بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (10)

 

کجاست سمت حیات؟

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟

و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره ی خواب را بهم می زد.

چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند؟

درست فکر کن

کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟

چه چیز پلک تو را می فشرد،

چه وزن گرم دل انگیزی؟

 

و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره ی خواب را بهم می زد.

چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند؟

درست فکر کن

کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟

چه چیز پلک تو را می فشرد،

چه وزن گرم دل انگیزی؟

 

سفر دراز نبود:

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.

و در مصاحبه ی باد و شیروانی ها

اشاره ها به سرآغاز هوش برمی گشت.

در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان

به «جاجرود» خروشان نگاه می کردی،

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سارها درو کردند؟

و فصل، فصل درو بود.

و با نشستن یک سار روی شاخه ی یک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و سطر اوّل این بود:

حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی «حوا»ست.

یکی از راههای بررسی شعر «مسافر» این است که مانند سهراب به حسّ و حالی برسیم که مسافر داشت. بعد، با همان حال، حدس بزنیم که منظور مسافر از حرف هایی که می زند و تصاویری که می کشد چیست. البته، دقت در زبان اثر که وسیله ی ارتباطی ما با افکار و احساس شاعر و شخصیتی است که خلق کرده است باید از بیراهه رفتن ما جلوگیری کند. امیدوارم که همین طور باشد! فعلاً باید ببینیم:

کجاست سمت حیات؟

این سؤال را کسی باید بپرسد که یا ایستاده است و رکود و سکونی مرگ آسا تمام وجودش را گرفته است، و یا اگر هم در حرکت است شک دارد که راه درست را انتخاب کرده باشد، این گونه حرکت که چاشنی اش تردید و توشه اش ناامیدی است کم تر از مرگ و سکون نیست. با درجه ای تخفیف در مورد مسافر سهراب می توانیم بگوییم این سؤال را مسافری می پرسد که حسّ مرگ در او قوی تر از حواس پنجگانه ی حیات است و از اقبال بدَش نشانی هایی که سر راهش قرار گرفته است بیش تر به سمت مرگ اشاره می کند. به هر جهتی که برود به مرگ می رسد. می خواهد بداند برای رسیدن به زندگی باید از کدام راه برود. پرسش بعدی او نیز بی ارتیاط با این نیازش نیست. می پرسد:  

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟

هدهد یا شانه بسر جدا از این که قاصد حضرت سلیمان به سرزمین سبا بود، در سنن ادبی مشهور به این است که می داند کجا را باید حفر کرد تا به آب رسید. این همان حیاتی است که مسافر در جستجویش است. آب کجاست؟ حیات هم همان جا است. حتی درمفهوم عرفانی اش نیز اگر هدهدی را که مسافر دنبالش است همان هدهدی بدانیم که راهنمای پرندگان دیگر بود تا به سیمرغ برسند باز هم  هدهد همان هادی به سمت حیات خواهد بود. در کثرت کسی به زندگی نمی رسد. با طی کردن و کم کردن فاصله ها و در نهایت رسیدن به وحدت است که زندگی حقیقی تحقق پیدا می کند.

و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره ی خواب را بهم می زد.

چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند؟

درست فکر کن

کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟

چه چیز پلک تو را می فشرد،

چه وزن گرم دل انگیزی؟

همین پرداختن به فاصله ها و اندیشه ی رهایی از جدایی و تنهایی بود که تمام راه فکر مسافر را به خودش مشغول کرده بود. همین حسّ وجود فاصله و غصه ی چگونه خلاص شدن از آن، هسته ی همان  «ترنم موزون حزن» است که حالا «ترنم مرموز» نام گرفته است. همین باعث شده بود که پلک هایش که پنجره ی خواب بود بسته نشود. وزن همین ترنم موزون مانند وزنه ای پلک او را بالا نگه داشته بود و نمی گذاشت با خواب پایین بیاید. وزن آن به اندازه ی مرموز بودنش سنگین بود و هنوز هست. مسافر در حقیقت برای خودش و با خودش دارد حرف می زند. برای لحظاتی میزبان خودش شده است. این آن روی دیگر هر مسافری است که گاهی به او نجاق می زند تا سفرنامه ی خود را با چند جمله در پاسخ به این سؤالات که « چه؟» و «چرا؟» و «...آخرش؟» جمع بندی کند. راز این رمز با رسیدن به پاسخ این پرسش ها باز می شود و چشم ها برای خوب می تواند بسته و پاها روی فرش فراغت دراز شود.

