بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (25-بخش پایانی)
بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (25-بخش پایانی)
پیش از آن که به بررسی این بخش پایانی از «مسافر» بپردازم، می خواهم با نقل قولی از کتاب هرمنوتیک فلسفی و نظریه ی ادبی نوشته ی جوئل واینسهامر با ترجمه ی مسعود علیا کمی روش بررسی ام را که بدون تردید با هیچ بهانه ای برای خیلی ها قابل توجیه نیست توجیه کنم! می گوید:
«به زعم شلایرماخر، تأویل صحیح مستلزم بازآفرینی قاعده مند اثری است که قرار است فهم شود. از آن جایی که هیچ اثری آگاهانه به وسیله قاعده ایجاد نمی شود (برای مثال، ما به هنگام صحبت کردن از قواعد نحوی پیروی می کنیم، امّا در باره آن ها فکر نمی کنیم)، شخص بازآفرینی که متن را بر اساس قواعد نهفته آن بازسازی می کند قادر است متن را بهتر از پدیدآورنده آن بفهمد. امّا کاربازسازی با این که به اعتقاد شلایرماخر قاعده مند است، به هیچ وجه مکانیکی یا مطمئن از نتایج خود نیست.»
این نقل قول کمی به سود روش من و خیلی به زیان آن است. مکانیکی نبودن روشی مانند روش من و یا هر ناظر و نظردهنده ای به معنی تابع احساسات و اطلاعات شخصی بودن آن است. بیش تر اوقات، بیش تر منتقدان نمی توانند تنها با تکیه بر قواعد نگارش و بدون خارج شدن از مرزهای متنِ پیشِ رویشان به تأویل قابل تأملی برسند. شما به بزرگواری خودتان همه ی گناهکاران دست و پا دراین کار را ببخشید!
و امّا پایانِ این سفر بی پایان:
عبور باید کرد.
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور «هیچ» ملایم را
به من نشان بدهید.»
فکر می کنید سفر در انتهایش مسافر را به کجا می رساند؟
من که می گویم حالا حالاها رسیدنی در کار نیست؛ پس سؤالم را این طور عوض می کنم:
مسافر انتظار دارد انتهای سفرش چه طور و ختم به چه باشد؟
برای رسیدن به جواب بهتر است از انتهای همین بند شروع کنیم.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور «هیچ» ملایم را
به من نشان بدهید.»
واژه های «تنهایی»، «خلوت» و «هیچ» همه وصف وضعیت یک جسم بی جانی است که انگار بی حس نیست! به ظاهر حسّی ندارد، ولی دست کم «تنهایی»، «خلوت» و «هیچ» بودن را می فهمد. حتی «بهم زدن دریچه های شعور» یک سرش ازکار افتادنشان است، سر دیگرش جور دیگر کارکردنشان. برای این که این کلام آخراین راه تمام نشدنی را بفهمیم بهتر است دوباره به ابتدای این بخش برگردیم.
عبور باید کرد.
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم، ای بادهای همواره!
مسافر باید عبور کند. با نگاهی ارسطویی به لزوم سفر باید بگوییم هرموجود ناقصی باید تا رسیدن به کمال حرکت کند. نقطه ی کمال نقطه ی سکون است؛ انسان وقتی می ایستد که دیگر نیازی به چیزی که برایش بخواهد راه برود نداشته باشد. انسان و بی نیازی!!!؟؟؟ این نقطه از آن خداست پس اوج آن هرگز به هیچ مسافری نمی رسد و هیچ مسافری به این اوج نمی رسد حتی اگر با بیش ترین سرعت ممکن حرکت کند. صدای باد صدای سپری شدن زمان است؛ و سرعت باد سرعت گذشت آن. باد برای انسان در نهایت (همان طور که فروغ فرخ زاد هم می گفت) نیستی و نابودی را می آورد. این «بادهای همواره» همیشه هستند ولی ما همیشه حواسمان بهشان نیست. مسافر که حواسش به آنها ست ازشان چه می خواهد: او به بادها می گوید:
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
وسعت تشکیل برگ ها با مساحت و حجم کوچک تر درخت و در مقیاس بزرگ تر جنگل است. شاید مسافر خود را به برگی ماننده کرده است که آرزو دارد این بادهای همواره او را به زادگاهش برگردانند. شاید هم دانه ای است که هوای بازگشت و سبز شدن در جنگل در سرش است. این استعاره را می شود از استعاره ی مستتر در درخواست بعدی مسافر دریافت که می گوید:
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
«کودکی شور آب ها» را باید در حضور پیش از این آنها در دریاها و اقیانوس ها جستجو کرد. این آب های شهری دوروبر ما آلوده و یا برعکس تصفیه شده و شیرین اند. مسافر هم قطره ای از چنین آبی است. می خواهد به دریا و به اقیانوس برگردد. و مثل روز اولش شور باشد. پس حرکت برگ به سوی جنگل و حرکت قطره به سوی دریا است.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
حرکت کفش ها در حقیقت بیانگر حرکت مسافر است. مقصد کفش ها و جایی که مسافر کفش ها را از پا درمی آورد و دیگر قدم از قدم برنمی دارد مقصد مسافر است. پیش از این گفته بود:
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
«تکامل تن انگور» در باغ، رسیده شدنش است. یک شکل از تکامل تن انگور در زیر کفش ها و پاهایی حاصل می شود که آن را می چلاند و سرانجام از آن شراب می گیرد. (درست است که شاید برخی این برداشت را خیلی پرت بدانند، ولی از پرت بودن و چَرت بودن آن شاید کمی کاسته شود اگر به یاد بیاورم که مسافر پیش ترها در همین سفر گفته بود:
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.
