملو، از این ابیات چهارگانه، سه بیت آن نیامده است، در صورتی که با همان تک بیت ارائه شده هم می توان فهمید که حافظ چرا و تا چه اندازه دستش را به سوی دنیا دراز کرده است. او در این بیت می گوید:

به عُجب علم نتوان شد از اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

 

برای درک تأثیر این بیت در ساختار و مفهوم کلی این غزل بد نیست به نحوه ی برخورد دکتر بهروز ثروتیان با این غزل در شرح غزلیات حافظِ او  اشاره ای بکنم. دکتر بهروز ثروتیان از نسخه ای استفاده کرده است که تفاوت هایی با نسخه ی مشهور دکتر غنی و قزوینی دارد که مهم ترین آنها نبودِ چهار بیت پایانی است. اهمیت کار او و تفاوتش با روایت احمد شاملو در این است که چون داشت این غزل را تحلیل می کرد می دانست که فقط با حذف سه بیت آخر نمی شود حافظ را از کار و بار دنیا دور کرد. اگر قرار باشد سه بیت آخر –تنها به خاطر پاکدامن بیرون کشیدن اش از این غزل- بخشی از آن نباشد، به دلیل ساختار غزل و ارتباط معنایی ابیات با یکدیگر، باید بیت ماقبل آن نیز حذف شود. خیز اصلی را به سوی دنیا حافظ با همان بیت برداشته است. (البته، سه بیت دنباله ی آن دارای اشکالاتی است که می شود حق را به آنهایی داد که بعید دانسته اند این ابیات اثر ذهن و قلم حافظ باشد.  با این حال، تحلیل حاضر  با این فرض که هر چهار بیت آخر از خود حافظ است انجام شده است.)

چون موضوع اصلی چهار بیت آخر روی آوردن به دنیا و  مداحی تورانشاه است، حتی بیت ماقبل شان را که به گونه ای تصویر دوری حافظ از یار را نشان می دهد می توان مربوط به همین ابیات دانست.  این بیت مقدمه ای است برای بیان علت جدایی یار از حافظ:

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به نظر می رسد که رفتن به سوی دنیایی که محرابش تورانشاه است، حافظ را از قبله ی یار منحرف و دور کرده باشد. تنهایی حکم آسمانی یی است که نتیجه ی سازش با یک سو، و سوزش از سوی دیگر است. مهم نیست که حالا حافظ با دیگران است، همین که با او نیست برایش عین تنهایی است.

بهتر است حالا برای تحلیل این غزل بر اساس آن نسخه ی کامل تر به بیت نخست برگردیم؛ بعد، دوباره به این ابیاتِ مرموز می رسیم. (این نوع ساختارشکنی در شیوه و کار نقد را باید تحمل کنید!)

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

می توان اینگونه در نظر گرفت که در این بیت هیچ تمثیل جدّی و جدیدی  در کار نیست و حافظ با حسّ نخستین نسیم نوروزی چشم انتظار بهار است تا با هوای خوش و منظره ی سبز آن دلی را که زمستان سرد و تاریک کرده با چراغ نوروز گرم و روشن کند. در نگاه و قرائتِ نخست، «یار» همان بهار است و نسیم، قاصدش که زودتر آمده برای این که از آمدنش خبر بدهد تا میزبان برای استقبال و پذیرایی از او آماده باشد.

ولی حافظ حرفش را در این سطح نگه نمی دارد. آن را در لفافه ی از کنایات و استعارات می پیچد تا تصاویر و معانی دیگری از آن در ذهن ما شکل بگیرد. برای این که بفهمیم منظور اصلی او از «یار» و «نسیم» و «نوروز» چیست باید دنباله ی حرفش را نیز بخوانیم. حرف بعدی حافظ این است:

چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

برای درک تشبیه مصرع اول که با تلمیح مصرع دوم پیوند خورده است چه باید کرد؟

اغلب، غزلیات حافظ را باید با دانشی از موضوعات و درونمایه های مطرح شده در متن قرآن مجید خواند و بررسی کرد. این ربطی به ذائقه ی من و شما ندارد. حافظ چاره ای برای ما نگذاشته است. در این غزل، او با اشاره ای که به «قارون» می کند، ما را حواله می دهد به متن قرآن مجید تا با شنیدن داستان سرنوشت «قارون» از زبان وحی منظور اصلی اش را با محکم ترین تمثیل درک کنیم. گاهی ممکن است فکر کنیم موضوع اصلی غزلی مانند این از آداب و رسوم ملی و حتی غیرمذهبی ماست و فقط باید با همان نگاه آن را دید و سنجید. ولی، اگر حافظ همان تصویر ملّی و میهنی را گرفته و با نگاه قرآنی بازآفرینی کرده باشد، ما با چه نگاه و شیوه ای باید غزل او را ببینیم و بسنجیم؟

