بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
با توجه به بیت پیشین که می گفت: «هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست» می توان فهمید که منظور حافظ از این بیت این نیست که میکده دربانی دارد که خودفروشان را راه نمی دهد، و یا پیر خرابات اخلاقی دارد که اگر چنین فردی پا به حریم او گذاشت او را بیرون می کند. ورود هر خودفروشی به حریم می فروش مساوی است با توبه، و این از آن توبه هایی است که پیرخرابات از آن استقبال می کند و یک رنگی بر در میخانه همتای یکتاپرستی و توحید در مسجد است.
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
حافظ معمولاً وارونه توبه می کند، می گوید:
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد استغفرالله
و یا:
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
امّا، حافظ چرا این رفت و آمدها و گفت و گوها و زهد و توبه ها، همه را به صورت داد و ستد و خرید و فروش می بیند؟ شاید دلیل اصلی اش این باشد که تصویر مینیاتوری زندگی انسان در دنیا و حتی آخرت، تصویر ساده ی داد و ستدی است که فقط با هویت طرف معامله و نوع معامله و میزان سرمایه و سود و نوع تبلیغات طرفین معامله تنوع پیدا می کند. در اندیشه ی حافظ همه ی انسان ها به نوعی درگیر تجارتی اند که بزرگی و اهمیت آن به نوع معامله و طرف معامله ی شان بستگی دارد. ولی، منشاء این اندیشه و تصاویر مرتبط با آن در اشعار حافظ چیست؟ پاسخ این سؤال با دانستن این که حافظ، حافظِ قرآن است خیلی آسان می شود. خدا نیز در قرآن مجید تصاویری از داد و ستدهای انسان ها را نشان می دهد و نمونه هایی از معامله های پرضرر، بی ضرر و سودآور را معرفی می کند.
اوّل از همه، همه ی گمراهان را کسانی می داند که هدایت و عامل هدایت را فروختند و ضلالت را خریدند و سودی هم نبردند:
اولئک الذين اشتروا الضلالة بالهدي فما ربحت تجارتهم و ما کانوا مهتدين (بقره:16)
آنان کسانی هستند که «هدایت» را به «گمراهی» فروختهاند؛ و (این) تجارت آنها سودی نداده؛ و هدایت نیافتهاند. (16)
این گونه افراد چون می دانستند حقیقت چیست و آن را کتمان کردند، در حقیقت، خودشان را فروختند:
بئسما اشتروا به انفسهم ان يکفروا بما انزل الله .... (بقره: 90)
ولی آنها در مقابل بهای بدی، خود را فروختند؛ که به ناروا، به آیاتی که خدا فرستاده بود، کافر شدند.(90)
حتی اهل کتاب نیز که به خدا ایمان آورده بودند، به جای این که به عهدی که با خدا بسته بودند وفا کنند و در میان مردم به روشنگری بپردازند، آیات خدا را با نادیده گرفتن شان به بهای اندک زندگی مادّی دنیا فروختند:
و اذ اخذ الله ميثاق الذين اوتوا الکتاب لتبيننه للناس و لا تکتمونه فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون (آل عمران: 187)
و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که خدا، از کسانی که کتاب (آسمانی) به آنها داده شده، پیمان گرفت که حتما آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید! ولی آنها، آن را پشت سر افکندند؛ و به بهای کمی فروختند؛ و چه بد متاعی میخرند؟! (187)
در مقابل این معامله های پرضرر، خدا در آیات 10 و 11 از سوره ی صف تجارت سودآوری را به اهل ایمان این چنین توصیه می کند:
يا ايها الذين آمنوا هل ادلکم علي تجارة تنجيکم من عذاب اليم (10) تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيل الله باموالکم و انفسکم ذلکمخير لکم ان کنتم تعلمون (11)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به تجارتی راهنمائی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی میبخشد؟! (10) به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این برای شما (از هر چیز) بهتر است اگر بدانید! (11)
بعد خدا می گوید که سود انسان در این معامله در چیست:
يغفر لکم ذنوبکم و يدخلکم جنات تجري من تحتها الانهار و مساکن طيبة في جنات عدن ذلک الفوز العظيم (صف: 12)
