بررسی بند به بند «مسافر» از سهراب سپهری(6)
بررسی بند به بند «مسافر» از سهراب سپهری(6)
در شعر سهراب برای تفکیک حرف های هر یک از طرفین گفت و گو در بند ششم از خط تیره استفاده شده است، ولی من برای مشخص کردن این که چه کسی چه حرفی را زده است نام هر یک را جلو حرفش می آورم تا بهتر بتوانیم در گفت و گوی این دو فضولی کنیم. دلیل اصلی این است که در بخش هایی از این مکالمه فرق چندانی بین شیوه ی حرف زدن و مفهوم حرف های میزبان و مسافر وجود ندارد. شاید علت اش این باشد که میزبان زودتر از مسافر به جایی رسیده است که او حالا در آن است. به همین دلیل دو نفر در خصوصیاتی با هم جمع و یکی می شوند. توجه بفرمایید:
میزبان -چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
مسافر-چقدر هم تنها!
میزبان -خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
مسافر-دچار یعنی
میزبان - عاشق.
مسافر -و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد.
میزبان -چه فکر نازک غمناکی!
مسافر -و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به ردّ وحدت اشیاست.
میزبان -خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
مسافر -نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
میزبان - غرق ابهامند.
مسافر -نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود.
و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
میزبان -هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایت
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه ی محزونی!
در ابتدای این گفت و گو میزبان خیلی سریع جواب سؤال خودش را به خودش می دهد:
-چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی.
همین کار او نیاز به استفاده از علامت سؤال را از بین برده است. در ادامه میزبان خودش، خیلی شاعرانه و تا حدودی عارفانه و با ژستی روانکاوانه و بیانی معماگونه، تصویری از تنهایی مسافر را رسم می کند:
-خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
مسافر که انگار خودش می داند «رگ پنهان رنگ ها» یعنی چه، سعی می کند واژه ی «دچار» را معنی کند یا معنی اش را بپرسد که میزبان پیش دستی می کند و می پرد وسط حرفش و جمله ی او را کامل می کند و می گوید که دچار یعنی عاشق.
پیش از این مسافر از رنگ دامنه هایی که هوش از سرش برده بود و از غربت رنگین قریه هایی که از آنها گذشته بود گفته بود. نتیجه گیری میزبان هم برآمده از این واقعیت است که رنگ به خودی خود هوش از سر آدم نمی برد و چیزی باید در آن نهفته باشد که حس غربت را به آدم القا کند. میزبان اسم این نیروی مرموز را «رگ پنهان رنگ ها» گذاشته است و فکر می کند که مشکل اصلی مسافر فکر کردن به آن و تلاش و سفر برای کشف و رسیدن به جواب آن است.
تصویری که مسافر از دچار بودن یا عاشق بودن ارائه می دهد در حقیقت تصویر عینی جملاتی است که در ادامه می خواهد بگوید. هنگامی که تصویر ماهی کوچک و عاشق را در دریای بی کران نشان می دهد، خیلی زودتر با تصویری نشان می دهد که:
-نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
ماهی کوچکی که دچار دریای بی کران است، کوچکی است که عاشق بزرگی شده است که در آن گم می شود. هرگز هم به انتهای آن نمی رسد و آن سرش را درک نمی کند. میزبان تنهایی غیرقابل علاج موجود در تصویر مسافر از ماهی کوچک را درک کرده است که فکر به آن را «نازکِ غمناک» می یابد. یادمان باشد که مسافر از او خواسته بود که به آن ماهی کوچک فکر کند.(یعنی خودش را جای او بگذارد.) میزبان حاصل فکر و حسّ خود را بیان کرده است: «فکر نازک غمناک!»
بعد نوبت به مسافر می رسد که «غم» را از جمله ی میزبان بیرون بکشد و در قالب مثالی آن را تعریف کند:
-و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و بعد، با یک حکم کلی می خواهد قال قضیه را بکند؛ در نتیجه، غم را با کثرت موجودی که هرگز به وحدت نمی رسد یکی می کند:
و غم اشاره ی محوی به ردّ وحدت اشیاست.