آیا از بیت دوم می توان فهمید بیت نخست دربرگیرنده ی چه تمثیل دیگری می تواند باشد؟

عشرتی را که حافظ با قسم به نام خدا می خواهد خودش و مخاطبانش در پی آن باشند چه نوع عشرتی است؟

وقتی حافظ با سوگند به خدا و توسل به او می خواهد کسی کاری را انجام بدهد آن کار، هر کاری نیست، و با همه ی سادگی اش، کار هر کسی نیست. بیت دوم به ما می فهماند که آن کار، کاری خدایی است در برابر غلطی قارونی. حافظ به ما می گوید چه کاری خدایی و چه کاری غلطکاری است. او با تشبیهی زیبا و در عین حال ساده به ما می گوید که آن کار خداپسندانه «زربخشی» یا «انفاق» به شیوه ی گل، و آن کار غلط «زراندوزی» به شیوه ی قارون است. حافظ خیلی خوب با اشاره به گردپاشی گل که به تکثیرش کمک می کند نشان می دهد که منظورش از عشرت چیست. گل آن زر و سرمایه ای را که دارد پخش می کند و خرج می کند تا جاودانه شود. در مقابل، قارون غلط زیادی می کند و کار را به جایی می رساند که زراندوزی اش نه تنها به درد خودش و دیگران نمی خورد، بلکه برای او و امثال او درد بی درمانی می شود که عاقبتش سرنگونی است. پس، تا اینجا حافظ از دوبُعد از ابعاد وجود آدم پرده برداشته است. یکی، بُعد خدایی؛ و دیگر، بُعد قارونی.

در حقیقت، حافظ تصویر سرگذشت قارون را از دل قرآن درآورده و در کلام غزلش جای داده است. پس، باید از دل قرآن راهی پیدا کنیم تا بفهمیم حرف دل حافظ چیست.  به داستان قارون در چند جای قرآن اشاره شده است. با دقت در آنچه قرآن در باره ی قارون می گوید می توان به دلیل اشاره ی حافظ به او در این بیت پی برد و با حساسیت بیش تری ارتباط تلمیحی را که به کار برده با تشبیه پیش از آن و نیز با درونمایه اش درک کرد.

در سوره ی عنکبوت خداوند متعال «قارون» را در ردیف «فرعون» و «هامان» قرار می دهد و داستان سرنگونی شان را پس از بی توجهی به پیام موسی(ع) و تکذیب رسالتش بیان می کند:

و «قارون‏» و «فرعون‏» و «هامان‏» را نیز هلاک کردیم; موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، اما آنان در زمین برتری جویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند! (39)

ما هر یک از آنان را به گناهانشان گرفتیم، بر بعضی از آنها طوفانی از سنگریزه فرستادیم، و بعضی از آنان را صیحه آسمانی فروگرفت، و بعضی دیگر را در زمین فرو بردیم، و بعضی را غرق کردیم; خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولی آنها خودشان بر خود ستم می‏کردند! (40)

مثل کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند، مثل عنکبوت است که خانه‏ای برای خود انتخاب کرده; در حالی که سست‏ترین خانه‏ها خانه ی عنکبوت است اگر می‏دانستند! (41)

 

معمولاً نسیمی که از سوی یار می آید حامل پیام اوست. با دیدن نشان و یا دست نوشته ی دلدار، دل عاشق روشن می شود تا زمانش که رسید و شایستگی اش را که پیدا کرد با دیدن خود او چشمانش روشن شود. به نظر حافظ، مدد خواهی از این نسیمِ پیام آور، دل را به سوی مقصود هدایت می کند و از خاموشی و نااُمیدی بیرون می آورد.

با واژه ی پیام، درجا واژه ی پیامبر به ذهن می آید. آن نسیمی که در غزل حافظ ، پیام نوروز را به گوش همه می خواند، در حقیقت، همچون موسی(ع) است که با پیامی از سوی خدا برای هدایت قومی فرستاده شد که بزرگانش، قارون و فرعون و هامان، گوش شنوایی نداشتند. قافیه ی غزل حافظ می گوید آنها همگی قافیه ی دنیا و آخرت را باخته اند.حافظ با این شاه بیبت غزلش می خواهد همه از سرگذشت قارون عبرت بگیرند. برای اینکه بتوانیم با دقت بیش تر و بهتری تلمیح و تشبیه زیبای موجود در این بیت را بفهمیم باید جزئیات بیش تری از سرگذشت قارون در قرآن مجید را بخوانیم.

