پرسش و پاسخ در باره ی شکل بیرونی شعر
سؤال و جواب
«در غزل 236مصحح غنی-قزوینی بیت سوم اینگونه آمده:
آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود / از خدا میطلبم تا به سرم باز آید
جناب آهی، با استفاده از نسخه ها و بقول معروف روش علمی، مصراع دوم را اینگونه بیان کردند:
پادشاهی بکنم گر به سرم باز آید.
بنظر بنده که بهتر است... حال به تصحیح جناب شاملو توجه کنید:
از خدا میطلبم تا به درم باز آید
مشاهده میکنید که بجای "سر" واژه ی "در" را بکار برده. آیا با توجه به مصراع قبلی، کلمه "سر" تناسب بیشتری نداشت؟!
تصحیح جناب آهی را چه میفرمایید؟»
در مقدمه ی پاسخ به این سؤال باید بگویم:
اوّل این که، من حافظ شناس نیستم، مثل خیلی ها فقط حافظ خوان هستم، و گاه گاهی غزلی می سازم، با نقد؛ تا به آواز معانی که در آن آزاد است، هوش ایرانی تان باز شود!
دوم این که، حافظ خوان خیلی فرق می کند با حافظ خان! حالا که حافظ خان خودش تشریف ندارد ، امثال من جرئت می کنند در باره ی خان و مان و دودمانش نظر بدهند.
سوم این که از خوان حافظ همه به سلیقه ی خود و متناسب با طبع و طبیعت و روزگار خود لقمه ای برداشته و تناول کرده، ولی خیلی ها متأسفانه درهضم آن ناکام مانده و رودل کرده اند. (البته گریپ میکسچر برای افرادی مانند من که هنوز دهانشان برای صحبت از حافظ بوی شیر خشک می دهد کارآمد است ولی به حال خیلی از بزرگان اهل تمیز افاقه نمی کند، چون فکر می کنند که دیگر لکّه ای در شناخت شان از حافظ وجود ندارد که نیاز به رُفت و روب داشته باشد.)
چهارم این که آنقدر خان های دشوارتری در راه شناخت غزلیاتِ حافظ وجود دارد که جابه جایی چند کلمه خواننده را از صعب العبور بودن خان های دیگر خلاص نمی کند.
پنجم این که مراجعه به سایت هایی مانند WWW.hafez.mastaneh.ir که به طور تخصصی به شناخت حافظ و غزلیاتش می پردازد، بهتر است تا رجوع به نوشته های این صفحه که بیش تر ذوق و شوق ِ آدم خلوت نشینی است که از هم نشینی با آنهایی که حافظ را درسته قورت داده اند و نصفه و نیمه پس داده اند واهمه دارد، چون می ترسد ذوق و شوق او را هم قورت بدهند.
شش ام این که سؤال مطرح شده سؤال خوبی است، چون صاحب-سؤال توانسته است صاحب-جواب را بر سر ذوق بیاورد.
هفتم یا خان هفتم که از همه جنجالی تر است، شبهِ پاسخ ِ ذیل است که با این خواهش کوچک همراه است که به صحتِ ذوق ِ صاحب- جواب بیش تر توجه کنید تا به صحتِ جوابش:
در سؤال، از چند خواننده که هریک غزل 236 حافظ را به سلیقه یا انتخاب خود روایت کرده اند، نام برده شده است. نویسنده ی سؤال نیز با یک پرسش تأیید گونه، به یکی از این روایت ها گرایش بیش تری نشان داده و خواسته است که پای بنده نیز به عنوان خواننده ای دیگر به این ماجرا کشیده شود.
هیچ چیز به اندازه ی ماجراجویی برای تقویت قوه ی ابتکار یک خواننده مفید نیست!
هر خواننده ای باید عادت کند که انواع تصاویرِ حسّی موجود در هر متنی را با ذهن خود دریافت کند. طوری که به موقع آنها را ببیند، بشنود، لمس کند، بو کند، بچشد و حتی با هر حرکتِ موجود در متن حرکت کند. خواننده باید با این روش بتواند فکر شاعر را بخواند. البته جمع و جور کردن معنی یک تک بیت هر چه قدر هم که آدم حافظ را بشناسد ممکن است آدم را به راه خطا و دری وری گفتن بکشاند. به هر حال، چه یک بیت، چه ده بیت، خواننده باید سعی کند فکر خواجه را بخواند. «به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل!» اگر خواننده نتیجه گیری افراد دیگر را بعد از علامت تساوی در پایان معادله ی خودش بگذارد، دیگر به او خواننده نمی گویند، به او می گویند دستگاه فتوکپی! برای این که تصویری از بیت زیر در اختیار شما قرار بدهم، می خواهم خودم را جای حافظ بگذارم. (این حرف که دیگر نعوذ بالله ندارد، دارد؟)
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا ز درم باز آید.
بدون ابیات ماقبل و ما بعدِ این تک بیت فعلاً سه معنی برای آن ارائه شده است. هر سه خیلی مسخره از آب درآمده است. (تقصیر من نیست. حتی با ابیاتی از غزل های دیگر حافظ هم نتوانستم به نتیجه ای بهتر از این ها برسم.) لازم نیست سه برداشت ذیل را که از تصاویر ذهنی سه خواننده بیرون کشیده شده است جدّی بگیرید؛ ولی فرایندی را که منجر به چنین برداشت هایی در ذهن آنها شده است شوخی نگیرید:
برداشتِ اول: اینجانب پادشاهی هستم که تاج گنده ای هم بر سرم است. دم در کاخ اختصاصی ام ایستاده ام و خدا خدا می کنم که دختر شاه پریان که اهل قُدس است و من خاطرخواهش هستم و قرار است بازدید ملوکانه ای هم از ولایات ما داشته باشد قدم رنجه بفرماید و ملکه گی(!) این قصر را بپذیرد. حتماً تاج و حکومت را دو دستی تقدیم ِ قدمش می کنم تا بداند، همان طور که پیش از این سمرقند و بخارا را به خال هندوی یاری بخشیده ام، از خیر این تاج و تخت نیز به هوای وصال او می گذرم.
برداشتِ دوم: اینجانب فقیرم. سر و سامانی ندارم. حتی روی سرم مویی نیست، چه برسد به تاج! اگر آن کسی که دوستش دارم، و چون من دوستش دارم فکر می کنم برای خودش ملکه ای است، قبول کند و پا بر فرق ِ سر ِ خاک بر سرِ من بگذارد، و بیاید به خانه ی من، پیش همه ی اهالی شیراز، علی الخصوص بچّه محل های خودم که فکر می کردند نمی توانم از این دختر «بله» را بگیرم،احساس پادشاهی می کنم!
برداشتِ سوم: نمی دانم شاه هستم یا نیستم؛ گیج شده ام. اگر هم شاه باشم چه فایده؟ سلطنت برای شاهِ عاشق به چه دردی می خورد؟ خاطرخواه کسی هستم که خلیفه ی بغداد می گوید: «سیا سوخته است و از دگر خوبان بهتر نیست!» خلیفه ی بی سلیقه فرق سبزه را با سیاسوخته نمی داند! این دخترک هم که مدام طاقچه بالا می گذارد وچنان مغرور است که حتی آن چیزی را که مایه ی غرور و فخر من و تاج سر من است برایش هیچی نیست. خاکِ کفِ پایش چیست؟ تاج سر من بهتر از آن نیست! اشکالی ندارد! بی خیال!(حافظ روزگار ما باید کمی این جوری حرف بزند و بنویسد!) من غرورم را زیر پا می گذارم و حاضرم، بیاید و ببیند که من کاخ ِ خودم را رها کرده ام و آمده ام محله ی کولی ها. شده ام خاکِ در ِ حلبی-خانه اش. آن قدر این جا می نشینم تا بیاید و پا و منت بر سرم بگذارد و به جای آن دو عاشق قبلی -با آن برداشت های مسخره شان- مرا بپذیرد. (از برداشت هایشان باید فهمیده باشد که آنها عاشقان جعلی اندآخر کدام دیوانه ی عاقلیدیده است که معشوق بیاید دم در خانه ی عاشق!؟ عاشق باید برود دم در خانه ی معشوق بست بنشیند و منتظر گوشه چشمی از جانب او باشد که اگر بخت یار باشد آن را از لای در با تکبر به سوی اش پرتاب کند.)