امّا، میزبان حرفی را می زند که بخشی از تعاریف عشق و غم مسافر را نقض می کند. او می گوید:
-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
این گفته ی میزبان نشان می دهد که در این هیاهوی کثرت، یک موجود عاشقی به معشوقه اش رسیده و وحدت ممکن شده است. او فکر می کند که دستِ منبسطِ نور روی شانه ی گیاه است و تا شانه اش بسط پیدا کرده، طوری که می تواند او را کاملاً در آغوش بگیرد و با آن یکی شود. این یعنی وحدت. مسافر فوری حکم کلی خود را در مورد عشق صادر می کند و می گوید:
-نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
در اینجا می خواهم کمی حرف های قلنبه و سلنبه بزنم؛ توجه بفرمایید:
تا اینجا، تعریف مسافر از عشق و از غم و گاهی حرف های مکمل میزبان در مورد آنها، ما را به واژه ها و عباراتی می رساند که در دایره ی گیج کننده ای با دوری باطل یکدیگر را معنی می کنند. در این circular definition یا تعریف دایره ای، مسافر خودش را حبس کرده است و اگر نسبت به رهایی از آن نااُمید است حق دارد. امّا حق ندارد چه در مورد خودش و دیگران احکامی را که با زبان صادر و با زبان شناسی ثابت می شود به واقعیت تعمیم بدهد و از آنها حقیقتی انکار ناپذیر بسازد. اجازه بدهید با مثالی این قضیه را روشن تر کنم:
در منطق گفته می شود که استدلال درست ربطی به این که موضوعی در واقعیت صحت داشته باشد ندارد. مثلاً، اگر شما بگویید:
فردوسی یا اهل تهران است یا اهل تبریز.
فردوسی اهل تهران نیست.
پس، فردوسی اهل تبریز است.
از نظر اهل منطق استدلال تان صد در صد درست است، در حالی که مورخان و اُدبا حتماً با آن جمله ی آخر شما صد در صد مخالفت می کنند. مشکل مسافر این است که با زبان، دیوارهایی به دور خودش کشیده و سقفی به روی آنها گذاشته است که سخت می تواند از درون زندانی که ساخته رهایی پیدا کند. این که می گویند هر کسی در جهانی زندگی می کند که با زبانش ساخته است در مورد مسافر سهراب درست است. ما جهان را بهتر از آنچه که با توانایی های زبان مان می توانیم معرفی کنیم نمی توانیم بشناسیم. بده-بستان هایی که بین واقعیت و زبان وجود دارد جهان بینی آدم ها را می سازد. مسافر جهان را آن گونه که تببیین می کند می بیند. به همین دلیل، پیش از این که مغلوب دنیایی باشد که در آن زندگی می کند، مغلوب زبانی است که برای تعریف آن دنیا استفاده کرده است. او مانند یک لوطی جوانمرد می خواهد سر حرف و قولش بایستد، پس راه برگشت از گفته اش را ندارد. حسّ می کند که گفته و کرده اش باید یکی باشد. اگر داش آکل صادق هدایت حرف پنهان و جوانمردانه اش این بود: «کُشتی منو مرجان!» مسافر سهراب باید بگوید: «کُشتی منو زبان!»حتی خطر منطق زبانی مسافر می تواند مخاطب اش(یعنی من و شمای خواننده) را هم بکُشد! همان طوری که می تواند گاهی نااُمیدی را با دل بستن به شقایقی امیدوار کند. در دایره ی منطقی مسافر همه چیز آن طوری است که او می گوید، ولی در بیرون از این دایره واقعیت همانی نیست که او تصور می کند. (اگر سر خواننده هم در این دایره به دَوَران افتاده باشد حق دارد!) مسافر حتی ادعای وصال هر دو چیز دیگری را رد می کند. وصل نیلوفر و آب، خوابِ تُردی بیش نیست. دوام ندارد. اوّلش دل آویز است، ولی ادامه اش مانند کابوسی شکننده است. پس:
همیشه فاصله ای هست.