در سوره ی قصص، خداوند عاقبت آنچه را که حافظ نامش را گذاشته است «غلط های قارون» نقل می کند. با رجوع به این آیات متوجه می شویم که آن خُرده ای را که هر کسی مانند گل دارد و باید خرج کند همان کار نیک است، و آن عشرتی را که حافظ تبلیغ می کند و قارون تکذیب، در  نیکوکاری است. آدم نیکوکار با چنین ذخیره و گنجی، با دست پُر به عیش مدام می رسد. آیات ذیل از قرآن مجید به گونه ای عشرت یا شادی مطلوب و شادی کنندگان حقیقی را معرفی می کند:

قارون از قوم موسی بود، اما بر آنان ستم کرد; ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود! (به خاطر آورید) هنگامی را که قومش به او گفتند: «این همه شادی مغرورانه مکن، که خداوند شادی‏کنندگان مغرور را دوست نمی‏دارد! (76)

و درآنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب; و بهره‏ات را از دنیا فراموش مکن; و همان‏گونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن; و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش، که خدا مفسدان را دوست ندارد! (77)

(قارون) گفت: «این ثروت را بوسیله دانشی که نزد من است به دست آورده‏ام!» آیا او نمی‏دانست که خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامی که عذاب الهی فرا رسد،) مجرمان از گناهانشان سؤال نمی‏شوند. (78)

(روزی قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند: «ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! به راستی که او بهره عظیمی دارد!» (79)

اما کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند: «وای بر شما ثواب الهی برای کسانی که ایمان آورده‏اند و عمل صالح انجام می‏دهند بهتر است، اما جز صابران آن را دریافت نمی‏کنند.(80)

سپس ما، او و خانه‏اش را در زمین فرو بردیم، و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند، و خود نیز نمی‏توانست خویشتن را یاری دهد. (81)

و آنها که دیروز آرزو می‏کردند بجای او باشند (هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند: «وای بر ما! گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش می‏دهد یا تنگ می‏گیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو می برد! ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمی‏شوند! (82)

(آری،) این سرای آخر تو را (تنها) برای کسانی قرارمی‏دهیم که اراده برتری‏جویی در زمین و فساد را ندارند; و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است! (83)

کسی که کار نیکی انجام دهد، برای او پاداشی بهتر از آن است; و به کسانی که کارهای بد انجام دهند، مجازات بدکاران جز (به مقدار) اعمالشان نخواهد بود. (84)

حافظ به ما می فهماند که گل برخلاف قارون بذر ش را جوری در این دنیا می کارد که در آن دنیا هم تکثیر می شود. برای او دنیا گلخانه ی آخرت است. این آیات روشن می کند که عیش راستین کدام عیش است. این عیش و عشرت در شیوه ی زندگی گل دیده می شود که کارش نیکوکاری است. گل زرهایی را که دارد می بخشد و بلبل نیز از جامش بهره ای می برد. طبیعتِ بلبل که تا اینجا در  طریق کام بخشی یک گام عقب تر از گل است بُعد دیگری از طبع انسان را نشان می دهد:

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

گرچه نام بلبل از بیت سوم وارد این غزل شد، می شود ادعا کرد که حافظ غزلش را از زاویه دید بلبل و با حسّ او شروع کرده است (بلبل نمادی است برای معرفی حافظِ غزلخوان). آن کسی که از باد نوروزی پیام یار را می شنود در وهله ی نخست باید همین بلبل باشد. بلبل چهره ی سومی از انسان را نشان میدهد که در وجود همه نهفته است و دیر یا زود رو می شود. یکی مانند قارون زراندوزی می کند و خیرش به کسی نمی رسد. یکی مانند گل زرافشانی می کند و  خیرش به همه می رسد.  یکی هم مانند این بلبل است که از لطف گل بی نصیب نمانده است. امّا، حافظ نمی خواهد بگوید بهار است، بیا از خوبی و خوشی آب و هوا استفاده کن و خوش باش. می خواهد بگوید بهار آمد، تو هم بیا و مانند گل بهاری شو تا دیگران مانند بلبل بتوانند از تو نصیبی ببرند.

آیا بلبل هم می تواند کاری بکند که مانند گل خیرش به دیگران برسد؟

حافظ می داند مصرف کننده و صذقه بگیر بودن خالی نه کاری دارد، و نه سود زیادی.  او نیز  مانند بلبل از گل و از بهار بی نصیب نبوده است. امّا خوب می داند که مشکل بلبل بودن در این است که بلبل همیشه بلبل نوشنده باقی بماند و هرگز نوشاننده نشود. آن وقت می شود عین قارون. بلبل با غزلخوانی اش طبع گل و طبیعت بهاری پیدا می کند. با غزلخوانی اش هم شادی می بخشد و هم غزل گفتن را به دیگران یاد می دهد. هنگامی که حافظ از غزلخوانی بلبل می گوید غیرمستقیم دارد از خودش به ما می گوید، و با صنعت استدلال نهفته در صنایع ادبی اش بهانه ای برای غزلخوانی در محضر تورانشاه می تراشد.   