از دیوان حافظ که اسمش را با توجه به نظریه ی «مرگ مؤلف» و «تولّد خواننده» می توانیم بگذاریم «زایشگاه حافظ» این سه حافظ نوزاد تازه به دنیا آمده اند. «نی نی حافظ» های دیگری هم در راه اند ولی تا شلوغ نشده می خواهم حتی آن دو حافظ کوچولوی اوّل را بفرستم پی بازی و با حافظ سوم دنبال جوابِ این سؤال بگردم:
در تصویری که این حافظ از عشق ترسیم می کند، عاشقی را نشان می دهد که خاک در خانه ی معشوق است. در مصرع دوم ِ بیت ِ مورد نظر، با توجه به واژه ی «خاک» که در مصرع نخست آمده است می شود از «دَرَم»، «خاک دَرَم» را استنباط کرد. با وجود این، بحث اصلی بر سر «دَرَم» یا «سَرَم» نیست، چون در کلّ ماجرا تغییر چندانی ایجاد نمی کند. امّا، حالا که پای من هم به این ماجرا کشیده شد می خواهم در مورد این تک بیت با توجه به سنت عاشق و معشوقی، مطلبی را عرض کنم که بحث انگیزتر است. توجه بفرمایید:
وقتی حافظ از «خاکِ در ِ معشوق» صحبت می کند، منظورش خاکِ در ِ خانه ی معشوق است. (البته این خانه ، خانه ای مجازی است. این خانه می تواند دل معشوق باشد. اگر معشوق یک گوشه ای از آن را هم به عاشق سرگردان و بی دل اختصاص بدهد، او پر می گیرد. درست است که عاشق همچون گدایی دم در خانه ی او نشسته است و می خواهد خاک راهش باشد، ولی اگر لای در را هم باز کند و نگاهی به او بیندازد و کمی او را تحویل بگیرد راضی است. (بد نیست عبارت «خاکِ در» را در غزلیات حافظ جستجو و بررسی کنید.) حافظ در جایی می گوید:
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده ی دل نورانی
اگر برخلافِ سنت غالب در غزلیات حافظ- که عاشق سراغ معشوق می رود- فکر کنیم که در این تک بیت، عاشق توقع دارد که معشوق بیاید و پا به درون خانه اش بگذارد، ماجرا بحث برانگیزتر می شود.(حتی مارکسیست هاو فمنیست ها هم می توانند بهانه ای پیدا کنند و وارد بحث شوند! سرمایه و سرمایه داری و مردی و مرد سالاری تا به این حد؟) پس، با این نحوه ی خواندن، خواننده به جای این که عاشق را بر در خانه ی معشوقه منتظر لطف و عنایت او بنشاند، او را در خانه ی خودش چشم بر در می گذارد تا معشوقه سراغش بیاید. چنین عاشقی باید عاشق پررویی باشد. عاشق باید خانه نداشته باشد. هیچی نداشته باشد. عاشق اگر ندار نباشد که عاشق نیست. یعنی هر چه را که دارد باید از خودش نداند. حافظ این طور حرف می زند، توجه بفرمایید:
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
خوب، حالا شما می فرمایید که خانه خانه ی چه کسی است؟ عاشق یا معشوق؟
پس، حالا می توانیم فکر احمد شاملو را هم بخوانیم و حدس بزنیم که چرا ترجیح داده است بگوید: «آن که تاج سر من خاک کف پایش بود، از خدا می طلبم تا ز درم باز آید.» برای این که «در» با «خاک در» و با «خاک کف پا» تناسب دارد، و «آمدن» با «پا» و «از در» تصویر مناسب تری است تا این که فکر کنیم که معشوق با تمام هیکل اش به سر عاشق فرود بیاید تا مراسم تاجگذاری او تکمیل شود. البته این تکّه ی آخری را شوخی بگیرید، ولی در ارتباط با نکته دیگر و مهم تری که تفاوت اصلی بین روایت شاملو از این غزل و روایت دیگران است آن را جدّی بگیرید:
نکته ی ظاهراً مهم تر این است که بیتِ مورد بحث، در نسخه ی احمد شاملو بیتِ دوم است، و آن چه را که از قول آقای آهی معادل مصرع دوم ِ بیت دوم قرار داده شده است، خودِ احمد شاملو در مصرع دوم بیت سوم آورده است. امّا نکته ی واقعاً مهم تر این است بیت سوم احمد شاملو اصلاً در نسخه ی غنی-قزوینی وجود ندارد. البته حتی با این تفاوتِ بزرگ تر که مهم تر از تفاوت در جابجایی ابیات و مصاریع و یا در تکرار و یا محل تکرار کلماتی مانند «دَرَم» یا «سَرَم» است، چیزی که اصلاً در این روایت های گوناگون فرق نمی کند، درونمایه و تصویر یکسان شان است. تصویری که در آن «عاشق همیشه خود را خاک پای معشوق، و معشوق را تاج سر خود می بیند.» در فرصتی دیگر، بزودی ، به طور کامل با نگاهی و به شیوه ای بسیار متفاوت به غزل 236 حافظ خواهم پرداخت، فعلاً برای بررسی برخی از موارد بحث شده به این غزل به روایت احمد شاملو توجه کنید:
اگر آن طایر قُدسی ز درم باز آید
عُمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید.
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا ز درم باز آید.
آن که پیشش بنهد تاج تکبّر خورشید
پادشاهی بکنم گر به سرم باز آید.
کوس نِودولتی از بام ِسعادت بزنم
گر ببینم که مه نو سفرم باز آید.
دارم امّید بدین اشکِ چو باران، که دگر
برق ِ دولت که برفت از نظرم، باز آید.
مانعش غلغل چنگ است و شِکَر خواب ِ صبوح،
ورنه، گر بشنود آهِ سحرم، باز آید.
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان، به چه کار دگرم باز آید؟ـ
خواهم اندر عقبش رفت؛ به یاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید.
آرزومندِ مَهِ روی نگارم، حافظ!
همّتی، تا به سلامت به بَرَم باز آید!