چرا مسافر فکر می کند خوب است همیشه فاصله ای باشد؟ خودش این طور جواب می دهد:
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
شاید مسافر فکر می کند اگر امکان وصال را بپذیرد، در واقع، به به هدف رسیدن عشق و به پایان رسیدن آن فتوا داده است. این که با واژه ی «باید» تحکم می کند که «دچار باید بود،» می خواهد کسی از عاشقی دست نکشد. جمله ی عجیبی که بعد از آن می گوید فقط با توجه به اندیشه ی او در مورد لزوم وجود فاصله برای بقای عشقی که تنها عامل حیات و حرکت است قابل تفسیر است. آنچه که برای طرفین گفت و گو- مثلاً عاشق و معشوق- مهم است زمزمه ی حیرت و عشق میان دو حرف است، نه به پایان رسیدن مکالمه. به همین ترتیب، آنچه که برای مسافر باید مهم باشد سفر است، نه میل به دست کشیدن از آن در هر نقطه ای به بهانه ی این که مقصد همین جاست. مسافر این بار در تعریف عشق آن را برابر با سفر می داند و می گوید:
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
به همین دلیل نمی خواهد قبول کند که هیچ دوتایی بالاخره روزی با هم یکی می شوند؛ و این را به خودش جوری تلقین کرده است که همین شده است جهان بینی او و هر کاری که می کند جهان را غیر از این نمی تواند ببیند؛ و هر حرفی که می زند جهان از لابه لای حرفهایش غیر از این منظره ای پیدا نمی کند.
«سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیا»، سفر به سمت روشنی اهتزاز خلوت اشیاء است. شاید منظور سهراب کشفِ درون روشن و روشنیِ درون اشیا باشد. کسی که عاشق چیزی می شود، جذب روشنایی درخشانی که از درون آن به سمت اش می تابد می شود. این که می گویم روشنایی درون، به این علّت است که اگر این روشنایی بیرونی باشد همه درکش می کنند و جذبش می شوند. ولی، روشنایی نیز مانند قشنگی، تعبیر عاشقانه ی آن جلوه ای از چیزی است که همه به یک صورت نمی بینند چون سلیقه شان یکی نیست. بعد، مسافر دوباره می گوید که، عشق صدای فاصله هاست؛ و حالا می شود از حرف هایش به این نتیجه رسید که «عشق صدای پای مسافر است.» مسافر سعی می کند برای «فاصله ها» هم تعریفی جمع و جور کند. میزبان پیش دستی می کند و می گوید که این فاصله ها غرق ابهامند. میزبان این را می گوید تا به او بفهماند که گاهی آنجایی که یکی فاصله می بیند دیگری ممکن است جز وصال چیزی نبیند- مانند وصال یا فراق نیلوفر آبی. امّا، مسافر برای این که از موضع فکری خود عقب نشینی نکند جوابی می دهد که با حرف های قبلی اش خوب حفت و جور می شود:
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
فاصله هایی تمیز مانند نقره حاکی از این واقعیت است که در بهترین شرایط و نزدیک ترین حالت آدم عاشق به کسی و تصویری می رسد که ظاهراً آینه وار با او همسان و یکی است، ولی واقعاً یکی نیست. چه طور می شود این را ثابت کرد؟ -با گفتن یک هیچ! به همین راحتی بین عاشق و معشوق شکر در آب می شود و فاصله می افتد. مسافر آیه ی یأس را دوباره تکرار می کند و می گوید:
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
واژه ی «همیشه» حکم صادره از جانب مسافر را قطعی و مطلق می کند. او هیچ وصالی را ممکن نمی داند. دست عاشق در دست ثانیه هایی است که شکننده اند زیرا حتی بدون کوچک ترین لمس و حسّ تماس و وصال می شکنند و شکست عاشق را رقم می زنند. گاهی عاشق- و همچنین معشوق - تنهاست برای این که مردم او را درک نمی کنند. ولی عاشقی که مسافر از او صحبت می کند تنهایی اش از این است که معشوق جذبش نمی کند. او پیه ی حرف دیگران را به تن اش مالیده است. مسافر در مورد عاشق می گوید:
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند.