(اگر چنین کنید) گناهانتان را میبخشد و شما را در باغهایی از بهشت داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است و در مسکنهای پاکیزه در بهشت جاویدان جای میدهد; و این پیروزی عظیم است! (12)
فکر می کنم حالا دیگرمتوجه شده باشید که چه رابطه ای بین این آیات و معاملات فوق الذکر و خرید و فروش هایی که حافظ در غزلیاتش انجام می دهد وجود دارد. نکته ی مهم دیگر در غزلیات حافظ در رابطه با این خرید و فروش ها این است که «می فروشی» برای حافظ کلمه ای نیست که آن را با معنا و مفهوم ساده و روزمره اش استفاده کرده باشد. با توجه به تصاویر تمثیل گونه ای که ادبیات ما از قرآن مجید در زمینه ی داد و ستدهای انسان به عاریت گرفته است باید بگوییم که استفاده از چنین تصاویر و تمثیل هایی جزو سنن ادبی ما شده است. چنین تصاویری را در «سانت»های ویلیام شکسپیر، جان میلتون، جان دان و ... به شکل مذهبی و غیرمذهبی و به این وفور و برجستگی نمی توان دید. هنگامی که زندگی را به صورت داد و ستدی به تصویر می کشیم، همه را باید گاه در مقام خریدار و گاه به شکل مشتری ببینیم. بنابراین، خرید و فروش در هیچ موردی بد نیست؛ ضرر کردن بد است. اگر فروختن بد می بود، باید حافظ باده فروشی را مانند زهد فروشی بد می دانست، چون باده فروش هم به فکر سود خودش است. ولی حافظ از ضرر بدش می آید و نه از معامله:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
یوسف را می شو د با زر ناب معامله کرد و سود برد. باید دید که حافظ سره و ناسره را با چه معیاری از هم جدا می کند.
حافظ همان معامله ای را که «آدم» از ابتدای خلقت شروع کرد ادامه می دهد و فکر می کند که نه آدم در معامله اش ضرر کرد و نه ضرری در معامله ی خودش است:
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
البته، اگر به جای «ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم» مطابق برخی نسخه ها بخوانیم: «من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم؟» معنی این بیت صدو هشتاد درجه برمی گردد. اگر نسخه ی نخست درست باشد باید بگوییم که حافظ راضی است که مانند آدم بهشت را بفروشد و سودای بازگشت به آن را از سر بیرون کند. (البته این بی توجهی نسبت به بهشت می تواند ناشی از توجه صد در صد خالصان هبه خدا باشد که برخی از عرفا مدعی آن هستند.)
در عوض، با توجه به نسخه ی دوم می توان به این نتیجه رسید که حافظ عکس معامله ای را که آدم انجام داده می خواهد انجام بدهد. او می خواهد با بی توجهی نسبت به دنیا و فروختن آن به بهایی اندک به بهشت برگردد. البته، کسانی که حافظ را پوچ گرا و دم غنیمتی می دانند ممکن است بگویند که دنیافروشی حافظ مانند آخرت فروشی اوست. او به فکر سود و زیان و مایه نیست. در غزلی پیر می فروش به حافظ نصیحت می کند که:
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
حافظ در معامله ای که زاهد با خدا انجام داده است، از دید خدا به زاهد نگاه نمی کند، بلکه از دید خودش و افرادی مانند خودش کار او را ارزیابی می کند. شاید از دید خدا زاهد با همین زهد ریایی اش شایسته ی بهشت باشد. زاهد نیز به دیگران و افرادی مانند حافظ از دید خود نگاه می کند بی آن که از نتیجه ی معامله شان با خدا خبر داشته باشد. در مقایسه با زاهد، باید گفت که حافظ فقط نام طرف معامله اش را عوض کرده است، و گرنه غیرمستقیم با همان کسی در معامله است که زاهد دارد با او معامله می کند. شاید فکر می کند که باده فروش دلال خوبی برای معامله اش با خداست زیرا از اخبار و اسرار پشت پرده ی سود و ضرر این معامله آگاه تر است:
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
پس، دنبال باده بودن و مخالف زاهد ظاهر پرست بودن ثابت نمی کند که حافظ دنبال فسق و فجور است؛ برای این که فسق را به اندازه ی زهد ریایی بد می داند:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش