بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (21)
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست.
هنوز شیهه ی اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع یونجه.
هنوز تاجر یزدی، کنار «جاده ی ادویه»
به بوی امتعه ی هند می رود از هوش.
و در کرانه ی «هامون» هنوز می شنوی:
_بدی تمام زمین را فرا گرفت.
_هزار سال گذشت،
_صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای به آب نیفتاد.
«هنوز»های پشت سرهم مسافر اشاره های پی در پی اش در توصیف زندگی «این جهانی» است. زندگی یی که در اوج ارتباط با هستی و طبیعت و خدا به پیوند با آنها از طریق مکالمه می رسد؛ و سرانجام، «محو مکالمه» حدیثِ حادثه ی حل شدن مسافر در مقصد، و عبد در معبود خواهد بود. ولی «هنوز» راه باز است و جاده دراز! این «هنوز»هایی که شرح احوالِ زمان حال ماست بعضی خوب است و بعضی متوسط و بعضی بد. بدهایش خیلی بد است و به آن دو تای دیگر می چربد. همین باعث می شود که آدم عارف به این دنیا با آن متوسط ها و خوب هایش دل خوش نکند و دل ندهد. تا زمانی که مسافر به مقصد نرسیده، پشت سدّ هنوز گرفتار است. این «هنوز» می تواند سالیان سال و هزارها سال همپنان و همچنین «هنوز» باقی بماند. عدد «هزار»ی را که مسافر در کلام خود آورده برای بیان انتظار و وصفِ شوق رهایی از آن، معادلِ «اوووو، وَه» است که اندازه ای ندارد؛ وگرنه برای سنجش زمان، «هزار» عددی نیست. ولی برای دوری از اصل، و برای سالکی که در پی وصل است هر عددی که مانع وحدت است برای خودش و برای سالک عددی است. بد نیست از تذکرةالاولیاء داستانی را که عطار در شرح حال «شیخ محمدبن علیّ التِّرمذی» نوشته است در اینجا بیاورم تا بهتر آنچه را که در ذهنم است ببینید:
نقل است در جوانی صاحب جمالی او را به خود خواند. اجابت نکرد. تا روزی خبر یافت که شیخ در باغی است. خود را بیاراست و آنجا رفت. شیخ چون بدانست، بگریخت. زن در عقب او می دوید و فریاد می کرد که:«در خون من سعی می کنی». شیخ التفات نکرد و به دیواری بلند بر رفت و خود را فروانداخت.
چون پیر شد، روزی مطالعه احوال و اقوال خود می کرد. آن حال یادش آمد. در خاطرش آمد که:«چه بودی اگر حاجت آن زن روا کردمی؟ که جوان بودم و بعد از آن توبه کردمی». چون این از خاطر خود بدید، رنجور گشت. گفت: «ای نفس خبیثِ پر از معصیت! بیش از چهل سال در جوانی این خاطر نبود. اکنون پس از چندین مجاهده، پشیمانی بر گناه ناکرده از کجا آمد؟»
عظیم اندوهگین شد و به ماتم نشست. سه روز ماتم این خاطر بداشت. بعد از سه روز پیغمبر را-علیه الصّلوة والسّلام- به خواب دید. فرمود که: «ای محمّد! رنجور مشو. که نه از آن است که در روزگار تو تراجعی هست، بل که این خاطر تو از آن بود که از وفات ما چهل سال دیگر گذشت و مدّت ما از دنیا دورتر گشت و ما نیز دورتر افتادیم. نه تو را جرمی است و نه حالت تو را قصوری. آنچه دیدی از دراز کشیدن مدّت مفارقت ماست، نه آن که صفت تو در نقصان است.»
خوبی و بدی را با میزان دوری و نزدیکی از دوست باید سنجید.
«خوب» و «بد» این «هنوز»ها با شناختی که من ِ خواننده از سهراب دارم می تواند به این شرح باشد:
آن کسی که هنوز زیر درخت ایستاده از خوب هایش است. این خوب می تواند بودا باشد که زیر درختی نشسته و یافته هایش را به دیگران می آموزد(در این نوع نشستن بودا، نوعی ایستادگی است.) این خوب می تواند آن پیام آوری باشد که در «سوره ی تماشا» زیر درختی نشسته بود و بعد، برگی از آن کند و به مخاطبانش گفت: «آیتی بهتر از این می خواهید؟»
از متوسط ها یکی می تواند «حوری، دختر بالغ همسایه باشد که دارد پای نایاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند.»
از بدها، چه نمونه ای می شود ذکر کرد وقتی که مشت نمونه ی خروار است و گفته می شود: «بدی تمام زمین را فرا گرفت.»
البته، مسافر عادت دارد که از بدها خوبی هایشان را بیان کند. فتح قادسیه چه حاصل آن-مثبت باشد و چه منفی- عاقبتِ نبرد انسان با انسان و حاصل جنگ است. فتح قدسیه برای اعراب مسلمان که به سرداری سعد ابن ابی وقاص بر ایرانیان غلبه کردند خوابی بود که تعبیرش خوب بود. در حالی که برای سردار شکست خورده ی ایرانی- رستم فرخ زاد- که هنوز پشت دیوار شهر خواب فتح آن را می دید و سرانجام به قول قدیمی ها «خواب به خواب» شد خواب خوشِ بد تعبیری بود. «باره ی شهر» با خودش «بار» دارد و وقتی کسی نتواند این «بار» را از سر راه بردارد، خستگی، وزن آن را به پلک هایش منتقل می کند و جز خواب از این فتح پیامد دیگری برایش نخواهد ماند. این یک جور برداشت از حرف مسافر از ماجرای «فتح قادسیه» است. راستِ حسینی(!) نمی توان به یقین گفت که ترازوی مسافر وزنه را روی کفه ی پلک چه کسی گذاشته تا اندازه بگیرد. «سعد ابن ابی وقاص» که بی خوابی را تحمل کرد تا خواب، لشکر ایران را وازده کند؟ «رستم فرخ زاد» که اگر قادسیه را فتح می کرد از خواب خوش هم برایش خوش تر می بود؟ و یا همه ی لشکریان ایران که تسلیم غباری شدند که بر پلک هایشان سنگینی کرد و چشمانشان را بست تا اعراب به کمک آنچه که معجزه ی الهی اش نامیدند قادسیه را فتح کنند؟ حق با شماست! این آسمان و ریسمان کردن ها برای فهم منظور مسافر لازم نیست وقتی که او از زمین حرف می زند.
فتح قادسیه با همه ی جنبه های معنوی و مذهبی و مثبت اش، هنگامی که کنار حمله ی مغول قرار می گیرد منفی جلوه می کند. شاید مسافر فکر می کند که جنگ بخشی از طبیعت و فطرت انسان نیست و نباید باشد. مسافر دوست دارد از هر اتفاق غیر طبیعی و ناپسند، سمت طبیعی و پسندیده اش را ببیند؛ و همیشه دنبال همین سمت است. یادمان باشد که پیش از این پرسیده بود: «کجاست سمت حیات؟» تصویر مغول ها برای ما تصویر هجوم و غارت و کشتار است، ولی مسافر از صدای شیهه ی اسب های آنها و بی شکیبی اسب ها می گوید. اسب ها بخشی از نیروی مهاجم مغول ها نیستند و اگر باشند آن بخش بی شکیب اش هستند که تحمل این «انسان بازی ها» و «بازی انسان ها» را ندارند. بی شکیبی مغول ها با بی شکیبی اسب هایشان فرق می کند. این فرق، فرق بین انسانی است که می خواهد از طبیعت انسانی اش فاصله بگیرد با حیوانی که نمی خواهد از اصل و از طبیعت اش دور بماند.
خوب و بد تجارت را هم باید همین جور سنجید. تجارت اگر بد باشد و بوی دنیاطلبی بدهد، وقتی به بوی ادویه های طبیعی آمیخته می شود پذیرفتنی است. به بوی ادویه های هندی از هوش رفتن نشانه ی عشق و عرفان است. تجارت هم می تواند عرفان داشته باشد. همه اش بستگی به این دارد که خواجه در پاسخ سؤال «خواجه تو چه تجارت می کنی؟» چه پاسخی می دهد. اصلاً، عرفان یعنی دنباله رَویِ بو و رایحه ی دلپذیر. یکی از معانی «عرف» بوی خوش است و یک معنی دیگر آن «یال اسب»است که از آن به «مدام در پی چیزی بودن» تعبیر می شود. همه اش روی هم یعنی دنیال بوی خوش راه افتادن تا سرحدّ بی هوشی- یعنی جدایی از زمان حال و وضع حالی که در آن نفس می کشی در طلب جا و زمانی بهتر و خوش بو تر برای حیات. این همان حالی است که سعدی داشت هنگامی که می گفت:
وقتی دل شیدایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
پس، تجارت بده-بستان ِ بوهای گوناگون است. آنچه را که نمی خواهی تحویل می دهی تا آنچه را که بهتر است و می خواهی داشته باشی. در این بده-بستان چه متاعی بهتر از حیات، و چه حیاتی بهتر از حیاتِ جاوید.
تصویر مسافر از «هامون» تصویر دریای خشکی است بی حیات. این دریای بی آب، دیگر نه دریا است و نه می تواند میزبان تن های شناگران باشد. «شنا کردن» یعنی «زندگی کردن». البته نبودِ آب باعث نمی شود که آدم به این نتیجه برسد که حیات وجود ندارد، بلکه نبودِ حیاتِ حقیقی باعث می شود آدم به این نتیجه برسد که این به ظاهر و به نام و نشان «آب»، واقعاً آب آن گونه که باید نیست.
آدمی که کنار هامون ایستاده و می گوید «بدی تمام زمین را فراگرفته است،» نبود آب و حیات را همان بدی می بیند. بجای این که آدم مانند ماهی در آب زندگی کند، در کنار دریای خشک شده باید جان بدهد. بجای این که آب، آیینه وار، تصویر زیبای دوشیزه ای را دوبرابر کند، و به قول شکسپیر زیبایی با تولد پی در پی زیبارویان ادامه داشته باشد، خشکی آدم ها را عقیم کرده است. دوشیزه بودن و تکرار نشدن تصویر دختر دوشیزه در آب باعث می شود حیات و در پی آن زیبایی عقیم بماند. «پیر دختر ِ دوشیزه» دیگر زیبا نیست، در حالی که با همان چهره و با نام مادر و مادر بزرگ زیبایی خاص خودش را دارد.
به یکی از اشعار شکسپیر که ناقل این گونه ناباروری است توجه کنید، هر چند مخاطب شکسپیر مؤنث نیست:
Sonnet 2
When forty winters shall besiege thy brow
And dig deep trenches in thy beauty’s field,
Thy youth’s proud livery, so gazed on now,
Will be a tatter’d weed, of small worth held:
Then being ask’d where all thy beauty lies,
Where all the treasure of thy lusty days,
To say, within thine own deep-sunken eyes,
Were an all-eating shame and thriftless praise.
How much more praise deserved thy beauty’s use,
If thou couldst answer “This fair child of mine
Shall sum my count and make my old excuse,”
Proving his beauty by succession thine!
This were to be new made when thou art old,
And see thy blood warm when thou feel’st it cold.
وقتی که چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد، و در کشت زار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود، و این پوشش جوانی غرورآمیز را که اکنون پنان به آن به خیره می نگرند، به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد، آنوقت اگر از تو بپرسند آنهمه زیبایی تو کجا شدند و آنهمه خزانه ی باارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند، اگر بگویی در گودی چشمانِ فرورفته ام فرورفته گم شده اند، شرمساری یی فرساینده و جانکاه و ستایشی زیادی و بی فایده است. چقدر سرمایه گذاری زیبایی تو شایستگی ستایش بیش تری داشت اگر می توانستی جواب دهی که «این طفل زیبای من حساب مرا صاف و تراز خواهد کرد و جوابگو و عذرخواه پیری من است». زیبایی اش ثابت کننده ی زیبایی تُست که آن را به ارث برده است، این چنین که باشد تو در پیری تجدید حیات می کند و زندگی نوی می یابی، و هنگامی که خون تو به سردی گراییده است آن را در فرزندت گرم می کنی.(ترجمه از دکتر تقی تفضلی)