عبارت «بهترین کتاب جهان» در کلام مسافر مرجع مشخصی ندارد، ولی می توان به طور نسبی حدس زد منظور مسافر از این حرف چیست. اوّل این که بهترین کتاب جهان در قطع بزرگ خودِ جهان و طبیعت است، و در قطع کوچک، انسان که جهان کوچک است. دوم این که در وجود انسان بهترین کتاب و آنچه که باید به آب انداخته شود همان یا همان هایی است که همشهری سهراب، یعنی فیض کاشانی، می گوید: دل و دین و عقل و هوش!
دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟
بخشی از ادعای من و فرمایشات فیض کاشانی را ادامه ی گفته ی مسافر تأیید می کند:
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود.
ماهی یی که مسافر از آن دم می زند همان عقل حیران مانده در آب است که به هیچ وجه و با هیچ وجه تمایزی نسبت به ماهی های دیگر ( و دیگر عقلا) و هرگز(با تأکید زیاد) گره یک رودخانه را نمی تواند باز کند چه برسد به دریا و اقیانوس. (آدم را یاد «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی می اندازد که در جستجوی راه حلّی برای گشودن «هزار و یک گره ی رودخانه» جان خود را از دست داد!) ماهی که سهل است، آدم هم مانند کشتی بی لنگر در چنین دریایی کژ و مژ خواهد شد و به قول مولانا در چند و چون آن گرفتار. مسافر سپهری اگر می خواست به زبان مولانا حرف بزند این غزل را می گفت:
چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی، مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد، میان قُلزُم پر خون
زند موجی بر آن کشتی، که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد، ز گردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی، در آن دریا کفی افیون
شاید پیش خودتان بگویید «از شعر سهراب سپهری به یکباره پرید روی غزلی از دیوان شمس تبریزی!» شاید حق با شما باشد ولی من هم چندان باطل باطل نیستم وقتی که می بینم مسافر در ادامه ی گفتگو عاشق و ثانیه ها را با هم سوار زورق اشراق می کند و می گوید:
و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
این حرف مسافر کاملاً با استدلال های ضدّ استدلالش جور در می آید. در حکمت شیخ اشراق یعنی شیخ شهاب الدّین سهروردی نیز استدلال راه رسیدن به هدایت نیست. «اشراق» یعنی تابیدن و روشن شدن. تجلی آن نوری که به کشف منجر می شود مهم تر است و این روش بر خلاف پای استدلالیون چوبین نیست. همه نمی توانند باور کنند که مسافر و ثانیه ها نیمه شب ها- در دل ظلمت- سوار قایقی از نور باشند که در مسیر هدایت پیش می رود و مسافر را به حقیقتی نورانی و باورنکردنی که پیش چشمانش متجلی می شود می رساند. هدایت همیشه به سمت مقصود و معشوق است. ضلالت هر مسیری است که مسافر عاشق را از هدفش دور می کند. «تجلی اعجاب» را می شود به پدیده ها و وقایع گوناگونی ربط داد، ولی من دلم می خواهد با توجه به آنچه که تا اینجا از شعر سهراب فهمیده ام بگویم که عجیب ترین چیز برای آدمی که وصال را غیرممکن می داند مواجه شدن با موردی است که تجلی بارز یک وصال است. چنین وصالی بیش تر در قصه ها و حکایات امکان پذیر است و بی مناسبت نیست که میزبان حرفهای مسافر را به حکایات وصل می کند و می گوید:
-هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایت
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه ی محزونی!
البته میزبان می داند که حکایت مسافر با حکایات کوچه باغ های قدیمی یک فرق اساسی دارد؛ و آن این که، لحن این حکایت محزون است. دلیل حزن مسافر و لحن بیانش را پیش از این بارها گفته ام.