بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (3)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (3)
مقدمه:
از حرف های ساده تر گاهی بی هوا فلسفه های پیچیده تری بیرون می آید. این حرف ها اگر فقط در سطح حرف تلقی شود، یک گوش در می شود و یکی دروازه، و بعد از مدتی اهمیت شان کم تر می شود. امّا، هنگامی که این حرف ها مانند مذهبی می شود که مبنای اعتقادی خودش را می سازد، مبانی اخلاقی خودش را می آورد، و اعمال و عبادات خودش را بنا می گذارد، دیگر نمی توان از آنها سرسری گذشت. ممکن است بگویید حرف های سهراب آن قدر پیچیده نیست که از آن ها چنین توقعی داشته باشیم. می گویم باید سر و ته این متنی را که پا به پای صدای آب می خوانیم با هم خوب جفت و جور کنیم تا بتوانیم با اطمینان در رد یا قبول برداشت هایی از این دست نظر بدهیم. چند گام که در متن جلوتر برویم ا سهرابی روبرو می شویم که در باره ی کودکی اش دارد می گوید:
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
مخالف این جملات این می شود که بگوییم حالا سهراب برخلاف دوران کودکی اش آب را بافلسفه می خورد، و توت را با دانش می چیند. سهراب در ادامه ی سرگذشت اش نشان می دهد که پس از گذر از آن دوران مثل همه-گاه آگاهانه و گاه بی هوا- برای هر چیزی فلسفه ای می بافد، و گاهی بی اختیار هر چیزی را می خواهد با دانش کُنج کند. یک نظر کوتاه به ساختار کلی این شعر نشان می دهد که در رسیدن به این برداشت چندان بیراهه نرفته ایم. سهراب «صدای پای آب» را با معرفی خود شروع می کند. بعد، سعی می کند دانش و تجربیاتی را که به خودشناسی اش منجر شده بیان کند. بعد، با یافته هایش به تعریف خاصی از زندگی می رسد و مطابق با آن نیازهایش را بیان می کند. بعد، درک دیگران از زندگی و نیازهایشان را با خود مقایسه می کند و غیرمستقیم حق را به خودش می دهد. وکم کم با رسیدن به آخرین جملاتش متوجه می شویم که با اصول اخلاقی برآمده از حس و درک شخصی اش از زندگی- فیلسوفانه والبته نه با تحکم- به دیگران نصیحت می کند که چگونه زندگی کنند و در پی چه چیز باشند. بند پایانی «صدای پای آب» این است:
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
زمانش برسد به «آواز حقیقت» هم می رسیم، فعلاً مایلم این مقدمه را با دیگرگونه بیان کردن جمله ی آغازین این بخش این گونه به پایان ببرم که:
پشت حرف های ساده گاهی فلسفه ی پیچیده ای وجود دارد که از انسان انتظار دارد به گونه ای فکر کند و زندگی کند که چندان ساده نیست.
و اما،
ادامه ی بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری:
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
همان طور که پیش از این گفته ام هنگامی که سهراب از اصل و نسب احتمالی اش می گوید منظورش این نیست که اجدادش گیاه و خاک و سفال و زنی فاحشه بوده اند. منظورش این است که شاید روحش در زندگی های پیشینی که چیزی از آنها به یادش نمانده است چنین اجسامی را اشغال کرده باشد. صحبت از نسب روح است نه جسم. البته این روح در معنا و در وجود آن چیزی نیست که ما عموماً به آن روح می گوییم. روح از نخستین چیزهایی است که هر کودکی باشنیدن نامش از ماهیت اش می پرسد. با این حال، پاسخ مشخص آن برای کودک و بزرگسال یکی است؛ همان پاسخی که در قرآن مجید در آیه ی 85 سوره ی إسراء در برابر پرسش در مورد روح آمده است: «و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الّا قلیلا. می پرسند تو را از جان (که چیست و چون؟) بگوی: جان از امر خداوند من است و ندادند شما را از دانش مگر اندکی.» (ترجمه از ترجمه و تفسیر عرفانی قرآن کریم- رشیدالدین میبدی)
روح داشتن برای سهراب معادل نوعی زنده بودن و حس داشتن است. ما چون جای اشیاء و اشخاص دیگر نیستیم، روحشان را حس و درک نمی کنیم. به ویژه، چون اجسام بی جان و عاری از تحرک و تکلم نمی توانند هیچ نشانی از روح داشتن مانند موجودات زنده بروز دهند همه بر این باور نیستیم که آنها نیز روح دارند. سهراب از آنهایی است که با باوری بسیار قوی و باورنکردنی به جایی رسیده که ادعا می کند از آنهایی است که روح اشیاء را حس می کند و حرفشان را می فهمد. قائل شدن روح برای اجسام بی جان قائل شدن نوعی حس برای آنهاست. برای سهراب تنها شرط حس داشتن و به تعبیری روح داشتن وجود داشتن است. سنگ چون وجود دارد پس حس نیز دارد. سنگ و روح در حقیقت داشتن با هم برابرند. سهراب در یکی از یادداشت هایش که در کتاب هنوز در سفرم گردآوری شده می نویسد:
سنگی را که دوستی در گلستانه به من داد پهلوی دستم گذاشته ام. روی آن دست می کشم. و طراوتی در این رابطه می بینم. Bose شکافی میان جاندار و بی جان نمی دید. من هم نمی بینم. کیمیاگران در مادّه حیات می دیدند.