بلبل با غزلخوانی اش کاری را می کند که گل با زرافشانی اش انجام می دهد. پس در صفیر فیروزی بلبل همان پیامی باید باشد که در نسیم نوروزی و در زرافشانی گل بوده است.

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

این دو بیت را حافظ به خودش می گوید. نتیجه اش این است که حافظ از بلبل غزل گفتن و مخاطب یافتن را یاد می گیرد.

چون در رفتن به صحرا و گلزار و پرداختن به جام گل و غزل بلبل، کام جویی دنیا و فراموشی مرگ و آخرت است، حافظ دلش نمی خواهدخودش را به اینها مشغول و محدود نمی کند. می داند اگر مانند بلبل حیطه و موضوع و مخاطب آوازش بسته  و محدود و کوچک باشد فاصلهی زیاد بین خودش و آن یار بزرگ را نمی تواند کم کند، و هر آن ممکن است با خودخواهی پایش بلغزد و آدمی بشود مثل قارون. حافظ در ادامه ی شعر نشان می دهد دلش همیشه به بلبل بودنش خوش نیست. از بلبل فاصله می گیرد؛ و  اینبار، خودش را با  قمری برای  غمی که در دل دارد همدل می بیند. ما نیز یکباره متوجه می شویم آن انسانی که همچون بلبل ظاهری شاد دارد، دلش تا چه اندازه مانند قُمری لبریز از غم است. دلِ حافظ با قمری، ولی عملش مانند بلبل است. دلش پیش یار است، ولی برای گذران زندگی غزلش برای تورانشاه است. همین غصه اش را بیش تر می کند.

حافظ با زبان کنایه می گوید که صفیر فیروزی بلبل، با حسّ نشستن بر این تخت فیروزه، مانند حکومت فرعون و سرمستی قارون در این دنیاست. بیت بعدی را انگار بلبل دارد در دل حافظ این گونه می خواند:

چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

این حرف را حتی اگر بخشی از صفیر فیروزی بلبل بدانیم، بر اساس نسخه ای که چهار بیت آخر این غزل را حذف کرده است، می توانیم بگوییم که حافظ از معنی سطحی اش گذشته است و معنی معنوی تری را مد نظر دارد. «ایوان فیروزه» کنایه از زمین و زندگی گذرای مادّی است. معنی نخست این بیت می تواند آن معنی ظاهری اش باشد که خیلی ها روی همان مانده اند، و آن به زبان ساده این است: «چون قرار نیست برای همیشه روی این زمین زنده باشیم و بتوانیم خوش بگذرانیم، بهتر است بجای غصه خوردن  همین چند دم عمر را غنیمت بشماریم و سرگرم عیش و نوشِ خود باشیم.»

امّا، «امکان خلود» مربوط به دنیای پس از مرگ است؛ و معنی دوم این بیت ناشی از چنین برداشتی است. می شود گفت که غنیمت شمردنِ «مجال عیش» باید برای رسیدن به فیروزی و بهروزی یی باشد که آن امکان را فراهم می کند. پس این عیشی که حافظ تبلیغ می کند کامجویی برای پیروزی در چرخه و چرخش محدود گردونه ی بخت و افبال دنیا نیست.

