بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (9)

و  در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

همین.

 

مسافر با این که پیش از این  در غایت تفکراتش برای تبیین نهایت سفرش به علامت سؤالی که پس از «کجا» گذاشته بود رسیده بود، در اینجا طوری حرف می زند انگار چندان نسبت به آخر خط بی خبرِ بی خبر هم نیست. درست است که «بهار» برای همه مفهومی از زمان دارد ولی هر کسی با شنیدن این نام تصویری از مکانی را با اوصاف خاص می تواند تجسم کند. ابتدا اجازه بدهید کمی کلیشه ای درباره ی این بخش از شعر سهراب بنویسم تا کمی این بررسی رنگ و بوی ادبیات به اصطلاح علمی به  خودش یگیرد! مثلاً می خواهم بنویسم که بهار زندگی دوباره است و  نشاط از آن می بارد و طراوت  به آن می ریزد و لطف در آن جاری می شود و نعمت در آن ساری(!) جوری که همه چیز سبز است. بهشتی هم که خدا وعده داده با صفت بهار قابل فهم تر است. «جنت» که گفته می شود آن قدر سبز است که رنگ زمین مانند جن در زیر آن همیشه پنهان است وصف جهانِ همیشه بهار است. حتی دنیاگرایان هم در به تصویر کشیدن مدینه ی فاضله شان نقشی بهتر از این نتوانسته اند به زمین و زمان و دار و دیوار و درخت هایشان بزنند. نشان به این نشانی که «ریدلی اسکات» نام فیلمی را که درباره ی کریستف کلمب و کشف آمریکا ساخته بود گذاشت: (1492 : فتح بهشت) 1492 سالی است که برای اولین بار کریستف کلمب پایش به آمریکا باز شد؛ و «فتح بهشت» یعنی رسیدن به همین آمریکا. در صحنه ی خارقالعاده ای از این فیلم می بینیم که طالبان دنیای جدید پس از این که امواج سهمگین را پشت سر گذاشته اند گرفتار مه بسیار غلیظی شده اند که چشم شان را به روی همین دنیای فکسنی هم برای مدتی بسته است. بعد کم کم مه وامی رود  و یکباره تصویر تمام نمایی از یک جزیره سرسبز پیش روی کریستف کلمب و دریانوردانش باز می شود. اولین چیزی که به فکر بیننده ای مانند من خطور می کند این است که تا بهشت همین قدر فاصله است و این فاصله ای نیست. ما این طور فکر می کنیم، و می گوییم واقعیت و حتی حقیقت همین است برای این که ما همین جور و همین قدر فکر کردن را بلدیم و حرف دیگری هم برای گفتن نداریم. البته مسافرسپهری به این اندازه خوشبین نیست و فکر می کند: «همیشه فاصله ای هست.»

مسافر سپهری چون می داند دیگر حرف زدن از بهارِ جسم خیلی کهنه شده است، از بهار روح حرف می زند. شاید بگویید که از بهار روح حرف زدن  هم چندان  تازگی ندارد، ولی عقیده ی من این است که شیوه ی بیان سهراب به آن یک نوع تازگی داده است. برای این که ما بتوانیم درک کنیم که بهشت چه جور جایی است و ما چه حالی در آنجا داریم بیش تر توصیف ها به همان حالی که ما در این دنیا دلمان می خواهد داشته باشیم و نداریم برمی گردد. دلمان می خواهد جای نشستن مان همیشه سبز باشد، سفره ی خوردنمان همیشه پهن باشد، بخوریم بی حساب، بنوشیم بی جواب. اینها همه به جسم مربوط می شود. خدا هم مطابق هوس های جسمانی مان و به اندازه ی درک مان از بهشت و از خیلی چیزهای دیگر گفته است. در قرآن مجید آمده است که لقمان به فرزندش می فرماید:

«و اگر همه درختان روی زمین قلم شود، و دریا برای آن مرکب گردد، و هفت دریاچه به آن افزوده شود، اینها همه تمام می‏شود ولی کلمات خدا پایان نمی‏گیرد; خداوند عزیز و حکیم است.»(27 / لقمان)

 

یعنی حرف برای گفتن زیاد است، این حد از گفتن به میزانی است که انسان با  تلاش و تفکر می تواند بفهمد.

مسافر می گوید:

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد.