سهراب در «صدای پای آب» کمی جلوتر که می رود می گوید:
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
تنها شخص یا چیزی که دارنده روح است داشتن اش را درک می کند. کسی که خودش سنگ نیست با تکیه بر تجربیات و منطقی که به هیچ وجه نمی تواند او را سنگ کند تا بتواند روح و حس آن را درک کند نمی تواند وجود و عدم وجود نوعی حس و روح را برای سنگ اثبات یا انکار کند. مجبور است با باوری مذهب گونه مانند سهراب آن را بپذیرد. سهراب چون حالا حس و روح خود را می فهمد بر این باور است که در حالات جسمانی گذشته اش –چه زمانی که گیاه بوده و یا خاک و سفال و زن فاحشه- روحی داشته که برایش در همان زمان و همان جسم قابل درک بود. سهراب فوری پس از این سفسطه ی خاص و فلسفه ی کلی درباره ی سرگذشت احتمالی روح، به صحبت از خودش، روح کنونی اش و نیز جسم معلومی که پدری معلوم دارد بازمی گردد. سهراب برای جلوگیری از کج پنداری ها دوباره به صحبت از کاشان و پدر و خانه ی پدری اش برمی گردد. خودش حواسش هست که فرزند زن فاحشه پدرش معلوم نیست. سهراب حتی در اتاق آبی آنجایی که سخنانش ممکن است کوچک ترین شکی نسبت به عفیف بودن مادرش در مخاطبین ایجاد کند فوری از او دفاع می کند:
«مادر در اتاق آبی مار دید. در اساطیر Huarochiri زن مرد توانگری به نام Anchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه این شد: ماری در خانه ی زیباشان مقام کرد. نه، مادر من پاک بود. و همیشه پاک ماند.»
سهراب بیش تر به این دلیل از پدرش صحبت می کند تا تأثیری را که روی روحش داشته نشان بدهد.
گذشته و نسبی که سرگذشت اش با «شاید» شروع می شود خیلی دورتر از آن است که بشود غم و شادی کنونی روحش را به آن گره بزند. در نسبی که شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد، جایی برای مادری تأثیرگذار و حتی پدری که تأثیر شگفتی روی روحش گذاشته باشد وجود ندارد. حالات روحی امروزش را مدیون مادر و پدری است که خوب می شناسد. روحی که مدام جسم عوض کرده است نمی تواند خیلی به گذشته ای که فراموش کرده است وابسته باشد. همه ی وابستگی هایش امروزی است. شناخت و رسیدن به گذشته ای که حالا اسطوره شده عقده ای است که برای همیشه روی دلش می ماند. چون داستان گذشته ی اسطوره ای و ناشناخته اش را نمی تواند کشف کند، تلاش می کند آن بخش از زندگی اش را که خوب می شناسد جوری تعریف کند که لحنی اسطوره ای داشته باشد:
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
سهراب زمان را با زمان سنج های طبیعت می سنجد. پدرش دو بهار و دو زمستان و دو تابستان را ندیده است. دو سال از مرگ پدرش می گذرد. البته این چیزی نیست که آدم مرده حالی اش باشد. برای پدرش زمان دیگر وجود ندارد. برای همین است که می گوید او پشت زمان ها مرده است.
زمان برای کسی که آن را حس می کند و می سنجد وجود دارد. برای پدرش که در بی زمانی وجود دارد، زمانی وجود ندارد. دست کم به این صورت نیست. حتی آدم زنده ای که دارد خاطراتش را با آدمی که حالا نیست مرور می کند، گذشته اش را در بی زمانی تکرار می کند.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مثبت دیدن هر واقعه ای، حتی آن هایی که برای خیلی ها مصیبت اند در اشعار سهراب کم نظیر است. سهراب با این جمله تنها نمی خواهد زمان فوت پدرش را بگوید. نمی خواهد به ما بفهماند که پدرش در روز و زمانی مُرد که هوا روشن و آسمان صاف بود. بیش ترمی خواهد آن حادثه را در برابر آسمان عظیم، آبی و روشن کوچک نمایی کند.