راستی راستی همین! همین را اگربه خاطر بیاورید شاید یک کمی به من هم برای چنین گریز زدنی حق بدهید!) در هر صورت، مسافر در این چرخه نیز مانند چرخه ی دانه و درخت و جنگل خواهان برگشت به نقطه ی آغازینی است که ممکن است پایان راه به نظر برسد. «تحرک» همان چیزی است که مسافر در راه به آن نیاز دارد، «خضوع» و رنج بی منت ناشی از این تحرک نیزخیلی به درد این رهنوردی می خورد. زیبایی صفتی است برای خضوع، ولی به عقیده ی من در اینجا نام دیگری است برای «تحرک.» به نظر می رسد مسافر فکر می کند چون تحرک وجود دارد، زیبایی و خضوع هم وجود دارد.
تکامل تن انگور که هدف مسافر در این راه است، همان چیزی است که در ندای آغاز برای مسافری دیگر «طلوع انگور» بود:
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
خواسته ی دیگر مسافر از بادهای همواره این است:
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
مکرر بودن کبوترها اشاره ای است به پایین نیامدنشان از آسمان، و به موازات آن اشاره ای است به پایین نیامدن مسافر از آن حال و هوایی که دارد. منظور مسافر از دقیقه هایش همان زندگی اش است. همه ی زندگی اش با همه ی لحظاتش، بدون حتی دقیقه ای جدایی از آسمان.
آسمان اوج غریزه ی کبوتر و تقریباً همه ی خواسته اش است و بدون آن نمی تواند زندگی کند. اصلاً نمی تواند کبوتر باشد و کبوتر بماند. مسافر خودش را کبوتری می بیند که زندگی اش جز در آسمانی که به دلیل غریزی بودن پاک است و به دلیل پاک بودن سپید به اوج نمی رسد. خلاصه اش این است که مسافر می خواهد که این بادهای همواره به او کمک کنند تا بتواند در مسیر سفرش سریع تر جلوتر برود و به مقصد نزدیک شود، همان طور که همین بادها به بال های کبوتر ها کمک می کنند تا راحت تر در آسمان سپیدِ پاک اوج بگیرند. این پاکی در آسمان را باید با پاک بودن در زیر درخت که حرف بعدی اش است از یک جنس دانست.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.
ارتباط کبوتر با آسمان و پروازش غریزی و در نتیجه پاک است. مسافر می خواهد بودنش در کنار درخت یک چنین ارتباطی دانسته شود. درخت گمشده ی مسافر است. شاید هر گمشده ای بخشی از مقصد نهایی جوینده اش باشد؛ چنانچه می تواند بخشی از وجودش هم باشد. اتفاقی که مسافر از آن می گوید با متفق شدنش با درخت یکی است و تا متحد شدنش با آن فاصله ی کمی دارد، هرچند که طی شدنی نیست.
سهراب در «ندای آغاز»، هتگامی که سفرش را می خواست با جمله ی «کفش هایم کو؟» شروع کند، می گفت باید «به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.» حماسی بودن این درختان آنها را برای موجودات غیرحماسی دست نیافتنی می کند. همان طور که گفتم تنها در کنار درخت بودن برای مسافر مهم نیست، میل به سبز شدن و درخت شدن هم هست تا به حدّی که بتواند بگوید:
«من چه سبزم امروز،
و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.»
حرف برای گفتن زیاد است. به همین اندازه بسنده می کنم که بگویم «پشت درختان» بودن یک معنی اش «غیر درخت» بودن است. اگر غیر درخت هستی، پس هیچ هستی. اگر درخت باشی هشیار و زنده ای. البته این زندگی دوباره ای است که سهراب با دیدی غیراز دید خیام نیشابوری امیدوارانه تر به آن نگاه می کند. خیام می گوید:
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ی ارغوان نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست.
