بی ادبی ست پیش شما شرح گفتن از مقالات شمس
بی ادبی ست پیش شما شرح گفتن
گفت: «نماز کردند؟»
گفت: «آری.»
گفت: «آه!»
یکی گفت: «نماز همه ی عمرم به تو دهم، آن آه را به من ده!»
متابعت محمّد آن است که او به معراج رفت، تو هم بروی در پیِ او. جهد کن تا قرارگاهی در دل حاصل کنی! چون طالب دنیا باشی، به زبان نباشی، بل که به مُباشرت باشی. طالب دین باشی، هم به زبان نباش. به مُلازمتِ طاعت باش!! و طالب حق باشی، به ملازمتِ خدمتِ مردان حق باش!
خواب دیده بود که در آبِ سیاه افتاده بود. مرا می گفت: «دستم بگیر!»
نگرفتم. هم در آن رفت و رفت.
گفته بود: «اگر بی گفتنِ من خوابِ مرا با من گوید و تعبیر کند، این خواب از آنِ مقامِ او باشد و اگر نگوید، از آنِ من باشد.»
به زبانم می آمد، امّا نگفتم.
محمّدی آن باشد که شکسته دل باشد. پیشینیان شکسته تن می بوده اند، به دل می رسیده اند. قومی باشد که آیتُ الکُرسی خوانند بر رنجور، و قومی باشند که آیَتُ الکُرسی باشند.
در دعوت، قهر است و لطف، امّا در خلوت، همه لطف است.
خود از چارُقِ اَیاز چارُقی نمانْد، پوستینِ او پوستینی نمانْد. نیاز همه ناز شد، زیرا که بویِ عشق گرفت. و معشوق نازنین است. ناز پوست بود. اکنون، صفت گرفت.
دلم نمی خواهد که با تو شرح کنم. همین رمز می گویم، بس می کنم. خود بی ادبی ست پیش شما شرح گفتن.
امّا چون این گستاخی را داده اید: سرچشمه یکی ست. شاخ شاخ شده. گاهی آب در آن شاخ جمله، گاهی در این شاخ، گاهی این شاخ آن شاخ را تهی کند، سوی خود کشد آب را، گاه این. هر که از این دو شاخ بگذرد، به سر آب رود و غوطه می خورد و آغشته، فارغ شود از شاخ.
و همچنین، درخت: هر که شاخ را گرفت، شکست و فروافتاد و هر که درخت را گرفت، همه ی شاخ آنِ اوست.
در کوی معشوق فنگ است: می خورند، بی عقل می شوند، به خانه ی معشوق رَه نمی برند و به معشوق نمی رسند.
«اولوالالباب» چه گونه باشند؟ آخر، این عقل را نمی خواهد که هر کس دارد.
آن یکی فیلسوف می گوید که «من معقول می گویم.» و از این عقل ربّانی بویی ندارد. در حمّام، پیوسته دیو بُوَد. اکنون، در این حمّام، همه فریشته است.
مولانا سفر قبله کرده است. هرگز از قبله خالی شده است؟ کارش چیست جز سفر قبله کردن و زیارتِ کعبه و حج؟ شما قبله کرده اید.
همچنان، عزیزی پیغامبر را دید بعد از دوانزده سال. گفت: «یا رسول الله، هر شبِ آدینه خود را به من نمودی. در این مدّت مرا چون ماهیِ بی آب رها کردی. چراست؟»
گفت: «به تعزیت مشغول بودم.»
گفت: «چه تعزیت؟»
گفت: «تعزیت اُمّتِ خود- که در این دوانزده سال هفت کس را روی به قبله بود که به من آمدند، لاغیر. باقی همه را روی از قبله بازگشته بود.
از مقالات شمس
شمس الدّین محمّد تبریزی