آن عشرتی را که با نگاه دنیایی می شود از شعر حافظ بیرون کشید در بیان قصه ی قارون ناپسند و نازل نشان داده شده است. همان طور که ملاحظه کرده اید، قرآن مجید نقل می کند که عدّه ای، ابتدا از دنیاطلبی و سادگی شان، با دیدن قارون و ثروت و زینت هایش آرزو می کردند که ای کاش همچو او بودند وهمچو او تفریح می کردند و از «حظّ عظیم» برخوردار می شدند. همین آدمها، با دیدن عاقبت قارون از گفته و خواسته ی خود پشیمان شدند. غیرممکن است حافظ با دانستن پیام موسی(ع) که از سوی خدا به قارون گفت: «لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين،» حالا مدافع تفریحی باشد که قارون در پی اش بود و ناکام ماند. البته این پرسش را می شود مطرح کرد که مگر می شود حافظ بداند که درستِ درست چیست و بعد بیاید آن غلطِ غلط را انتخاب کند. ساده ترین پاسخش این است که بگوییم حافظ منکر معاش نیست، بلکه عیش به شیوه ی قارون را نمی پسندد. پاسخ پیچیده اش این است که بگوییم جمع این افکار و گرایش های مخالفِ هم در حافظ نشان می دهد که دچار چند شخصیتی عجیبی است که مانند آن را در وجود دیگران که می بیند نامش را «ریا» می گذارد؛ در حالی که شاید تعبیری که برای این خصلت در وجود خودش می خواهد بیاورد «ناچاری» است. حافظ ریایی را که در کار خودش است با تشبیه به زرافشانی گل و غزلخوانی بلبل جوری توجیه می کند که از نفاقش توجه ما به سمت انفاقش کشیده شود. پارادوکس و نقیضه نمایی که با چهار بیت پایانی وارد غزل حافظ می شود این است که او چیزی را انکار و تکفر می کند که سرآخر خودش آن را تأیی و تمجید می کند.  او طرز زندگی قارون را «طریق کام بخشی» نمی داند، به همین دلیل  در پاسخ به پرسش بلاغی اش در ادامه ی یافته هایش به این نتیجه می رسد که:

 

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

آدمی که کام بخشی را بلد نیست، بدون شک کام گیری را هم بلد نیست. آدم باید خیرش به کسی برسد تا خیری به او برسد. مشکل اصلی نیت و جهت خیررسانی است. کلاه سروری کلاه از خودگذشتگی است. در از خودگذشتگی گل، آن تفریح و عشرتی را که عوام دنبال می کنند نمی توان دید. کام گیری برای حافظ هنگامی میسر می شود و رخ می دهد که  در کنار آن کام بخشی وجود داشته باشد. گرچه به ظاهر کسی که چیزی را از دست می دهد تا به دیگری نفعی برساند، و یا دچار زحمتی می شود تا دیگری راحت باشد کامش تلخ می شود، ولی در حقیقت این کام بخش کام خودش را جور دیگری شیرین می کند. ولی، تا چه اندازه و به چه قیمتی مشکل بعدی اش است.

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ رُک و راست می گوید که با کنایه دارد حرف می زند. این کنایه را هر کسی هر جور برایش مزه می کند معنی می کند. مثلاً، یکی ممکن است بگوید حافظ منظورش این است که، عزیزم حجابت را کنار بگذار و مانند گل خودت را به همه نشان بده و از زتدگی لذّت ببر. زندگی همین چند روز است. همین دم را غنیمت بشمار و غصه ی دیروز و فردا را نخور. یکی هم ممکن است بگوید منظور حافظ این است که بگوید تا کی می خواهی خودت را به نفهمی بزنی و هر چه داری خرج این دنیا کنی. سر کیسه را شل تر کن تا  ارتفاع صدقات و خیراتت از جیب و شکم و دهان خودت و دیگران بالاتر برود. دنیا همین چند روز است، به فکر چیزی فراتر از دنیا باش!

حرف حافظ حتی اگر حرف سومی باشد، از این دو تا به کدام نزدیک تر است؟

حافظ با کنایه دوباره می خواهد انسان را به احسان کردن مانند گل دعوت کند. غنچه که خود را می گیرد و  پنهان می کند چیزی برای عرضه کردن ندارد. خیلی از غنچه ها پیش از باز شدن پژمرده می شوند.  حافظ می خواهد غنچه دستش را بیرون بیاورد و باز کند و گل بشود و مانند گل خرده هایش را ببخشد. از این فرصت چند روزه تا می تواند استفاده کند. بهترین روش استفاده کردن از آن، استفاده رساندن به دیگران است.

موضوع محدود بودن دنیا و کوتاهی عمر آدمی چیزی نیست که فقط «دم غنیمتی ها» از آن دم زده باشند. حافظ خوب می داند که به کوتاهی عمر و گذرا بودن کار جهان در قرآن با هدف دیگری اشاره شده است. خداوند در سوره ی مؤمنون می فرماید:

 (خداوند) (به کافران) می‏گوید: «چند سال در روی زمین توقف کردید؟» (112)

(در پاسخ) می‏گویند: «تنها به اندازه یک روز، یا قسمتی از یک روز! از آنها که می‏توانند بشمارند بپرس!» (113)

می‏گوید: «(آری،) شما مقدار کمی توقف نمودید اگر می‏دانستید!» (114)

آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریده‏ایم، و بسوی ما باز نمی‏گردید؟ (115)

 

پس، آن فرد فیروز و بهروزی که در غزلخوانی بلبل و شعر حافظ صفیرش شنیده می شود خوب است همان فرد فائزی باشد که به گواه سوره ی مؤمنون در بند این چند روز اقامت روی زمین نیست.

