بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (11)
نگاه می کردی:
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی،
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد.
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ی ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سرمی کشیم.
«ونیز»، یادت هست،
و روی ترعه ی آرام؟
در آن مجادله ی زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
مسافر در این بخش هر چه که می گوید یک سرش به مرگ مربوط می شود. در حقیقت، به هر چه که نگاه می کند چهره ای از مرگ را در آن می بیند. و اگر بخواهم مانند سهراب حرف بزنم باید بگویم که به هر چه که نگاه می کند انگار مرگ دارد به او (و البته به همه) نگاه می کند. مسافر با واژه های دیگری می گوید: «مرگ در سایه نشسته است، به ما می نگرد؛» و فلسفه ی خود را هم به آن اضافه می کند تا به مخاطب خود، که هم خودش است و هم ما، بگوید چرا.
نگاه می کردی:
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.
مسافر هنوز دارد از سفرش و از نگاهش از ارتفاع تابستان می گوید. با توجه به خطوط بعدی شعر می شود حدس زد که منظور مسافر از «جریان داشتن ذهن باد» «میان گاو و چمن» این است که وجود باد تا حدودی گاو را از عیش بی نقص بر سفره ی چمن بازمی دارد. باد برای گاو مانند خراشی است بر احساس لذّت او در چمنزار. جریان ذهن باد در حقیقت تصویر باد است در فکر گاو.(ممکن است بگویید «گاو که فکر ندارد،» ولی، اگر این طور در نظر بگیریم که «گاو به باد فکر می کند» بهتر از این است که فکر کنیم «باد به گاو فکر می کند.» حیوانات خطر و نزدیکی مرگ را حس می کنند. البته اگر به باد هم مانند مرگ شخصیت و قوه ی تشخیص بدهیم برای گاو نقشه هایی در وزش خود دارد. ) شاید با شرح خطوط بعدی و بن مایه ای که وجه مشترک آنها با این قسمت از شعر است این توضیحات موجه تر به نظر برسد. سهراب سپهری مانند فروغ فرخزاد باد را شروع مرگ و همراه آن می داند. گاو هر چه را نفهمد مانند همه ی جانداران مرگ را می فهمد. مرگ به زبان ساده یعنی از دست دادن موقعیت کنونی. فرار از آن می تواند برای زنده ماندن و تلاش مجدد برای بازگشت به موقعیت از دست رفته و یا موقعیتی از جنس آن و حتی بهتر از آن باشد؛ در این دنیا نشد، در دنیای دیگر. هر عاملی، باد و باران و طوفان فقط باعث می شود گاو برای مدّتی ازچمنزار فاصله بگیرد. باد که رفت دوباره به آنجا برمی گردد. مسافر در مورد خودش تا این حد خوش بین نیست. فکر می کند هر فاصله ای را که ایجاد می شود دیگر نمی شود با هر گامی طی و با هر جایگزینی پر کرد.
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی،
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد.
مسافر همان طور که گاهی در باره ی بطن سفر و حرکت درونی حرف می زند و گاهی درباره ی سفر در سطح جغرافیایی آن، در مورد زمان هم گاهی به عبور سطحی آن و گاهی مرور عمقی آن می پردازد. «یادگاری شاتوت روی پوست فصل» وجود شاتوت به عنوان یکی از نمودهای بیرونی فصل تابستان است. کلمه ی یادگاری نشان می دهد که این حضور خوشایند هم روزی به غیبتی حزن آور تبدیل خواهد شد. البته چیزهای دیگری هست که این غیبت را مرحمی باشد. مانند «حضور سبز قبایی میان شبدرها.» غیبت شاتوت وقتی که آدم احساس خوبی نسبت به آن دارد خراشی است روی صورت احساس آدم. ولی پدیده ی دیگری می آید و آن خراش را مرمت و آن درد را به طور موقت درمان می کند. ممکن است فکر کنیم که شبدر ارزشی ندارد، ولی وقتی هم نشینی مانند سبز قبا پیدا می کند ارزش اش آشکار می شود. سبزقبا خراشی را که روی صورت شبدر از بی توجهی دیگران ایجاد شده مداوا می کند و شبدر و همه متوجه می شوند که «گل شبدر چیزی از لاله قرمز کم تر ندارد.»
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ی ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سرمی کشیم.
مسافر یکباره از پوست فصل به عمق آن می رود. اینجاست که باید یادمان بیاید که فصل و فاصله از یک ریشه اند. فاصله ی بین فصل ها فاصله هایی است که بین احساس خوبی که نسبت به هر یک داریم می افتد. آنچه که صورت احساس را خراش می اندازد همان چیزی است که ازخواب بیدار و هوشیارمان می کند. یاد مرگ این کار را بهتر از هر چیز دیگری انجام می دهد. این «از همه چیز بهتر» صفت های پسندیده ی نرم و گرم و روشن و گوارا را با خود دارد. مانند دوستی دست هایش را روی شانه ی ما می گذارد. این ها وصف باطن مرگ است در حالی که «سمّ» وصف ظاهر آن است.