«باده خواهی» و «سبزه جویی» سهراب با خیام یکی نیست. سهراب با بوی علفِ گلستانه راه می افتد و می گوید:
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
زندگی و مرگی که برای خیام تصویری از یأس می سازد، برای سهراب تصویر خواب و نور و ریگ و حتی لبخند را دارد. خیام از آخر راه این زندگی جسمانی نه خبر دارد و نه می تواند «از جمله ی رفتگان این راه دراز» خبر بگیرد؛ فقط آرزویی به دل دارد که آن را این گونه بیان می کند:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
خیام در جستجوی زندگی یی نباتی است که آرامشی با خود دارد. او خاک شدن انسان را می پذیرد ولی از سبزه شدن و حس داشتن اش در موجودیت جدیدش مطمئن نیست. این که از خاک ما سبزه ای بروید و عده ای تماشایش کنند برایش مسلم است؛ ولی امیدی ندارد که برایمان پس از مرگ بردمیدنی همچون سبزه وجود داشته باشد. (خیام با این قیاس می خواهد بگوید سبزه پس از مردن و پوسیدن و خاک شدن دوباره سبزه می شود. ولی تجربه گرایی اش باعث می شود که از تجربه ی سبزه برای آدم استفاده نکند. بنابراین، با آن قیاس به این نتیجه نمی رسد که آدم هم پس از مردن و پوسیدن و خاک شدن دوباره به صورت آدمی سر از خاک درآورد. ظاهر هستی و طبیعت می گوید که پس از مرگ انسان حضور جسمش به صورت خاک و ریگ وسبزه امکان دارد. ولی خیام برخلاف سهراب برای این موجودات جامد و یا غیرحیوان شخصیتی قائل نیست تا تبدیل پس از مرگ به یک چنین موجوداتی برایش امیدوارکننده باشد. خیام می خواهد انسان پس از مرگ با همین شمایل امروزی یک روزی سر و مر و گنده سر از خاک بیرون بیاورد.
سهراب انتهای راه را برای خودش و مسافرش تعریف و تعیین کرده است. فقط می خواهد گذشت زمان او را به آنجا برساند. این همان چیزی است که چند خط آن طرف تر به آن می رسد. باید ابتدا این حسّ طبیعی اش را کنار بگذارد:
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
دریچه های شعور به تمام حواس پنج گانه ی برمی گردد. گوش و بینی و چشم و دهان و لامسه همه دریچه هایی اند که شناخت سطحی دنیا با آنها امکان پذیر است. آدم پس از مردن این شعور و حواس را از دست می دهد. آیا مسافر منتظر مرگ است تا به خواسته اش پس از آن برسد؟ دست کم در این سوی مرگ نیز با نگاهی و شناختی متفاوت می تواند به منظورش برسد. شناخت امروزی اش که متکی بر حواس طبیعی اش است آن شعوری نیست که مسافر در پی اش است. او این دریچه ها –یا به بیان روشن تر اولویت شان- را بهم می زند تا به شناختی متفاوت از دنیا برسد.
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
شاید اگر ترتیب کلمات را در عبارت «خلوت ابعاد زندگی» جابجا کنیم و آن را به صورت «ابعاد خلوت زندگی» درآوریم به عبارت معنی دارتری برسیم. ولی، این عبارت جدید فقط یکی از معانی عبارت قبلی را پوشش می دهد. فرق این دو عبارت در مفرد و جمع بودن کلمات «خلوت» و «ابعاد» است. مسافر دنبال خلوتِ یکی یکدانه ای است که در ابعادِ چندگانه ی زندگی وجود دارد. در حالی که ابعاد خلوت زندگی آن قدر چندگانه و چندگونه اند که خواستن شان و رسیدن بهشان یکی نیست. «خلوت ابعاد زندگی» جایی است که خالی از جریان های رایج زندگی است. نمی خواهم بگویم که این جای خلوت همان گور و آن بعد دیگر مرگ است؛ ولی چیزی شبیه به آن است. آدمی که برای گشت و گذار در این ابعاد زندگی می میرد می تواند به آن خلوتی برسد که به هیچ حسی نیاز نداشته باشد. چنین خلوتی تا هنگامی که آدم می ترسد «نکند اندوهی سر رسد از پس کوه» دست یافتنی نیست. به همین خاطر مسافر با تأکید می گوید:
حضور «هیچ» ملایم را
به من نشان بدهید.»
متناقض نمایی که در کلام نهایی مسافر وجود دارد بیانگر امید داشتن به وجود چیزی است که امید به وجودش با این حواس و این عقل و شعور ممکن نیست. «حضور و هیچ» در کنار هم همان حضور حاضر غایب است. «هیچ ملایم» هیچی است که هیچ چیز دیگری آرامش اش را بهم نمی زند، برای این که دریچه های حواس فرد بهم خورده است و جز آرامش چیزی را حس نمی کند! مگر چنین چیزی ممکن است؟ مسافر نمی گوید چنین حالی وجود دارد. می خواهد اگر چنین جایی با چنین حالی برای مسافری وجود دارد این بادهای همواره نشانی اش را به او بدهند- یعنی او را به آنجا ببرند.