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
بی خبر از خواب پریدن مادر جنبه ی مثبتی از شخصیت مادر است. انگار از حسّ شگفت ششم برخوردار است. از خواب پریدن مادر مفهوم دیگری نیز دارد: مادر تازه متوجه چیزهایی شد که پیش از این حادثه برایش نمود چندانی نداشت. مثلاً؛ تا پیش از این حادثه وابستگی به شوهرش را خوب احساس نمی کرد. انگار تازه و متأسفانه بی موقع از خواب بیدار شده است.
امّا، چه عاملی باعث زیبایی خواهرش شد؟ باید دید خواهرش پس از مرگ پدر چه کاری انجام داده که او را زیبا کرده است. بدون شک، آرایش نکرده است. طبیعی و عادی است که پس از چنین فقدانی آدمِ سوگوار گریه کند. این گریه کردن و برافروخته شدن چهره ی خواهر او را زیبا کرده است. گونه های خواهرش از تب این ماجرا جوری سرخ شده انگار به آنها سرخاب مالیده باشد. در هر صورت، در کوران ماجرایی غم انگیز چیزی توجه سهراب را جلب کرده است که دست کم برای خودش مایه ی دلخوشی است.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
شاعر بودن پاسبان ها نیز خیلی مثبت و خوش بینانه است. چون، سهراب در شعر «پشت دریاها» شاعران را «وارث آب و خرد و روشنی» معرفی می کند نباید شاعر بودن پاسبانها را فقط به نظم دانی و نظم خوانی شان محدود کنیم. چون سهراب در اینجا «پاسبان ها» را به صورت عام و جمع استفاده می کند چاره ای جز این برایمان نمی ماند که از گفته اش حکمی کلی را بیرون بکشیم. البته این حکمی است که ذهن سهراب، آن هم در آن لحظه، در مورد پاسبان ها صادر می کند. سهراب در یکی از یادداشت هایش توضیح می دهد که چرا و با چه حسّی چنین جمله ای را در باره ی پاسبان ها نوشته است. توضیح او چنان گویاست که مفهوم جملات قبلی اش را نیز روشن می کند؛ می گوید:
دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می کنم.
روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می کند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی که پدرم مُرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکّه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی گردد. دنیا در ما ذخیره می شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد.
بدون توجه به این یادداشت سهراب می توان از شاعری پاسبانها که هیچ دخالتی در مرگ پدرش نداشته اند دست کم سه برداشت متفاوت داشت: یکی این که پاسبان ها با بی خیالی به جای این که پاسبانی کنند با وجود ناامنی ها شاعری می کنند. دیگر این که آنقدر اوضاع امن و همه چیز در امان است که لازم نیست پاسبان ها پاسبانی کنند و به جایش دارند شاعری می کنند. سوم این که پاسبان ها درک شاعرانه را نیز به پاسبانی شان افزوده اند و با خرد و روشنی آنچه را که باید پاس می دارند. این برداشت سوم با این که آرزویی محال است با آن تصاویر مثبتی که پس از مرگ پدرش جلو چشمانش می آید جور درمی آید.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
این سؤال و جواب تا حدودی منفی به نظر می رسد. این منفی بودن ناشی از طرز جواب دادن سهراب است: مردم بیش تر این جواب را به عنوان ضرب المثلی استفاده می کنند که به طرف صحبت شان بفهمانند که دلشان خوش نیست، و از توقع و طرز حرف زدنِ مصاحب شان پیداست که زیادی دلش خوش است. امّا، به موازات جملات مثبت قبلی حس می شود که از این پرسش و شِبه پاسخ نیز باید برداشتی مثبت داشته باشیم؛ امّا چه طور؟
آیا شما می دانید سهراب برای چه به بقالی رفته بود؟ من نمی دانم؛ همین قدر می دانم که مهم ترین کار کسی که به بقالی می رود خرید است. سهراب اگر مشتری است نمی تواند در جواب سؤال بقال با طعنه بگوید: «دل خوش سیری چند؟» یا بگوید: «عجب دل خوشی داری که از من می پرسی چه چیز و چه قدر می خواهم!» یا «برو بابا دلت خوش است!!!» پاسخ کنایه آمیز را منطقی است آدم در جواب سؤالی مثل خودش بدهد. یعنی ضرب المثل در جواب ضرب المثل. پس باید بگوییم که مرد بقال از سؤالش منظوری غیر از آنچه که ما می فهمیم دارد. و سهراب منظورش را خوب درک کرده که این جور جواب می دهد.