 حافظ با دید مثبت درباره ی تخت نشینی میرنوروزی صحبت نمی کند. او که از ماجرای میرنوروزی خبر دارد، با اشاره به آن در پرده ی غزل منظورش را می رساند. بد نیست بدانیم اصل داستان میر نوروزی چیست و او نماد چه کسی است.

می گویند در ایام نوروز رسم بود برای تفریح و خنده فردی را بر تخت می نشاندند و پس از پایان ایّام جشن، زمان سلطنت او نیز به آخر می رسید و دوباره همانی می شد که بود.

و نیز آورده اند که، «در سال هفتم جلوس شاه عباس اول منجمان پیش گویی کردند که آثار کواکب و قراناتِ جوّی حاکی از آن است که شخصیتی بزرگ و عظیم الشأن از منسوبات آفتاب که مخصوص سلاطین بوده است نابود خواهد شد و ممکن است این اتفاق در ایران روی دهد. جلال منجم یزدی که از اخترشناسان بنام آن روزگار بود این تدبیر را پیشنهاد کرد که پادشاه در آن سه روز خود را از سلطنت خلع کند و شخصی مجرم و واجب القتل را به این سمت منصوب دارد، به طوری که صدق پادشاهی از او به فعل آید و بعد از سه روز اگر حادثه بر او واقع نشد او را به قتل برسانند. همگان این تدبیر را موافق عقل یافتند و اختیار به نام استاد یوسف ترکش دوز افتاد که در شیوه ی الحاد موسوم و موصوف بود. شاه عباس خود را از سلطنت خلع کرد و نام پادشاهی بر او اطلاق فرمود و بعد از سه روز که خطر دفع شد او را کشتند و شاه دوباره بر تخت سلطنت جلوس نمود.» (از فرهنگ اساطیر و داستان واره ها تألیف دکتر محمدجعفر یاحقی)

«حاجی فیروز» یا همان «میرنوروزی»، غلام سیاهی است با جامه ای تجملی، که آن را چند روزی به عاریت به تن کرده است.  او دلقکی است که دایره ای را می نوازد که نغمه سازش شخص دیگری است، و با نوای آن رقص مرگ خود را انجام می دهد تا بلاگردان امیر واقعی شود.

ولی، حقیقتی که فراتر و مهم تر از داستان غلامی است که میرنوروزی می شود این است که فرعون که امیر واقعی است و همراهانش،هامون و قارون، همگی میرنوروزی اند. حرف قرآن از این حرف هم خیلی مهم تر است. اهمیت اش در این است که می گوید انسان با آن مقام خلیفة اللهی اش در روی زمین، فعلاً به عظمت آسمان ها و زمین نیست و در حقیقت فقط چند روزی بازیگر نقش خلیفه خدا در روی زمین است. باید بماند و ببیند آیا پس از سنجش اعمالش خلیفه ی همیشگی می شود یا نه. جالب است که در قرآن مجید، در سوره ی غافر، پس از یادآوری سرنوشت قارون این آیه نقل می شود که:

لخلق السماوات و الارض اکبر من خلق الناس و لکن اکثر الناس لا يعلمون (57)

آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است، ولی بیشتر مردم نمی‏دانند. (57)

توجه به بهار به جای توجه به انسان درک همین نکته است که بیشتر مردم نمی دانند.

 

حافظ سرانجام نشان می دهد که نمی تواند مدام ظاهرش را بدون بروز حرف دلش شاد نگه دارد؛ می گوید:

ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

قُمری نیز مانند بلبل حتماً با نسیم نوروز و آمدن بهار خوش حال شده است؛ ولی غصه ی شبانروزی اش در دوری شبانروز ی اش از یارحقیقی است- با یاران موقتی دلش را الکی خوش نمی کند. چند روز میرنوروزی بودن او را راضی می کند. قُمری یک مرحله جلوتر از بلبل است. در شادی و غزلخوانی مطلق نمانده و کارش به نوحه خوانی رسیده است. شاید اندوه قُمری از این باشد که ورای ظاهر طبیعت و سرانجام خود را  می بیند. بیت بعدی تا حدودی علت اندوه حافظ را بیان می کند:

میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ غافل را مبادا بخت بد روزی