سفر دراز نبود:

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.

و در مصاحبه ی باد و شیروانی ها

اشاره ها به سرآغاز هوش برمی گشت.

جمله ی «سفر دراز نبود،» طوری پرونده سفر را در گذشته می بندد انگار که مسافر به آخر خط رسیده است. ولی در توجیه این حرف مسافر باید بگوییم که حتماً منظورش از سفر، تا اینجای سفر است, نه تا آخر سفر.

مسافر سعی می کند با تصاویری گذر زمان را نشان بدهد. آمد و شد چلچله ها، تصویری از بهارهای سپری شده است که از کم شدن باقی عمر آدمی می گوید. «مصاحبه ی باد و شیروانی ها» اولین چیزی را که به ذهن می آورد سر و صدای زیاد است. و سر آغاز هوش، مانند یکباره از خواب پریدن از این سر و صداها است. با توجه به جملات پیشین، این بیداری برای کسی که از گذر زمان غافل است ضروری است. باید او را سر هوش بیاورد : «از چه غافلی و  در غفلت گرفته ای و خوابیده ای؛ وقت تنگ است.» مسافر برخلاف خفته های زیر سایه بان شیروانی  مانند چلچله ها در پرواز است. از آن بالا، انگار از درون هواپیمایی،، پس از عبور از بهار، در تابستان، به «جاجرود خروشان» نگاه می کند. مانند حافظ انگار گذر عمر را که  بسیار خروشان می گذرد می بیند. غیر از چلچله ها و باد، سارها هم به هشدار دهنده های این کم هوشِ خواب آلوده اضافه می شوند تا خوب به هوش بیاید و از گذر زمان غافل نماند.

در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان

به «جاجرود» خروشان نگاه می کردی،

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سارها درو کردند؟

و فصل، فصل درو بود.

آنچه که دارد درو می شود دقایق زندگی و عمر مسافر است. برای درک آن به ساعت و تقویم دیواری نیازی نیست. مسافر با نگاهی به دور و برش در طبیعت، می تواند تابلوی فصل ها را یکی یکی مرور کند. اتفاقی که باعث شد سارها نیز خواب او را آشفته کنند چیزی جز تأکید و تکرار همان ورق خوردن صفحات عمر نبود. منتها سارها او را به صفحه ای رساندند که بیش ترش سفید و زندگی در آن کم رنگ تر بود.

و با نشستن یک سار روی شاخه ی یک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و سطر اوّل این بود:

حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی «حوا»ست.

البته، مهم این نیست که فصل چه فصلی است، حیات باید حیات باشد. وجود سار و سرو اثبات وجود زندگی در زمان و مکانی است که همه چیز راکد و مرده به نظر می رسد. آیا حیات از آن هدف هایی است که وسیله را توجیه می کند؟ شاید برای رسیدن به نوع جسمانی آن هر وسیله ای موجه جلوه کند. «غفلت رنگین» که غفلت زیبا و غفلت ناشی از فریبِ پُر رنگ و ریا است به حیاتی منجر می شود که جنبه ی جسمانی دارد. البته می توان این نوع حیات را شروع حرکتی دانست که برای برگشت به آن حیات روحانی از دست رفته لازم است. پیش از این نیز به برابری مفاهیم حرکت و حیات در شعر مسافر اشاره شده است. شاید به نظر مسافر زندگی پر نعمت آدم و حوا در بهشت، بدون حرکت، زندگی نبود. در همان ابتدای راه، خود را در آخر خط حس کردن لطفی ندارد. حرکتی هم ندارد. از همان آغاز ساکن بهشت شدن زندگی نیست. زندگی از هنگامی شروع می شود که آدم و حوا ببینند که تا بهشت  فاصله ای است و باید حرکت کنند. «غفلت رنگینِ حوا» اشاره به فریبی است که باعث شد ساکن بودن در بهشت تبدیل به حرکت به سوی بهشت شود. این حرکت سرآغاز زندگی است. بعید است که مسافر منظورش از غفلت رنگین حوا، غفلتی بوده باشد که منجر به زاد و ولد فرزندان آدم شده است و همین اسمش شده باشد «حیات!»