فراق دوستان- نگاهی به غزلی از سعدی
فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
به خیل هر که می آیم به زنهار
نمی بینم به جز زنهارخواران
ندانستم که در پایان صحبت
چنین باشد وفای حق گزاران
به گنج شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر کنج اند ماران
دلا گر دوستی داری بناچار
بباید بردنت جور هزاران
خلاف شرط یاران است سعدی
که برگردند روز تیرباران
چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران
این شعر سعدی از غزلیات اجتماعی اوست. عارفانه نیست که دنبال «هو»یی باشد و عاشقانه نیست که در آن صحبت از چشم و ابرو و گیسو باشد. اگر کمی پیازداغ شعر اجتماعی را زیاد کنیم سیاسی می شود. ولی سعدی در آشپزی اش مواد را به اندازه با هم ترکیب می کند. به اندازه ای پیاز خورد می کند که به شعاع همین دور و بری های بی وفایش اشکش در بیاید. البته در این غزل صنعت اغراق هست، ولی بگویید که در کجای حرف کدام درمانده ای نیست؟ عاشق درمانده و درمانده ی اجتماعی و در بندمانده ی سیاسی همه از صنعت اغراق استفاده می کنند؛ نه به عمد، نه! واقعاً حس و وضعیتی که در آنند برایشان همین طور جلوه می کند و بیانش همین زبان را می طلبد. بفرمایید:
فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
سعدی غزلش را با نفرین شروع می کند، البته او مجازاتی بیش تر از حد قصاص را برای بدخواه خود نمی خواهد: فقط فراق در برابر فراق. هر کس که او را از خیرخواهش دور کرد خدا کند از دوستانش دور شود شاید حال و روز او را بفهمد.
دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
تنهایی برای دل او مانند قفسی است، و دلش مانند بلبل محبوس در قفس. به جای این که به هوای بهار و در هوای بهار پرواز کند باید هوای قفس را تحمل کند.
هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
آنها که ما را از دوستانمان جدا کردند و با این کار هلاک ما را خواستند با کبر و قدرت چنان در مورد مرگ انسان تصمیم می گیرند و در پی اش تصمیم شان را عملی می کنند انگار مرگ انسان در نظرشان همچون مرگ موری در زیر پای سوارانشان است. به چشم نمی آید و مهم نیست. از مرگ و زندگی انسان ها خیلی راحت و ساده مانند حرف مهملی صحبت می کنند.
به خیل هر که می آیم به زنهار
نمی بینم به جز زنهارخواران
سعدی می گوید برای پناهجویی به هر که رو می کنم دور وبرم جز افراد بی وفا و خائن نمی بینم.
ندانستم که در پایان صحبت
چنین باشد وفای حق گزاران
صحبت یعنی هم نشینی، همراهی. یعنی حق نان و نمک. سعدی پس از رانده شدن از در خانه ی امن دوست نمایان اعتراف می کند که نمی دانست افرادی که دم از عدل و داد و حق می زنند تا به این حد بی وفا باشند. تازه می فهمد که دشمنِ دوستی همین دوستان بریده از اویند. دشمنِ بدتر همین دوستان بی وفایند.
به گنج شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنج اند ماران
گنجی که شایسته اش بودم دوستی و دوستانی بود که داشتم. غافل بودم که مارها و شیاطین نیز چشمشان به همین گنج است. این دوستان را به خدعه و فریب می ربایند و با آنها می نشینند- چنان محکم که انگار رویشان می نشینند!
دلا گر دوستی داری بناچار
بباید بردنت جور هزاران
این «هِزاران» همان ماران و دشمنانند. اگر یک دوست داری باید بدانی که هزاران وسوسه و دشمن نیز در کمین نشسته اند تا این دوست را از کنارت بلند کنند و از دوست دشمن بسازند.
خلاف شرط یاران است سعدی
که برگردند روز تیرباران
عهد دوستی را یار حقیقی این طور می بندد که روز جنگ هنگامی که تیر بر سرت می بارد تنهایت نگذارد. عقب نشینی شرط دوستی نیست.
چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران
نهایت دوستی از خودگذشتگی برای دوست است. جان سپردن هنگامی که به اراده و با خواسته ی قلبی و بدون چشمداشت باشد خوش است. آنچه را که به خود می پسندی برای دیگران هم بخواه- اگر دوستی است، دوستی؛ اگر فراق است، فراق. به خود نمی پسندی چرا به دیگران تحمیل می کنی؟
بی وفایی لب باباطاهر را هم این طور به نفرین باز کرده است:
سر راهت نِشینُم تا تِه آیی
در شادی به روی مُو گشایی
آیه روزی به روز مُو نشینی
ببینی تا چه سخت بی وفایی