از طرز بیانش چند چیز را می شود فهمید: نخست این که از ضمیر مخاطب استفاده می کند و این سفر و حرکت را به همه تعمیم می دهد. دیگر این که مصرع اولش به بهار ختم می شود و با درنگی باید رفت سر خط و رسید به مصرع بعدی. درنگ به معنی صبر است و انتظاری که در آن است باعث می شود که توقف کامل نباشد.  این بهار انتهای سفر نیست ولی  بهترین صفتی است که برای آن می توان آورد.  گرچه آن سوی بهار و ادامه اش مجهول است. هنگامی که مسافر می گوید: «و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد،» تصویر ظاهری اش این است که روح را به درختی تشبیه کرده است که  با درنگ در بهار سبز می شود ولی چیزی که فکر را به خودش مشغول می کند این است که اگر این توصیف را بخواهیم دوباره به انسان و مسافر برگردانیم چه برداشتی باید از آن داشته باشیم. هنگامی که از سطح روح صحبت می کنیم می توانیم دو منطور داشته باشیم: یکی این که سطح روح را از جنس خود آن بدانیم؛ دیگر این که بگوییم منظور ما از سطح روح آن چیزی است که روی آن را پوشانده است. در این صورت جسم آن چیزی خواهد بود که روی روح را پوشانده است و اغلب بروزدهنده ی حالات آن است. این دومی بهتر با سبز شدن که وضعیتی عینی و مربوط به جسم است  جور در می آید. نمایش آن حالت سرزندگی و طراوت و شادابی روح بر عهده ی سطح  آن است که با وضعیت سبزی که به خود می گیرد نشان می دهد. پس این جسم است که  تحت تأثیر روح سبز می شود.

در شعر «تا نبض خیس صبح» سهراب گفته است:

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد!

 

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

امیدوارم متوجه شده باشم که سهراب چه می خواهد بگوید. فکر کنم می خواهد بگوید که ایثار، فداکاری و شهادت جسم است که باعث می شود که دست آدم به بهشت برسد. این عزلت و تنهایی حاصل بریدن و گذشتن از جسم است.

پس، حتی می شود در مورد این حرفِ سهراب نیز گفت که   او  «من» را روح و سطح را جسم گرفته است. سرطانی که بیاید و روح را از شر جسم خلاص کند بد نیست. این سرطان شریف است. عزلتی هم که آدم را به روحش مشرف کند تا دنبال جسمش راه نیفتد شریف است.

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت

همین.

پیشنهاد به شراب خوردن هم راهی برای گریز از جسم و دستیابی به روح است. شراب آن عقل و هوشی را که کارش پرداختن به جسم است زایل می کند و عقل و هوشی به آدم می دهد که همه اش وقف روح است و آن را عشق می نامند. شراب هم  حلال بهشتی است و همراه با جنت سبز و جاری در آن است. گرچه در این دنیا فاقد این امتیاز است، فکرش که هست. خود را به آن سپردن و موصوف به اوصافی شدن که پس از مصرف آن رخ می دهد امتیاز است. برای این که آدم مست نترس پیش می رود، تلو تلو می خورد و می رود. هدف هرچه که می خواهد باشد. به قول اخوان ثالث می شود: «مست سرنشناس. پا نشناس.» «قبله گو هر سو که خواهی باش!»

تعریف مسافر از زندگی «راه رفتن» است. این در مذهب او واجب است- «باید» دارد. راه رفتن در جوانی یک سایه، یعنی از همان ابتدای صبح؛ از همان لحظه ای که خورشید تازه سرک کشیده است. از همان دمی که یک طرف هر چیز نور خورشید را می گیرد و از طرف دیگر سایه ای می اندازد که در آن سپیده دم مثل شب تاریک است. مسافر  می خواهد بگوید از همان اوّل اوّل، کارِ هرکسی باید حرکت باشد. جوانی یک سایه جوانی رهرو نیز هست. با این حساب، یک معنی اش این می شود که تا نیرویی همچون نیروی جوانی راه می دهد باید راه رفت.

پس، اگر منظور از این سایه، سایه خود فرد باشد نه چیزی دیگر، می شود گفت که تا آدم سایه ای دارد و سایه اش نشانه ی بودنش است باید راه برود. اگر این سایه کوچک تر و کوچک تر شود و سرانجام از بین برود، نشان این است که دیگر صاحب سایه هم نیست تا راه برود. منظور مسافر از گفتن «همین» حرفی مثل همین است، اگر که خود این حرف نباشد. زندگی «همین» است- یعنی همین راه رفتن. تا سایه ای بالای سرمان است و سایه ای داریم باید برویم. به قول اقبال لاهوری: «هستم اگر می روم، گر نروم نیستم.»