حال و روز شاعر
این روزهای امروز را از کتاب پیاله دور دگر زد سروده ی نصرت رحمانی انتخاب کرده ام. هر چند حال و هوای شعر باید مربوط به احساسات و افکار شاعر در سال 1369، یعنی سال چاپ اوّل کتاب باشد، ممکن است خود او یابعضی هنوز همان حال و هوایی را داشته باشند که وصفش در شعر آمده است. من که چنین حال و هوایی ندارم، شعر را بخوانید، تا بعدش بگویم که چرا!

انهدام
این روزها
اینگونه ام، ببین:
دستم، چه کند پیش می رود، انگار:
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم، گوئی
کَت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا
حتی شنوده ام
هر بار شیون تیر خلاص را
*
ای دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر_
وقت خیانت است
*
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی
*
این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه ی خود را_
گم کرده است
*
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
_یک جنگجو که نجنگید
امّا...، شکست خورد
این شعر هر چند بسیار زیباست و دارای نقیضه نما های کم نظیریست مثل جنگجویی که نجنگید، امّا، امّا...!!!
اینکه هنرمندان و حتی شبه هنرمندان افراد حالی به حالی هستند که هر روز یک ساز تازه ای به دست می گیرند، و آن را طور دیگری کوک می کنند و نوای بی نوایی سر می دهند که خودشان هم دیروز و امروز و فردایشان را از هم نمی شناسند، جای حرف ندارد!!!
اینان گاه چنان در افراط و تفریط هستند که پا به پای آنها راه رفتن و دهن به دهن شدن با آنها تخصصی ورای ادب و ادبیات می طلبد. تخصصی در حدّ زندگی!!!
اینان گاه چنان غیر قابل پیش بینی و درنتیجه غیر قابل تحمل می شوند که تازه می شوند شبیه علیمردان خان، پسر عباسقلی خان. نه پر ر اضی ازو نه مادر، نه معلّم، نه لَله، نه نوکر. همسر را هم به اینها اضافه کنید و زندگی مشترک را لز همه ی اینها کم کنید؛ جوابش می شود همانی که نصرت رحمانی گفت: یعنی شاعر!!!
اینکه شاعر با هر که دوست می شود ، آنقدر دوست می شود که دیگر، وقت وقتِ خیانت است؛ هم اغراق آمیز است و هم غیر منطقی و هم مبهم. از این آخری شروع می کنم تا برسم به آن اوّلی!!!
معلوم نیست که وقتش رسیده است که خودش به دوستش خیانت کند، یا فکر می کند که دوست حالا دیگر باید به او خیانت کند، ویا خیانت دو جانبه است. خودش خیانت می کند چون فکر می کند در چنین وقتی خواه ناخواه دوستش هم همین کار را می کند!!!
از نظر منطقی تعریف دوست و دشمن در این بده و بستان افراطی محبت از بین می رود. کسی که با هرکه دوست می شود، در نهایت کار به خیانت و دشمنی می کشد معلوم است در تعریف دوست و دشمن درمانده است ، و این درماندگی بد بلایی است!!!
شاعر این فرضیه ی خیانت را خطاب به دوست مطرح می کند، و با گفتن «ای دوست!» گستاخانه می گوید حالا وقتِ خیانت است، یعنی وقت دشمنی است!!!
در انتهای شعر، وقتی همه ی دوستان دشمن شدند، با چه معیاری و چه اعتمادی شاعر به یارانش وصیت می کند که بر سنگ گورش بنویسند:
«یک جنگجو که نجنگید، امّا...، شکست خورد»!!!؟
ممکن است به او خیانت کنند و مثلاً بنویسند:
«یک گیج که نفهمید برای چه می جنگید،امّا پیروز شد!!!»
الحمدلله که من با او دشمنی نکردم، و در این روزها، نبش قبر کردم و شعرش را از زیر سنگ گور روزهای رفته بیرون کشیدم تا همه بخوانند:
«_یک جنگجو که نجنگید
امّا ...، شکست خورد.»