این «پرسش در پرسش» درست مانند حرف های پیش از آن ظاهر و باطن متفاوتی دارد. آنچه که در برخوردی واقعی پس از فوت پدرش اتفاق افتاده است در شکل غیرواقعی اش آن گونه ای است که او بیان می کند. لازم نیست که حتماً بقال بقال باشد و خربزه خربزه. بقال می تواند هر کسی باشد که نیازهای مادی انسان را تأمین می کند، و خربزه می تواند هر چیز هوس انگیز یا باارزشی باشد که جسم به آن نیاز دارد. شاید چون خربزه را سیری نمی فروشند نشود گفت که سهراب می خواهد بگوید: «دلت خوش باشد! خربزه سیری چند است؟»(البته، شاید خربزه یک زمانی آن قدر گران بود که بعضی ها مجبور می شدند آن را یک سیر یک سیر بخرند. حتماً این داستان را شنیده اید که فردی خربزه خریده بود و مانند خان ها می خواست آن را بخورد و نشانه ای باقی بگذارد تا عابرین از پوست و دانه ی خربزه بفهمند خانی از آنجا رد شده است. از نخوردگی حتی پوست و دانه های خربزه را هم خورد و آخر سر گفت حالا هر کسی از اینجا رد شود می گوید نه خانی آمده و نه خانی رفته است. حتماً این جمله را از امام خمینی شنیده اید که گفته اند: «ما انقلاب نکرده ایم که خربزه ارزان شود.» و حتماً شنیده اید که می گویند «هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند.» همین جمله نشان می دهد که خربزه در ضرب المثل های قدیمی از خوراکی های باارزش محسوب می شود و نماد هر چیزی است که خیلی خواستنی است و به دست آوردن و نگه داشتن و مصرف آن بدون سختی نیست.
به هر حال، اگر بقال بقال باشد و خربزه خربزه، امّا سهراب مشتری نباشد، مجبوریم این طور تصور کنیم که مرد بقال در جایی غیر از دکانش سهراب را دیده است. اگر بقال در جای دیگری سهراب را دیده باشد و با مهربانی و برای تسلی به او گفته باشد چند من خربزه می خواهد تا، مثلاً، به خانه شان بفرستد بعید نیست سهراب با چنین گوشه و کنایه ای جوابش را بدهد؛ هر چند، بی ادبی یا بی اعتنایی نسبت به محبت بقال از سهراب بعید است.
اگر سهراب به بقالی رفته باشد، با جوابی که می دهد باید بگوییم برای کار دیگری به آنجا رفته و هیچ کالایی نمی خواهد بخرد. فقط دنبال دلخوشی است.
شاید خربزه برای سهراب دلخوشی نیاورد، ولی سهراب با پاسخی که می دهد نشان می دهد که غیر از خربزه دنبال دل خوش نیز هست. و این خواسته ی او مثبت است. خربزه -گران یا ارزان- چندان نایاب نیست که نشود آن را کیلو کیلو ویا چند من چند من خرید و فروخت و حتی نعارف کرد. دل خوش است که کمیاب است و مشتری زیاد دارد و یک سیر یک سیر به دست آوردن آن آرزوی همه است. حتی اگر خربزه گران ترین متاع دنیا باشد و «آرزو به دل ها» مجبور باشند آن را یک سیر یک سیر بخرند سهراب خربزه ای زندگی نمی کند. جامعه پر است از مشتریها و مصرف کننده های خربزه. خیلی ها دلشان به خربزه خوردنشان خوش است و همه ی کارشان برای رسیدن به خربزه است. به موقع به آنجا هم می رسیم که سهراب می گوید دیده است که «سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.»
سهراب دل خوش می خواهد، ولی نه از جنس خربزه. از آن جنسی می خواهد که پدرش داشت و عرضه می کرد. می گوید:
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
معلوم است که دل پدر سهراب به هنرش خوش بود و دل سهراب به پدرش. حالا، در نبود پدر مهم ترین دلخوشی سهراب باید هنری باشد که جای خالی پدر را پر می کند. هنر آدم را آفریننده و خداگونه می کند. آدمی که دلخوشی اش را از دست داده است، از همان دلخوشی که از دست داده باید پیدا کند. سهراببا از دست دادن پدرش آنچه را که در پدرش دلخوشی اش بود از دست داد. با به دست آوردن همان چیز دوباره به آن دلخوشی می رسد. پرداختن به هنر آن دلخوشی را نه تنها به او که به خانواده اش برمی گرداتد.