سعدی حدیث مور و دل ودانه می رود!
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرن خوش است
این حدیث از زبان سعدی دست دوم شده است. پیش از این که بگویم سعدی چرا این گفته ی فردوسی را استفاده کرده، باید بگویم که فردوسی در چه داستانی و چرا این بیت مشهور را سرود. چه حادث شد که سعدی حدیث مور و دل و دانه می رود؟
فردوسی در داستان فریدون می گوید که او سه پسر داشت. برای آنها نامی نگذاشته بود تا هر سه بزرگ شدند. تصمیم گرفت برای هر یک همسری برگزیند. شاه یمن سه دختر داشت، و فریدون برای او پیام فرستاده بود که باید هر یک را به عقد یکی از پسرانش دربیاورد. شاه یمن که بی میل بود خواست به بهانه ی آزمودن هر کدام برای پذیرش شان به دامادی آنها را از سر خود و دخترانش وا کند. فریدون آموزش های لازم را برای آزمون دامادی به پسرانش داد و آنها نزد شاه یمن رفتند و هر یک با یکی از دختران شاه یمن سرفراز از آزمون راه خانه را در پیش گرفتند. فریدون خود نیز برای آزمودن میزان شجاعت پسرانش به هیبت اژدهایی درآمد تا واکنش آنها را بیازماید. پسر بزرگتر از عقل خویش بهره جست و از پیکار با اژدها سرباز زد. پسر میانی نخست خواست مبارزه کند، ولی بعد از مبارزه کناره گرفت. این پسر کوچک تر بود که تا اژدها به سویش رفت، خنجر از نیام بیرون کشید و خواست با او مبارزه کند. فریدون چون این را دید فرار کرد و در قصر منتظر پسرانش ماند. هنگامی که پسرانش با عروسان شان به قصر آمدند با توجه به واکنش آنها در برابر اژدها برای هر یک نامی انتخاب کرد. پسربزرگتر را که راه عقل راپیش گرفته بود تا سالم بماند «سَلم» نامید. آن وسطی را که دلاوری محافظه کار بود «تور» نامید که می گویند به معنی دلاور و بهادر است، و سومی را ایرج نام نهاد که به معنی آریایی و ایرانی منش است.(آریایی در اصل به معنی نجیب و آزاده است.) پس از آن، فریدون جهان را سه بخش کرد. ناحیه ی مغرب(روم) را به سَلم داد، مشرق را به تور و ایران را به ایرج سپرد که نترس ترین شان بود. پس از مدتی، حسد بر سلم چیره شد و با خود اندیشید که سهم برادر کوچک تر انگار باارزش تر است. پس، نزد تور رفت و با او نیز این مطلب را در میان گذاشت. برادر میانی نیز با او همداستان شد. دو نفری پیامی نزد پدر فرستادند و شاکی شدند. پدر از برخورد این برادران با برادر کوچک تر ناخرسند بود. ایرج را فراخواند و از کینه و حسد برادرانش با او گفت. ایرج گفت که برای رفع کدورت نزد آنان می رود. پدر او را نسبت به گزند آنان هشدار داد. از او خواست که با سپاهیانش برود. نپذیرفت. گفت که برای دوستی با برادرانش می رود نه جنگ با آنها. ولی آنچه که در مرام برادرانش بود، نه مروت بود و نه مدارا. ابتدا تور خشمگین و برآشفته بر سر برادر کوفت. ایرج که بر زمین افتاده بود گفت:
مکش مر مرا کَت سرانجام کار
بگیرد به خون منت روزگار
مکن خویشتن را ز مردم کُشان
کزین پس نیابی تو از من نشان
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری و جان ستانی کنی
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
پسنده کنم زین جهان گوشه ای
به کوشش فراز آورم توشه ای
به خون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشته پدر
جهان خواستی، یافتی ،خون مریز
مکن با جهان دار یزدان ستیز
این حرفها به گوش برادران انگار از زبان عجم و پارسی نبود و نرفت. خون برادر را ریختند و این چنین با یزدان بر سر جهانداری ستیزه کردند. چرا ایرج مانند موری خود را ضعیف می دید؟ ضعف او از چه بود؟
عاطفه ی برادری و همخونی اجازه نمی داد که شمشیر قدرتی را که برای مبارزه با اژدها از نیام بیرون کشیده بود، برسربردران بکوبد. حتی تسلیم شد و حاضر شد تخت و حکومت خود را به آنها بدهد و در گوشه ای از این جهان پهناور روزی و توشه ی خود را جستجو کند. خود را این چنین تا اندازه ی مورچه ای نزد برادرانش کوچک کرد. ولی آنان جز به کشتن اش رضایت ندادند. فردوسی این بیت مشهور را شرح حال نزار ایرج قرار داده بود که ایران را بدون هیچ مقاومتی و با توسل به ترحم برادری به آن نابرادران بخشیده بود.
حدیث مورچه را سعدی از فردوسی نقل می کند، ولی بابت چیزی دیگر و به نیتی دیگر. بخت با مورچه ی فردوسی(ایرج) یار نبود چون سروکارش افتاده بود با اسطوره های بی ملاحظه ی یزدان نشناس، ولی بخت با مورچه ی سعدی یار شد چون که افتاد به کیسه ی یک عارف خداشناس. برخلاف تصور بیش تر مردم، دلسوزی سعدی برای آن مورچه ی بیچاره ی دانه کش به خاطر نان و مسکن که نیاز عادّی مردم کوچه و بازار است نیست. خیلی فراتراز این ها می رود تا می رسد به آزادی. چه کسی گفته است که «میازار موری که دانه کش است» به کارگر و کارگری ربط دارد؟ داستان سعدی، داستان دیگری است.
سعدی می گوید: که «شبلی» روزی گندم خرید و در کیسه کرد و راه ده در پیش گرفت و به خانه برد. وقتی در خانه سر کیسه را باز کرد، در میان گندمها مورچه ای را دید که سرگردان این سو و آن سو می رود. مورچه اسیر شده بود و از خانه دورمانده بود. هر «از خانه دور افتاده»ای یک جور اسیر است. مورچه به اندازه ی چندین زمستان گندم داشت،ولی خانه وهمخانه نداشت. شب که شد، شبلی از ناراحتی خواب به چشمانش نیامد. نیاسود تا این که مورچه را برداشت و دوباره به سرزمین خودش و خانه و خانواده اش رساند. این کجایش درباره ی کار و کارگری است؟ همه ش را از کلام سعدی بخوانید:
یکی سیرت نیک مردان شنو
اگر نیک بختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غلّه دید
که سرگشته هر گوشه ای می دوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروّت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش درافتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
ببخش ای پسرکآدمیزاده صید
به احسان توان کرد و وحشی به قید
عدو را به الطاف گردن ببند
که نتوان بریدن به تیغ این کمند
چو دشمن کرم بیند و لطف و جود
نیاید دگر خبث از او در وجود
مکن بد که بد بینی از یار نیک
نروید ز تخم بدی بار نیک
چو با دوست دشخوار گیریّ و تنگ
نخواهدکه بند تو را نقش و رنگ
وگر خواجه با دشمنان نیک خوست
بسی برنیاید که گردند دوست