حافظ دوست دارد مانند گل و بلبل دستش پر باشد و خیرش به این و آن برسد. ولی، ایراد کار در انتخاب کسی است که می خواهد به او خیری برساند، و همچنین، انتخابِ خودِ او از جانب کسی است که خیرش باید به او برسد. صوفی حافظ را ناامید می کند چون واکنش اش نشان می دهد که خیری در میِ او نمی بیند. منظور حافظ از این شرابی که مانند جان صاف است چیست؟ به نظر من، شرابِ حافظ غزل اوست که مانند جان او صاف است برای این که ریایی در آن نیست. (دست کم خودش فکر می کند که این طور است.) این جان را نسیم بهار در او دمیده است. بنابراین، یار و بهار باهم در صافی آن نقش دارند. می حافظ و پیاله ی غزل او مانند جام گل است که بلبل از آن می نوشد و سرمست می شود؛ همچنین، مانند آواز آن بلبلی است که باید غزلخوانی را از او یاد گرفت. ولی، عیب صوفی این است که صافی این می و غزل را درک نمی کند و طالب آن نیست. صوفی که ظاهر صاف را برگزیده است، باطن صاف غزل او را نمی بیند و نمی فهمد.

مطایق این نسخه از حافظ، با توجه به واژه ی «غافل» در مصرع «خدایا هیچ غافل را مبادا روز بد روزی» مجبور می شویم بگوییم که حافظ خود را غافل می نامد و آرزو می کند که بخت بدی مانند رودررویی با صوفی نصیب هیچ غافلی نشود. (بعید است، گرچه غیرممکن نیست، که حافظ صوفی را غافل معرفی کرده باشد. اگر منظور حافظ از «غافل» خودش بوده باشد، حتمآً از دید صوفی خودش را این طور دیده است.)

ولی، من با توجه به بیتی که با آن چرخشی در رفتار حافظ بوجود می آید و واژه ی «جاهل» در آن آمده است  واژه ی «عاقل» را بیش تر ترجیح می دهم، برای اینکه حافظ پس از ناامیدی از در صوفی به این نتیجه می رسد که، «به عُجب علم نباید خودش را از اسباب طربی که جاهل با آن شاد و روزی اش فراهم است محروم کند.»

این بخت بدی که حافظ از آن حرف می زند تنها محدود به این چند روز  تخت نشینی موقت نیست. بدبختی بدتر این است که آدم احساس کند که این دوری موقتی از یار، دوری همیشگی خواهد بود و دیگر چشمش به جمال یار روشن نخواهد شد. با چنین احساسی است که حافظ می گوید:

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

چرا این غزل که با «نسیم باد نوروزی»یی که از «کوی یار» می آمد و با خوش بینی روشنایی دل با مدد گرفتن از آن شروع شده بود این قدر غمگین پیش می رود؟ اگر نوروز شادی آور است، پس این غم را چه کسی و یا چه چیزی آورده است؟ شاید پس از اینکه صوفی دستِ رد به سیته ی حافظ زد، او مجبور شد دنبال مشتری دیگری برای این می صاف باشد. این طور، هم خیر او به کسی می رسید، و هم خیر دیگری به او. این چنین شد که غزلخوانی حافظ به خدمت مدح تورانشاه درآمد- تا چه حد خداپسندانه یا مشرکانه!؟ جوابش در غم و حسّ تنهایی حافظ است. گرچه صوفی آن یار شیرینی که از حافظ جدا شد نیست، ولی دلیل جدایی آن یار شیرین از حافظ چندان دور از دلیل جدایی صوفی از او نیست. همین جدایی، که تا این اندازه ذهن حافظ را به خود مشغول کرده است می تواند دلیل دیگری برای اندوهش باشد.

امّا، این یار شیرین کیست؟ استاد شجریان که این غزل را خوانده است، و زیبا هم خوانده، نظرش این بود که این یار شیرین همان سالی است که با فرارسیدن سال جدید، آدم از آن جدا می شود و آن را پشت سر می گذارد. نظر خوبی است. باز ثابت می کند که گذشت زمان به جای این که آدم را غافل و بی خیال کند تا دم را برای همین دم گذرا غنیمت بداند، او را عاقل می کند تا به فکر دمی ازلی باشد. ولی، با رجوع به بیت نخست که در آنجا نیز از یار و نسیم یار صحبت شده است باید این یار شیرین را همان یار و وجودی فراتر از زمان و مکان بدانیم. درست است که عمر سپری شده شیرین بود. ولی سال نو با خود تجدید حیات شیرینی را به همه می دهد که جایی برای اندوهی این چنین سوزناک باقی نمی گذارد. دوری از یار جدا شده خیلی جدی تر از این است. دوری از این یار شیرین دوری از آن پذیرنده ی می و غزل صاف است. برای شمع، این یار جدا شده می تواند پروانه ای باشد که رفته و دور شده و دیگر دور این شمع نمی گردد؛ و یا پروانه ای باشد که به آتش این شمع سوخته و دیگر در کنار او و با او نیست. در هر دو مورد، خود حافظ مانند شمع مسئول دوری و سوختن یار خود است. چرا؟ خودِ حافظ هم مانند احمد شاملو و خیلی ها نگران است که چرا باید خیرش به کسی همچون تورانشاه برسد. ابیات بعدی اش هم با زبان بی زبانی علت دوری آن یار و سوختن شمع وجودش را توجیه می کند. این ابیات بیانگر سوزش و سازش حافظ با زمانه ی خود است:

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

لحن بیان حافظ این معنی را می رساند که، علم نباید باعث کِبر و خودپسندی عالِم و در پی آن محرومیت اش از چیزهایی شود که موجب سرگرمی و شادی و حتی فراهم شدن روزی اش است. عالم با ریاضت می خواهد به سعادتی برسد که جاهل بی دردسر در دست دارد.

فرق عالم و جاهل در نوع اندوهی است که عالم دارد و برای رهایی از  آن دنبال اسباب طربی می گردد که شادی خودش را دارد. جاهل که ظاهربین است و غافل، با ساده ترین بهانه ی زودگذری شاد می شود. جاهل و میرنوروزی از این نظر شبیه همند. ای کاش حافظ تنها به ظاهر کار جاهل را تأیید می کرد، و ای کاش این تجاهل به خاطر  این می بود که بگوید هر عالمی برای پیگیری آنچه که درست می داند باید خودش را نسبت به آنچه که دیگران درست می دانند به جهالت بزند تا در راهی که در پیش گرفته است راحت تر و شادتر به سوی هدفش گام بر دارد. امّا، ابیات بعدی نسخه ی مورد بررسی ما ثابت می کند که حافظ در عمل نیز با آن جاهلی که دنبال روزی بی دردسر است همسو است. خودش می داند که با این کارش، کاری کرده است که به جای نزدیک شدن به یار اصلی هر دم دارد از او دورتر می شود، ولی زمانه چاره ای برایش نگذاشته است. اگر حافظ مطمئن بود که آن نسیمی که در بیت نخست از کوی یار  آمد، به آمدن یا رسیدن به یار منجر می شود دیگر موردی ندارشت که همچون شمع ِ دور از یار اندوهگین باشد. ولی، انگار خودش خبر دارد که نوعی شرک و دل به غیر یار سپردن باعث شده از یارش دورتر شود.

مسلماً در این ابیات پایانی این فکر در سر حافظ است  که شکم با شعار سیر نمی شود و بدن بدون شِعار پوشش پیدا نمی کند؛ ولی او حرفش را با آن صراحتی که در این ابیاتِ منسوب به خیام آمده است بیان نمی کند:

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی

معذوری اگر در طلبش می کوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار

تا عمر گرانبها بدان نفروشی

حافظ با حس و استدلالی شبیه به این- ولی با رندی- می گوید:

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

حافظ در این ابیات پایانی، دلیل گریز از صوفی و روی آوردن به مجلس و سفره و کیسه ی تورانشاه را بیان می کند. شاید، با دلخوشی دارد تورانشاه را به آصف- وزیر سلیمان نبی- تشبیه می کند تا به خیال خودش نه از دنیا عقب افتاده باشد و نه از خدا غافل. او برای توجیه کارش می گوید این تنها او نیست که با مدح تورانشاه دنبال عیدی اش است، همه ی دنیا کارشان همین است. حتی پارسایان مشرکانه تورانشاه را محراب دل و دیده ی خود می دانند و  پیشانی اش قبله ی صبح خیزانی است که نماز صبح شان هرگز قضا نمی شود. خیلی سخت می شود از این سه بیت صنعتی را بیرون کشید که بتوان با آن تورانشاه و خدا را یکی دانست. حتی تورانشاه را نمی شود جای خلفا و اولیا نشاند تا کار حافظ پیروی از خلافت و ولایت بزرگان دین باشد. امّا، با این ابیات می شود حس کرد که حافظ آگاهانه یا ناخودآگاه چند روزی برای روزی و متاعی قلیل با مداحی در لباس میرنوروزی بلاگردان تورانشاه شده است.

(من هم مانند خیلی ها فکر می کنم این سه بیت، شخصیتی از حافظ می سازد که با همه ی توجیهاتی که پشت آنهاست نمی توان باور کرد که کسی آنها را نوشته باشد که ابیات دلنشین و موجه پیش از آنها را نوشته است. باور کنید، مطابق قواعد نقد، برای اینکه بتوانم این نسخه ی مفصل تر را بررسی کنم سعی کردم به خودم بباورانم که این ابیات نیز از همان حافظ صبح خیزی است که برای شعرش چنان مقام و ارزشی قائل است که می گوید:

«صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند.» )