نگاهی به شعر مرجان از هوشنگ ابتهاج
محمدرضا نوشمند
مرجان
سنگی است زیر آب
در گود شبگرفته ی دریای نیلگون.
تنها نشسته در تکِ آن گور ِ سهمناک،
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون.
او با سکوتِ خویش
از یاد رفته ای است در آن دخمه ی سیاه.
هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز،
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه.
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود.
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گودِ آن کبود.
سنگی است زیر آب، ولی آن شکسته سنگ
زنده ست، می تپد به امیدی در آن نهفت.
دل بود، اگر به سینه ی دلدار می نشست
گل بود، اگر به سایه ی خورشید می شکفت.
تهران، بهمن 1332
شعر «مرجان» از هوشنگ ابتهاج نمونه ی خوبی برای نشان دادن این نکته است که عنوان شعر نه تنها بخش مهمی از شعر است، بلکه یکی از خطوط خودِ شعر باید محسوب شود. واژه ی «مرجان» که در عنوان شعر آمده، به هیچ وجه در آن چه بیش تر افراد بدنه ی اصلی شعر می دانند نیامده است. اگر این واژه را ندیده بگیریم، می توان این شعر را نوعی لُغز و چیستان دانست. ولی من نمی خواهم این شعر را که دارای اندیشه ای متعالی در بُن خود است تا حد یک چیستان پایین بیاورم. این شعر نمونه ای از استعاره ای بسیط، خوب و خوش ساخت است که در کم تر شعری دیده می شود. شاعر بی آن که اسمی از مشبه بیاورد، تمام آن چیزهایی را که می تواند خصوصیات آن باشد در چیز دیگری یافته است و از این طریق سعی دارد که به آن نزدیک شود. بنابراین، با توصیفاتی که شاعر ارائه می دهد، خواننده با شناختی که از مرجان دارد متوجه می شود که منظور شاعر از «سنگی است زیر آب / در گود شبگرفته ی دریای نیلگون» همان مرجان است. ولی نکته ی مهم تر این است که شاعر از واژه ها و تصاویری استفاده می کند که نشان می دهد، نمی خواهد فقط با بازی با کلمات به توصیف یک موجود دریایی بپردازد. وصف این موجود دریایی بهانه ای است برای وصف موجود دیگری که زندگی اش بسیار شبیه به آن است. هنگامی که شاعر می گوید:
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود.
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گودِ آن کبود
با این جملات، خواننده را ملتفت می کند که شخص انگاشتن «مرجان» یعنی فکر کردن به موجودی که شرایط زندگی اش بسیار شبیه به مرجان است. «مرجان» موجودی زنده است. البته در ته اقیانوس، امّا نه ناله می کند و نه اشک می ریزد. سنگ معمولی نیست. در دل خود موجود زنده ی کوچکی را داشته است و حالا گور او شده است. سنگ زیبایی است. این زیبایی دور از نظر همگان است. زیبایی «مرجان» نشان می دهد که اگر با تعبیری نمادین بخواهیم آن را به انسانی با شرایط زندگی یی بسیار شبیه به او تعمیم بدهیم به موجودی مثبت، ولی در شرایطی نامناسب و بد باید برسیم.(مثلاً، اگر فکر می کنیم که مرجان می تواند نمادی از یک فرد زندانی باشد، این زندانی نمی تواند یک قاچاقچی یا جنایت کار باشد.) در بند دوم شاعر انگار موجودی را که در سیاهچالی محبوس است دارد توصیف می کند:
او با سکوتِ خویش
از یاد رفته ای است در آن دخمه ی سیاه.
هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز،
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه.
در بند آخر نیز شاعر نشان می دهد که این موجود از دست خورشید نیمروز و ماهتاب شامگاه چندان ناامید نیست.(هر چند شکسته و دلشکسته است.) فکر می کند که قدر و منزلت اش را در نور بهتر درک خواهند کرد. اگر مانند جسمی زینتی به سینه ی دلدار می نشست، یا حتی مانند فردی دوست داشتنی در دل دلدار جای می گرفت، و یا حتی مانند گلی در زیر نور آفتاب باز می شد کسی او را سزاوار ماندن در ژرفای تاریک اقیانوس نمی دانست. شاید اگر انسانی هم با تمام زیبایی های اندیشه و زندگی اش در دخمه ای سیاه باشد، کم و بیش خود را همان مرجانی ببیند که با روحی زنده و زیبا در گوری سهمناک، در سردی و سکون از یاد رفته ای باشد که فقط مرده اش را که بعدها از آب بیرون می آورند و برای زینت استفاده می کنند زیبا می دانند.
دل بود، اگر به سینه ی دلدار می نشست
گل بود، اگر به سایه ی خورشید می شکفت.