امّا، ما مرگ را کنار کدام حادثه مانند سمّ گوارایی سرمی کشیم؟ مرگ از پشت می آید؛ بنابراین، آن حادثه باید روبروی ما در حال وقوع باشد. حادثه هر چیزی است که پیش روی ما حضور دارد؛ مانند یادگاری شاتوت، سبز قبا و .... چرا با این که حضور همه ی این ها خوشایند است و ورود مرگ همه را از ما می گیرد باید مرگ را گوارا دانست؟ شاید برای این که مرگ حقیقت مسلم تری است که با آن حقایق دیگر را می شود محک زد. سهراب با چنین فکری است که مرگ را مسئول قشنگی پر شاپرک می داند. آن سوی مرگ چه مطمئن باشیم چه خبر است و چه مشکوک، منتظر ماست، پس ما هم باید منتظرش باشیم. مسافر از ضمیر «ما» استفاده می کند تا هیچ احدی را از قلم نینداخته باشد و کسی خودش را استثنا نداند.
«ونیز»، یادت هست،
و روی ترعه ی آرام؟
در آن مجادله ی زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
مسافر سطح جغرافیایی وسیع تری را یادآوری می کند و گذشت زمان را نیز هم مسیر با قایق پیش می برد. جالب این است که «وِنیز» را «وَ نیز» هم می بینیم. یعنی: این نیز مانند «ونیز»های دیگر. شهرش مهم نیست؛ حرفش و درس اش مهم است. این درست است که مسافر از «ونیز» می پرسد ولی می خواهد ترعه و مهم تر از آن آرامش اش ر ا به یاد بیاورد. هر آرامشی خراشی را به همراه دارد. هر رودِ آرامی در انتها به دریای خروشانی می ریزد. «تکان قایق» آدم را به یاد تکان عظیم تری می اندازد که ذهن اش را تکان می دهد. تصویر عینی تر این مجادله ی بین وضع موجود و وضعیت آینده را با نگاهی به مجادله ی آب و زمین می شود دید. مسافر به عنوان یک عابر وقتی واقعاً در حرکت و عبور است که اهل عبرت باشد. عبرت هم عبور از یک اشتباه و رسیدن به یک درست است. تغییر از یک اندیشه و عادت به سوی حقیقت؛ و چون حقیقت یک بعدی و ثابت نیست و در درون خود آبستن نوزادها و حرکت های دیگری است عابر همیشه در حال عبرت گرفتن است. هر عابری که از «دیده عبر نمی کند» فقط از نظر مکانی دچار جابجایی می شود. مسافر وقتی می گوید «دچار باید شد» فراتر از چاره جویی های ظاهری مد نظرش است.
تغییراتی را که با گذشت زمان رخ می دهد مسافر به صورت تغییر رنگی که «منشور وقت» باعث آن است می بیند. اگر رنگ دنیا هر لحظه تغییر نمی کرد و دنیا رنگ و وارنگ و رنگارنگ نمی شد گذشت زمان به هیچ وجه حس نمی شد انگار اصلاً وجود نداشت. تغییر فصول در ظاهر تغییر رنگ ها است. آدم نباید فقط به تماشای یک رنگ عادت کند. ذهن مسافر را همین حقیقت باز می کند و می فهمد که چشم ما همیشه عادت به تماشای آنچه که روبرویش است دارد، در حالی که در برابر حقیقت، آن پدیده غباری بیش نیست. اگر ما پاکش نکنیم، باد می آید و آن را با خودش می برد.
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
بهتر این است که پیش از این که باد(یعنی مرگ) ما را از غبار عادت و دلبستگی پاک و رها کند خودمان با نفس مان این کار را بکنیم. به احتمال زیاد سهراب در استفاده از «نفس» و «فوت» هر دو معنایی را که از هر دو کلمه می شود برداشت کرد در نظر داشت. هم در ظاهر باید نَفَسی تازه کشید و هم نفس درون را باید از رکود و جمود بیرون آورد. هم باید ظاهر مرگ را با فوت کردن به سطح ترسناک آن پاک کرد تا غبار روی آن برود و رنگ طلایی اش ظاهر شود و هم باید با فُوت کردن مستمر باطن مرگ را از تصور بدی که ذهن از آن دارد پاک کرد و به ارزش طلایی آن پی برد. اگر یاد بگیریم پیش از آن که مرگ به سراغمان بیاید بمیریم، به قول مولانا استعداد پذیرایی از روح را در وجودمان پیدا می کنیم:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینک ز خاموش نفیرید